تخفیف‌ها و قیمت جشنواره‌ها در قیمت فروش در نظر گرفته نمی‌شود
توجه : برای فیلتر کردن نمایش ها در نمودار بر روی عنوان هریک کلیک کنید .

شهید حسین فرجshahid hosein Faraj

محل خدمت: سپاه پاسداران شناسه ایثار شهید : 09455444 دسته:

بیست و یکم دی ۱۳۴۶، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش علی، بیکار بود و مادرش،کبرا نام داشت. تا سوم راهنمایی درس خواند. سرباز سپاه بود. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیست و پنجم بهمن ۱۳۶۴، در فاو عراق بر اثر اصابت ترکش شهید شد. مزار او در بهشت زهرای تهران واقع است. برادرش جعفر نیز شهید شده است.

 

حسین 17 ساله بود. گفتم «حسین باید هنوز درس بخواند ، تازه کلاس یازدهم است.» گفت «حتی اگر امضاء ‌نکنی هم منصرف نمی‌شود. نهایتاً شبانه می‌رود!» دنبال بهانه‌ای برای فرار از رضایت‌نامه بودم. از آخرین حربه استفاده کردم، گفتم «سربازی نرفته…» حاج خانم گفت «در بسیج دوره دیده!» من می‌دانستم دوره خاصی نبوده، بیشتر برنامه‌های خدماتی داشتند یا نهایتاً کوه‌نوردی و … جنگ را که ندیده بودند! اما وساطت مادرش را نمی‌توانستم رد کنم.

تلاوت سوره مبارکه الرحمن به نیت این شهید

تماس بگیرید

546 بار دیده شده مقایسه

بیست و یکم دی ۱۳۴۶، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش علی، بیکار بود و مادرش،کبرا نام داشت. تا سوم راهنمایی درس خواند. سرباز سپاه بود. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیست و پنجم بهمن ۱۳۶۴، در فاو عراق بر اثر اصابت ترکش شهید شد. مزار او در بهشت زهرای تهران واقع است. برادرش جعفر نیز شهید شده است.

این بچه‌ها می‌خواهند بجنگند؟

اوایل جنگ، وقتی که نوجوانان 18 تا 20 ساله را در پایگاه امام‌زاده حسن آموزش می‌دادیم، دو خانم انگلیسی و آمریکایی که مثلاً برای زیارت آمده بودند، به تماشا ایستادند. به تمسخر با همان لهجه انگلیسی‌شان به من گفتند «حاج علی، اینها می‌خواهند جنگ کنند؟ سرِ همه‌شان را می‌برند!» به آنها گفتم « حرفی نمی‌زنم. اما به زودی خودتان جواب حرف‌هایتان را می‌گیرید.» زیاد نگذشت که امثال همین بچه‌ها، فاو را گرفتند. بعد از عملیات دوباره آنها را دیدم. نمی‌خواستند اعتراف کنند! گفتند «ولی خیلی کشته دادید!» گفتم «خودتان دیدید که تا دل عراق پیش‌رفتیم. البته هنوز کارهای زیادی داریم.»

از مادر بپرسید!

عباس پسر بزرگم وقتی خدمت سربازی را به اتمام رساند،‌ انقلاب شد، اعلام کردند که سربازان سال 57 هم باید به جبهه بروند. جعفر هم به جبهه رفت. فقط حسین ماند. یک روز که در خانه‌ در حال استراحت بودم، دیدم کنار مادرش نشسته پچ پچ می‌کنند! گفتم «باز چه شده که درگوشی حرف می‌زنید! قصه از چه قراره؟» حسین گفت «چیزی نیست، از مادر سوال کنید، توضیح می‌دهد!» بعد سریع از اتاق بیرون رفت! منتظر بودم بشنوم چه اتفاقی افتاده که من بی‌‌خبرم! البته حسین بیشتر حرف‌هایش را به مادرش می‌گفت تا من! حاج خانم گفت: «می‌خواهد به جبهه برود برگه رضایت‌نامه‌اش را امضاء کن.» حسین 17 ساله بود. گفتم «حسین باید هنوز درس بخواند، تازه کلاس یازدهم است.» گفت «حتی اگر امضاء ‌نکنی هم منصرف نمی‌شود. نهایتاً شبانه می‌رود!» دنبال بهانه‌ای برای فرار از رضایت‌نامه بودم. از آخرین حربه استفاده کردم، گفتم «سربازی نرفته…» حاج خانم گفت «در بسیج دوره دیده!» من می‌دانستم دوره خاصی نبوده، بیشتر برنامه‌های خدماتی داشتند یا نهایتاً کوه‌نوردی و … جنگ را که ندیده بودند! اما وساطت مادرش را نمی‌توانستم رد کنم… اتفاقاً وقتی هم رفت، بی‌تجربگی کار دستش داد؛ با نیش عقرب زخمی شد و به تهران آمد. هرچند زیاد نماند و سریع به جبهه برگشت.

مشاجره سه برادر

یک‌بار که پسرها باهم از جبهه برگشتند، گرم صحبت‌ بودند که یکدفعه صدایشان بالا رفت! حرف هایشان را می‌شنیدم. دعوا سر نوع عاقبت کارشان بود. نتیجه بحث‌هایشان این شد: پسر بزرگم عباس، می‌گفت من اسم‌ام عباس است و باید جانباز ‌شوم. حسین گفت پس من باید از ناحیه “سر” به شهادت برسم! جعفر هم گفت من به اعتبار اسم‌ام حتماً زندانی می‌شوم. با عجله از آشپزخانه بیرون آمدم. دلم نمی‌خواست حرف‌هایشان را ادامه دهند. با عصبانیت گفتم «نشسته‌اید برای من تعزیه بخوانید؟ همه‌تان سالم برمی‌گردید.» کمی جروبحث کردم. حسین با شیرین‌زبانی گفت «مامان، اگر ما برویم و برنگردیم چه می‌شود؟» گفتم «دلتان به این حرف‌ها خوش باشد. من دعا می‌کنم که برآورده نشود.» عباس از ناحیه دست و چشم جانباز شد و جعفر و حسین هم به همان سبکی که خودشان گفته بودند، شهید شدند. همان شد که آرزو کرده بودند، بی هیچ کم و کاستی!

نخستین حضور حسین در جبهه

حسین 12 ساله بود که از طرف مدرسه به اردوی جبهه رفت. قرار بود 12 روز بمانند و برگردند. همه بچه‌ها برگشتند، اما حسین و 2 پسر دیگر نیامدند! من و مادرِ آن دو نفر دائماً به مدرسه سرمی‌زدیم تا خبری بگیریم، اما آنها هم هیچ خبری نداشتند! بچه‌ها خودشان مانده‌ بودند. بعد از چند روز خبر دادند که بچه‌ها در بیمارستان هستند! گویا تعدادی از نیروها در محاصره مانده بودند و امکان رساندن آذوقه و تجهیزات به آنها وجود نداشت. این سه پسر بچه با اصرار داوطلب کمک به آنها شدند. با آن هیکل‌های درشت، شلوارهای کردی‌شان را گترکردند و مواد غذایی را بسته‌بندی شده، داخل لباس‌هایشان می‌گذاشتند! با این کار بدون اینکه حجم تجهیزات و موادغذایی مانع از تحرکشان باشد، از بین شیارها و نیستان، خودشان را به نیروها می‌رساندند. چون فاصله بین نیروها زیاد بود، 3 بار این کار را تکرار کردند و پس از آن از شدت فشار وارد شده در یکی از شیارها از حال رفته بود… تمام بدنش زخم شده بود. حسین را به بیمارستان مشهد بردند. دکتر می‌گفت زخم‌ها، اثر برخورد قوطی‌‌های کمپوت به بدنشان و فشار آب به آنها است. از طرفی نخوردن غذا هم مزید بر علت بود که به این وضعیت دچار شود. بعد از مدتی به بیمارستان تهران منتقل شد. دیگر حال و هوای جبهه به سرش زده بود …

ادامه تحصیل حسین

بحبوحه جنگ، یک‌بار که حسین به مرخصی آمده بود، گفت «مامان، من می‌خواهم ادامه تحصیل بدهم.» با ذوق‌زدگی گفتم «اینکه خیلی خوب است. مشکل چیه؟» گفت «اینجا نمی‌توانم! در جبهه ادامه تحصیل می‌دهم. شما پرونده مرا درست کن و به آنجا بفرست!» به مدرسه رفتم، گفتند پرونده آنهایی که به جبهه رفته‌اند را به مرکز دیگری ارسال کرده‌ایم. با پیگیری و رفت و آمد، پرونده را به جبهه فرستادم. خیلی خوشحال شد. آنجا راحت درس هم می‌خواند.

مرخصی چند روزه!

حسین یک‌بار که ازجبهه برگشت، گفت می‌خواهم چند روز در تهران بمانم. خوشحال شدیم. چنین کاری در شرایط جنگ از حسین بعید بود! به همه فامیل سر زد. حتی اقوام دور را هم دید. از همه به نحوی حلالیت گرفت… این شد آخرین بازگشت حسین از جبهه!

راز به شرط ناراحت‌ نشدن…

شب‌ آخر که حسین خانه بود، هردومان تا صبح بیدار بودیم. صبح از من قول گرفت به شرط ناراحت نشدن، رازی را با من درمیان بگذارد. رابطه نزدیکی باهم داشتیم. حرف‌هایی را که به دیگران نمی‌گفت، با من مطرح می‌کرد… هنوز هم در خواب و بیداری هوای مرا دارد…

اولین تابوت…

«شما به معراج شهدا نروید، بیایید پاگان ابوذر. دقیقاً ‌ردیف سوم، اولین تابوت، من هستم…» برای ازدواجش وسیله‌هایی خریده بودم. رختخواب ساتن بنفش، رختخواب مخمل قرمز مروارید دوزی شده، لباس، سرویس طلا و … با دختری هم حرف زده بودیم. به من گفت «رختخواب، لباس‌ و طلاها را برای داداش بگذار. بقیه وسایل رابه دامادها بده.» گفتم «چرا حرف‌ بیخود میزنی؟ با دختر مردم حرف زده‌ام و نشان‌اش کرده‌ایم… خودت برمی‌گردی و از وسایلت استفاده می‌کنی.» گفت «اشکالی ندارد بعداً برایم بخر.» دلش طاقت نیاورد. گفت «مامان حرفی را می‌خواهم بگویم که اگر ناراحتت می‌کند نگفتنش بهتر است.» اصرار کردم بگوید و قول دادم ناراحت نشوم. گفت «من فردا می‌روم و 17- 18 روز دیگر با هواپیما می‌آیم.» تا اینجای حرفهایش خیلی خوب بود اما ادامه داد، «شما به معراج شهدا نروید…».

بیشتر ببینمتان…

شبی که قرار بود به منطقه برگردد، خانه عمه‌اش که مادر شهید است، خودش قرار مهمانی گذاشت. به بقیه هم خبر ‌داد که به آنجا بیایند. شب سختی بود. هر بار یکی را صدا می‌زد تا با او خداحافظی کند و باز برمی‌گشت و نفر بعدی را صدا می‌زد. یک بار من، یک بار خواهرهایش، یک بار … می‌گفت می‌خواهم بیشتر ببینمتان…قبل از حرکت به پدرش گفته بود «شهید می‌شوم…» حاجی سر به سرش گذاشت. گفته بود «برو بابا فکر کردی شهادت الکی‌ه؟» عملیات فاو در پیش بود. به 20 روز نکشید که حسین برگشت…

حسین رفت…

اواخر بهمن ماه سال 64، خواب حسین را دیدم. گفت «آمده‌ام شما را ببرم تا خانه‌ام را ببینی.» قباله‌اش را نشانم داد. خانه وسط باغ بزرگی بود. یکی از اتاق‌های بزرگ خانه را هم برای من گذاشته بود و گفت «این اتاق مال شماست ولی باید مدتی سختی و مکافات بکشی تا این را به شما بدهند.» اصرار کردم که بمانم اما به زور مرا بیرون کرد که در همان لحظه از خواب بیدار شدم. حاج آقا را بیدار کردم. گفت «هنوز که وقت نماز شب نیست! اتفاقی افتاده؟» گفتم «بله… حسین رفت!» بحبوحه عملیات والفجر 8 بود… حسین اولین شهیدم بود. پیکرش در فاو مانده است. فقط کمی از صورتش را برایم آوردند.

برچسب:

اطلاعات کلی
نام و نام خانوادگی

حسین فرج

نام مستعار

نام پدر

علی

تاریخ تولد

1346/10/21

سن

18

تاریخ شهادت

1364/11/27

محل شهادت

جزیره فاو

شهادت در عملیات

والفجر 8

نحوه شهادت

حوادث ناشی از درگیری

مزار شهید

بهشت زهرای تهران
قطعه 53 ردیف 52 شماره 1

درصد جانبازی

محله

امامزاده حسن علیه السلام

اطلاعات سازمانی
حوزه بسیج

247 محمد مصطفی صلی الله علیه

محدوده پایگاه

پایگاه فعالیت

پایگاه مقاومت بسیج شهید علائی

مسجد فعالیت

موسی بن جعفر علیه السلام

یگان خدمت

سپاه پاسداران

سمت و رتبه

رزمنده

رسته خدمت

ویژگی های شهید
فرهنگی مذهبی

فعال هیئات مذهبی

ورزشی

کاراته

شغلی

پاسدار

تحصیلات

دوم راهنمایی

رشته تحصیلی

وصیت نامه شهید

وصیت نامه شهید حسین فرج
عکس وصیت نامه شهید والامقام حسین فرج

 


متن وصیت نامه شهید والامقام حسین فرج

بسم الله الرحمن الرحیم

نه مرگ آنقدر تلخ است و نه زندگی آنقدر شیرین که انسان شرافتش را به آن بدهد.

با سلام خدمت حضرت مهدی(عج) و با سلام خدمت نائب بر حقش حضرت آیت الله امام خمینی(ع) و با سلام خدمت خانواده شهدا و مجروحین و معلولین انقلاب و جنگ ، و با سلام خدمت ملت ایران که همیشه در صحنه نبرد بوده اند و کنار نکشیده اند.

نخست صحبت با پدر و مادر عزیز و پدر مهربانم

با سلام خدمت پدر و مادر عزیزم ، امیدوارم حالتان خوب باشد. مادر و پدر عزیزم نمیخواهم خودم را پیش شما لوس کنم و به خدا قسم عین حقیقت است ، شما برای من خیلی زحمت کشیده اید و بعد از 19 سال من را به جبهه فرستادید ، واقعا سمت شما را نمی گویم ، ملت ایران بسیار چیزی بهتر از من به جبهه ها فرستاده اند ، ولی اگر من شهید شدم سعی کنید مثل خانواده شهدای دیگر باشید. من این آرزو را دارم که جنازه ی من برنگردد و امیدوارم که شما ناراحت نشوید چون هرکسی یک آرزو دارد. ولی این را می گویم شما از دست من راضی باشید. 

و سخن دیگر با برادرانم که آن ها خودشان وظیفه شان را می دانند و یک نصیحت از برادر کوچک خود این است که در ترویج اسلام کوشش فراوان بکنید. و صحبت با خواهرانم که خیلی دوستشان دارم ، شما هم از دست من راضی باشید و من را حلال کنید و شما هم سعی کنید حجاب خود را رعایت کنید. همیشه سربلند باشید و صحبت دیگر با دامادهایمان ، شما هم از دست من راضی باشید.

 

 

 

گالری تصاویر شهید

تصویر پیکر شهید

تصویر پیکر گلگون شهید والامقام حسین فرج

شهید حسین فرج
تصویر پیکر گلگون شهید والامقام حسین فرج

تصویر مدارک شهید

تصاویر یادگاری از مدارک و کارت های شهید والامقام حسین فرج

 

لطفا پیش از ارسال دلنوشته خود درباره شهید موارد زیر را مطالعه و بررسی نمایید.

الف) متن دلنوشته شما قبل از انتشار در وبسایت ، به طور دقیق بررسی می گردد و پس از تایید با نام خودتان برای عموم منتشر می گردد. بنابراین خواهشمندیم در ارسال متن خود دقت نمایید.

ب) در صورتی که دلنوشته ارسالی شما دارای محتوایی باشد که بتوان روی آن کار بیشتری کرد ، با هماهنگی خودتان ، ویراستاران وبسایت از نظر ادبی آن را ویرایش نموده و پس از ایجاد شاخ و برگ مناسب ، نسبت به انتشار آن در بخش های دیگر وبسایت اقدام می نمایند.

ج) توجه نمایید که از انتشار محتوای دارای اصطلاحات و الفاظ نامناسب ، محتوای مغایر با قوانین کشور جمهوری اسلامی ایران و هرگونه محتوایی که رنگ و بوی سیاسی و جناحی داشته باشد ، جدا معذوریم.

د) استدعا داریم که فارسی بنویسید و از کیبورد فارسی استفاده کنید. بهتر است از فضای خالی (Space) بیش‌ از‌ حدِ معمول ، شکلک یا ایموجی استفاده نکنید و از کشیدن حروف یا کلمات با صفحه‌کلید بپرهیزید. تنظیمات دقیق متن ارسالی شما توسط ویراستاران وبسایت انجام می گردد.

اولین کسی باشید که خاطره شهید می نویسد “شهید حسین فرج”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نقد و بررسی‌ها

هیچ دلنوشته ای برای این شهید نوشته نشده است.

شاید شما این را نیز دوست داشته باشید…