تخفیف‌ها و قیمت جشنواره‌ها در قیمت فروش در نظر گرفته نمی‌شود
توجه : برای فیلتر کردن نمایش ها در نمودار بر روی عنوان هریک کلیک کنید .

شهید غلامرضا جعفریShahid Gholamreza Jafari

محل خدمت: بسیج مستضعفین شناسه ایثار شهید : 0055442 دسته:

شهید غلامرضا جعفری در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. ایشان تک پسر خانواده و لذا بسیار عزیز نزد پدر و بالاخص مادر بودند. خانواده شهید جعفری از نظر درآمدی در حد متوسط جامعه بوده و منزل شخصی داشته اند. شهید غلامرضا جعفری در دوران کودکی فردی پر جُنب و جوش بوده ولی در بیرون از منزل ساکت و با حیا بوده است. یکی از برادران به او فرموده بود که برگرد چون مادرت شدیداً متاثر است فرموده بود نیامده ام که برگردم. آنقدر در جبهه ماند تا در پاسگاه زید در عملیات کربلای 5 در سنگر بر اثر اصابت گلوله خمپاره به شهادت می رسند. روحش شاد و راهش پر رهرو باد. اخلاص در اعمال شهید غلامرضا جعفری زبانزد عام و خاص بود و همواره در بسیج و مسجد و نماز جماعت و دعاهای کمیل، توسل و زیارت عاشورا و یاد بود شهدا فعالیت شدیدی داشت.

تلاوت سوره مبارکه الرحمن به نیت این شهید

تماس بگیرید

49 بار دیده شده مقایسه

شهید غلامرضا جعفری در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. ایشان تک پسر خانواده و لذا بسیار عزیز نزد پدر و بالاخص مادر بودند. خانواده شهید جعفری از نظر درآمدی در حد متوسط جامعه بوده و منزل شخصی داشته اند. شهید غلامرضا جعفری در دوران کودکی فردی پر جُنب و جوش بوده ولی در بیرون از منزل ساکت و با حیا بوده است. به مدرسه علاقه زیادی داشت و تکالیفش را خوب می نوشت و با بچه های محل درس می خواند. پس از انقلاب ایشان رفتارش تغییر نمود و این تغییر از زمانی که وارد بسیج پایگاه شهید سلطانی شد کاملا محسوس بود گویی شخصیتش عوض گردیده بود و مطالعه اش بیشتر کتابهای مذهبی گردیده و به تمام همسایه ها احترام قائل بود و در مسائل اجتماعی مسئولیت پذیر بود. در کودکی ایشان با بچه ها در کوچه فوتبال بازی می نمودند  که یکی از دوستان توپ را به شیشه همسایه زده و می شکند و فرار می کند ولی غلامرضا ایستاده و ضمن عذر خواهی می گوید که من شکسته و لذا شیشه را خریده و می اندازد و نشان می دهد که تا چه حد با اخلاق حسنه بوده است. او در بسیج پایگاه شهید سلطانی نیز مسئولیت پذیر بوده و خطاطی خود را درکانون میثم با پشتکار زیاد فرا گرفت و در بسیج پایگاه شهید سلطانی همواره پلاکاردهای مذهبی و تبریک و تسلیت شهدا را می نوشت. پدر شهید غلامرضا جعفری می فرماید: آرزوی غلامرضا فقط شهادت بود و به من می گفت: یا برو یا بگذار تا بروم  و در مقابل دشمنان جنگ کنم و چون من مشغول به کاری نیستم لذا اجازه بده تا من به جبهه ها بروم. 45 روز در پادگانی در کرج دوره نظامی را گذراند و از پادگان ولیعصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) عازم جبهه ها شد و در واحد تبلیغات خطاطی مناطق عملیاتی را بر عهده داشت. یکی از برادران به او فرموده بود که برگرد چون مادرت شدیداً متاثر است فرموده بود نیامده ام که برگردم. آنقدر در جبهه ماند تا در پاسگاه زید در عملیات کربلای 5 در سنگر بر اثر اصابت گلوله خمپاره به شهادت می رسند. روحش شاد و راهش پر رهرو باد. اخلاص در اعمال شهید غلامرضا جعفری زبانزد عام و خاص بود و همواره در بسیج و مسجد و نماز جماعت و دعاهای کمیل، توسل و زیارت عاشورا و یاد بود شهدا فعالیت شدیدی داشت.

 

برچسب:
اطلاعات کلی
نام و نام خانوادگی

غلامرضا جعفری

نام مستعار

نام پدر

قربانعلی

تاریخ تولد

1345

سن

22

تاریخ شهادت

1367/05/08

محل شهادت

پاسگاه زید (شلمچه)

شهادت در عملیات

کربلای پنج

نحوه شهادت

حوادث ناشی از درگیری

مزار شهید

بهشت زهرای تهران
قطعه 40 ردیف 109 شماره 15

درصد جانبازی

محله

ابوذر شرقی

اطلاعات سازمانی
حوزه بسیج

251 علی بن ابیطالب علیه السلام

محدوده پایگاه

پایگاه فعالیت

پایگاه مقاومت بسیج شهید سلطانی

مسجد فعالیت

مسجد صاحب الزمان عجل الله

یگان خدمت

نیروی مقاومت بسیج

سمت و رتبه

رزمنده

رسته خدمت

ویژگی های شهید
فرهنگی مذهبی

فعالیت فرهنگی

ورزشی

فوتبال

شغلی

کارمند فرود گاه مهر آباد

تحصیلات

دوم نظری

رشته تحصیلی

علوم تجربی

محل تحصیل

دبیرستان هجرت

تصاویر شهید

تصاویر 4*3 شهید

تصاویر تشع پیکر شهید

خاطرات شهید

1) پدر شهيد ميگويد: در كودكي بچه اي پر جنب و جوش بود ولي بيرون منزل ساكت بود به مدرسه خيلي علاقه داشت و درس و تكاليفش را خوب مي نوشت و با بچه هاي محل درس مي خواند و بعضي وقتها من كمكش مي كردم خيلي به پدر و مادر علاقه و دلبستگي داشت در دوره راهنمايي ترك تحصيل نكرد ولي در دبيرستان در اواخر سال آخري كه مشغول تحصيل بود درس را رها نمود. بعد از انقلاب اصلا شخصيت او تغيير نمود و مطالعه اش بيشتر كتابهاي مذهبي شده بود به همه همسايه ها احترام قائل بود و در محل مسئوليت پذير بود و در داخل مسجد در زمان جنگ و بعد از خدمت سربازيش خطاطي ميكرد. دوستان او را ميتوان از برادران: حسين محمدزاده، شهيد مرتضي چوپاني، رضا فراهاني، شهيد ممي زاده نام برد و در مسجد با شهيد سيامك صالحي، شهيد محسن سلطاني و ابوالحسن دهرويه بيشتر از همه رفيق بود. 45 روز در كرج دوره ديد و بعد هم زمان جنگ شد و از پادگان وليعصر اعزام شدند براي دوكوهه و به خاطر خطاطي و تبليغات همه مناطق جنگي را گشته بود من احساس مي كردم كه اگر غلامرضا شهيد بشود مادرش خودش را خواهد كشت و وقتي متوجه شهادتش شد ديوانه شده بود و فقط جيغ مي كشيد. او معتقد بود كه بايد برويم و صدام متجاوز را شكست دهيم و حرف امام را واجب دانسته و حتي به مادرش گفته بود اگر ما نرويم دشمن مي آيد در جلوي خانه ما و خانه هاي ما را ويران مي كند آيا دوستداري اينطور بشود؟

2) آقاي رضا ميرآخوري مي فرمايند: به داخل مسجد كه مي رفتم با شهيد غلامرضا جعفري مزاح مي نمودم و طوري جواب من را مي داد كه من لذت مي بردم مثلا در مسجد خطاطي مي كرد من مي رفتم و به او مي گفتم چقدر قشنگ مي نويسي او مي گفت يعني مي خواهي بگويي بد مي نويسم و من جوا ب ميدادم يعني خيال ميكني كه خوب هم مي نويسي و او جواب من را با لبخند قشنگي مي داد كه من لذت مي بردم.

3) آقا رضا مير آخوري مي فرمايد: در اسلام آباد غرب كه بوديم ما در قلاجه برخورد كرديم با شهيد غلامرضا جعفري و او سرباز بود. من به او گفتم كه سربازيت را در منطقه اي و او با لبخندي گفت امام جمعه طالقان آمده پيش ما بيا به نزد او برويم و با هم پيش او رفتيم و شهيد غلامرضا انگورهاي دانه درشت سياه رنگي را شست و آورد پيش ما و ما خورديم و به او گفتيم كه تو هم بخور و او گفت كه من روزه ام من به او گفتم تو دو سال خدمتت را كرده اي تمام شده نمي خواهي برگردي و او گفت تا ببينم چه مي شود و او نيز به تهران آمد و در مسجد مشغول خطاطي شده بود كه باز من به شوخي به او گفتم نمي خواهي به جبهه بروي او با همان تبسم به من گفت كه ببينم تا چه مي شود.

4) يك روزي آقا رضا ميرآخوري در مغازه كوچكش مشغول كار بود كه شهيد جعفري كيسه اي پر از لوازم و اثاثيه نقاشي را نزد او مي برد و سلام و عليك كرده و ميگويد كه اين وسايل را بعد از رفتن من به بچه هاي مسجد بدهم و مي گو يد من يكي يك دانه خانه هستم ممكن است خانواده مزاحم من شوند و مانع از رفتن من به جبهه شوند ولي پس از چند صباحي خودش مي آيد و وسايل را مي برد و ميگو يد من خودم به بچه ها ميدهم و من به او گفتم رضا مي روي و شهيد ميشوي و بر نمي گردي و شهيد غلامرضا جعفري ميگويد توكل به خدا و مقداري شوخي كرده و مي رود.

5) آقاي رضا مير آخوري مي فرمايد: من و آقاي علي ابراهيميان و حسين بصيري و چند تن ديگر از بچه هاي پايگاه به پزشكي قانوني رفتيم و جنازه شهيد غلامرضا جعفري را ديديم يك طرف صورتش زخم شده بود انگار كه چاقو انداخته بودند و جنازه تر و تازه بود و فكر مي كنم در سنگر بوده اند كه تركش مي خورد و شهيد مي شود و اين تر و تازه بودن جنازه به خاطر تقواي بالاي او بوده است.

6) آقاي شكرالله كلانتري ميگويد: روز دوم عيد بود مي خواستم شهيد غلامرضا جعفري پلاكاردي براي معرفت بنويسد به منزل آنها رفتم و گفتم كه پلاكاردي براي معرفت بنويس به داخل منزل رفتيم  و چايي و ميوه آوردند و ما شروع به خوردن كرديم و گفتم كه غلامرضا چرا خودت نمي خوري گفت كه من روزه ام من چند روزي كه از منطقه آمده ام روزه هستم و در همان لحظات صحبت كردن ما بود كه تهران هم موشك باران شد.

7) شهيد غلامرضا جعفري از آنهايي كه بي اعتنا به نماز جماعت بودند بدشان مي آمد حتي اگر از فاميل هايشان مي بودند. شهيد جعفري مي فرمودند من خجالت مي كشم از جلوي درب مسجد بروم و بي اعتنا به نماز جماعت باشم و من به خودم مي گويم چرا بايد نماز جماعت باشد و من دنبال كار ديگري باشم و لذا از افرادي كه به نماز جماعت بي اعتنا بودند بدشان مي آمد.

8) برادر كشاني ميگويند: شهيد جعفري در خانه تك فرزند ذكور بوده بعد از دو بار رفتن به جبهه و برگشتن دوباره مي خواست به جبهه برود ولي خانواده اش مخالفت مي كردند به خانواده اش گفت من مي روم مسجد و صبح نان ميخرم و به منزل مي آيم و به هواي نان خريدن و مسجد رفتن سر از جبهه درآوردند و دامادشان جناب آقاي باقري زنگ زدند و گفتند كه به ايشان بگوييد كه برگردند اگر به حرف شما گوش مي دهند (چون با هم خيلي عياق بوديم )رفتيم دو كوهه  و با ايشان خيلي صحبت كردم و بعد با هم به اهواز رفتيم و در بين راه كلي با ايشان صحبت كرديم و من ديدم كه محلي از گفتن من به ايشان مبني بر اينكه برگرد نيست و پس از صحبت هايي كه با او شده اگر بگويم برگرد خودم را سبك كرده ام، ولي گفتم: غلامرضا برنمي گردي به تهران؟ گفت: نه بابا من آمده ام كه ديگر برنگردم.

9) شهيد جعفري با سيامك صالحي خيلي عياق بودند چون هر دو در روابط عمومي پايگاه كار مي كردند وقتي سيامك شهيد شد غلامرضا در حياط مسجد من را ديد و دو سه بار گفت از سيامك چه خبر و من به او نگفتم تا آنكه ساعت 30/11 شب آمدم در مسجد را باز كنم كه جعفري من را ديد و شروع كرد به گريه كردن كه چرا به من نگفتي كه سيامك شهيد شده و همين بي تابي او در شهادت سيامك صالحي شايد مقدمه اي شد براي رفتن او به منطقه و شهيد شدن او.

10) وقتي سيامك شهيد شد غلامرضا جعفري و شهيد حسين دهرويه به جلوي درب منزل اين شهيد رفته و از شب تا به صبح مطلبي درباره شهيد و شهادت روي ديوار نوشتند و شهيد دهرويه مي خواند و او مي نوشت كه: سيامك جان شهادتت مبارك.

11) برادر محمد كشاني مي فرمايند: شبهايي كه بچه ها به جبهه اعزام مي شدند خيلي خاطره انگيز بود مثلا شهيد جعفري شب آخر تعريف مي كرد كه تازه به سر كار رفته بود در فرودگاه مهر آباد و شده بود مسئول كارت زني در كنترل فرودگاه. شهيد مي گفت تازه يك هفته اي از رفتنم به فرودگاه نگذشته بود كه من به مسئولين فرودگاه گفتم كه ميخواهم بروم به جبهه و آنها گفتند به دليل اينكه كد پرسنلي شما نيامده نمي توانيد به جبهه اعزام شويد و بايد بمانيد تا كد پرسنلي شما بيايد ايشان هر چه اصرار مي كردند آنها مخالفت مي ورزيدند. شهيد جعفري مي گفت يك روز ديدم كه بعضي از كارمندها صبح مي آيند كارت را مي زنند و مي روند بيرون از محل كارشان و شب مجدداً آمده و كارت خروج را مي زنند يكبار به يكي از اين افراد گفتم شما چرا حضور نداريد كارت مي زنيد به شهيد جعفري پاسخ مي دهند ما جاي ديگري هم مشغول كار هستيم و اينجا فقط كارت مي زنيم شهيد جعفري برخورد نموده و مي گويد ديگر حقي نداريد در زماني كه حضور نداريد كارت بزنيد و چند نفر ديگر هم آمدند كارت بزنند و شهيد جعفري اجازه زدن كارت نمي دهند آنها گفتند ما به نفر قبلي مبلغي مي داديم و كارتمان را مي زديم شما هم مبلغي بگير و اجازه بده تا كارت بزنيم كه ايشان مجدداً مخالفت مي نمايند و مي گويند من پولي نمي خواهم و خيانت نمي كنم آنها التماس و زاري نموده كه برنامه زندگي ما بهم مي ريزد و ما كار دوم مان را از دست مي دهيم كه باز ايشان مخالفت مي نمايند و اجازه كارت زدن را به آنها نمي دهد و همان شد كه هنوز كد پرسنلي نيامده به او گفتند شما مي توانيد به جبهه برويد و شهيد جعفري از خدا خواسته كار را رها نموده و به جبهه اعزام مي شوند و آلوده به گناه نمي شوند.

12) شهيد جعفري براي همه شهدا پلاکارد مي نوشتند و خاطره اي كه همیشه به ياد من مي آيد و من غصه ام ميگيرد (محمد كشاني)ايشان از خودشان هنر داشتند و يك پارچه اي داشتند كه هميشه از آن استفاده مي كردند و روي آن نوشته شده بود كه: شهادت هنر مردان خداست  و شهادت ايشان نيز خود هنري بود و به آن افتخار مي كردند.

13) وقتي جنازه شهيد جعفري آمد هر يك از بچه ها دنبال كاري بودند و من با يكي از دوستان به پزشكي قانوني رفتيم در آن روز چهارصد شهيد به تهران آورده بودند و لذا آمبولانس نبود و مسئولين مي گفتند كه بايد صبر كنيد تا آمبولانسها برگردند و ما چون مردم در جلوي مسجد تجمع كرده بودند لذا نمي توانستيم صبر كنيم خلاصه جنازه را با پيكان خودمان آورديم تابوت را روي سقف ماشين گذاشتيم يك نفر هم نشست روي كاپوت تا تابوت را نگهدارد با آن حالت جنازه شهيد را آورديم حتي يادم هست پرچمي كه روي تابوت كشيده بودند كسي نبود تا بنويسيم نام شهيد را و من با خط خودم روي پرچم نام شهيد را نوشتم بالاخره جنازه را آورديم و براي اينكه مردم ما را با آن وضع نبينند به زير پل رفتيم و فرستاديم دنبال مردم كه جنازه زير پل است و به آنجا براي تشييع بيايند و جنازه خيلي نوراني بود.

14) پدرش مي فرمايد: يك بار در كوچه فوتبال بازي مي كردند يكي از بچه هاي محل با توپ شيشه همسايه را مي شكند و همه فرار مي كنند ولي غلامرضا فداكاري نموده و مي ايستد و مي گويد من شكسته ام و رفت شيشه خريد و آورد و انداخت.

15) پدر شهيد مي فرمايد: آرزوي غلامرضا فقط شهادت بود و به من مي گفت يا برو و يا بگذار تا من بروم در مقابل دشمنان جنگ كنم و چون من بيكار هستم و شما شاغل هستيد پس بگذار من بروم.

16) پدر شهيد مي فرمايد: غروب يكي از شبها بود كه ايشان به مسجد رفت و ساعت 11 شب شد و از غلامرضا خبري نشد مادر غلامرضا ناراحت شد و گفت برو و ببين غلامرضا كجا رفته آمدم كه لباسم را بپوشم ديدم در داخل جيب لباسم كاغذي است كه در آن نوشته شده بود ما در فلان ساعت رفتيم منطقه و من سراسيمه آمدم مسجد و ديدم در مسجد كسي نيست پشيمان به منزل آمدم ولي به همسرم نگفتم فردا مادرش فهميد كه او رفته و مادرش نگذاشت كه بنده تا سه روز به سر كار بروم و مي گفت كه حتما بايد بروي و غلامرضا را بياوري. يك روز ما رفتيم و آدرس باختران و كرمانشاه را گرفتيم ولي نرفتيم. مادرش خيلي اصرار داشت كه ما برويم هر روز تا ساعت 2 بعد از ظهر در پايگاه مي مانديم يك شب تلفن زد كه ما در پادگان دو كوهه  هستيم و بچه هاي بسيج به ما اطلاع دادند بعد ما با او صحبت كرديم گفتيم كه چرا به ما نگفتي و بي خبر رفتي؟ او در جواب گفت اگر به مادرم مي گفتم نمي گذاشت و اگر به شما مي گفتم شما هم مي گفتيد كه برو و از مادرت اجازه بگير من اگر حرف مادرم را گوش ميدادم حرف امام روي زمين مي ماند و اگر حرف امام را گوش ميكردم عاق والدين مي شدم بالاخره اينجوري شد كه من آمدم به منطقه و حالا اگر شما بياييد به دو كوهه من را پيدا نخواهيد كرد و من را نخواهيد ديد چرا كه ما را دارند تقسيم مي كنند و از دوكوهه به جاي ديگري اعزام مي شويم و پس از اين صحبتها پس از گذشت 20 روز خبر شهادت او را براي ما آوردند و جنازه اش براي ما آمد.

17) يكي از دوستان شهيد مي گويد: من همسايه ايشان بوده و در يك كلاس تحصيل مي نموديم بنده در يك خياطي كار مي كردم كه صاحب كار من  يك برادر بسيجي به نام آقاي تقي پور بود. آقاي جعفري هميشه پيراهن هاي يقه آخوندي مي پوشيد يك روز ايشان به من يك پارچه اي داد و من بردم براي ايشان پيراهن يقه آخوندي دوختم ضمناً ايشان هميشه پيراهنش را روي شلوار مي انداخت و فردي با تواضع بود.

18) يكي از دوستان شهيد مي گويد: يك روز ما تصميم گرفتيم تا يك فوتبال دستي درست كنيم و وسايلش را فراهم كرديم چون بچه بوديم آمديم يك توپ تخم مرغي پينگ پنگ خريديم و يك كارتن برداشته و بالاي كارتن را پاره كرديم و حصيري پيدا نموده و ميله هاي آن را درست كرديم و با چوب بستني آدمكهاي آن را ساختيم و چون تمام شد نشستيم و شروع به بازي نموديم بعد يك روزي با هم حرفمان شد و دعوا كرديم و من زدم شيشه خانه شان را شكستم غلامرضا از پدرش خيلي مي ترسيد و من گفتم كه خدايا چكار كنيم الان پدر غلامرضا مي آيد و او را كتك مي زند با هم رفتيم در را باز كرديم و گفتم اگر باباي تو از راه مخالف شيشه بيايد هواسش به شيشه نمي افتد و مي رود بالا ولي اگر يك ذره آفتاب بخورد زود معلوم مي شود كه شيشه شكسته شده و بالاخره پدرش آمد و متوجه شد و غلامرضا را كتك ميزد و ما هم مي خنديديم.

19) يكي از دوستان شهيد مي فرمايد: در سال 67 عمليات مرصاد بود كه من از طريق سپاه اعزام شدم به جبهه و ايشان از طريق بسيج اعزام شدند من آمدم و غلامرضا را بدرقه كردم و قبل از رفتن ايشان آمديم به مسجد و كلي با هم صحبت كرديم او چيزهايي نوشت و گفت فلاني بعد از من اين كارها را شما بايد انجام بدهي و اين كارها را نبايد انجام بدهي و كارها را دقيقاً براي من نوشت و پس از آن با هم رفتيم نامه اش را از ستاد ناحيه گرفتيم و آمديم و ايشان سوار اتوبوس شد و به جبهه اعزام شد(من بعد از سوار شدن ايشان به اتوبوس و اعزامش خيلي سعي كردم كه بفهمم در كجاست چرا كه ما هم از طريق وزارت اعزام شديم ولي متاسفانه نتوانستم ايشان را ديگر ببينم)بعد از رفتن غلامرضا مادرش خيلي از دست من عصباني شده بود و با بنده دعوا مي كرد و مي گفت تو رضا را بردي و تو او را سوار ماشين كردي و چرا تو شهيد نشدي و رضاي من شهيد شد و ….من هم به او مي گفتم اي كاش پاي من مي شكست و من تا سوار شدن به ماشينها او را بدرقه نمي كردم مگر من مي دانستم كه رضا حتماً شهيد مي شود و من چيزيم نمي شود تا اينكه بالاخره جنازه رضا را آوردند و نحوه شهادتش در پاسگاه زيد اينها پاتكي به عراقيها زده بودند و بعد از پاتك آمده بودند در سنگر استراحت كنند كه  گلوله اي آمده و تركش هايش به ناحيه صورت ايشان خورده و در سنگر شهيد مي شوند.

20) يك بار به اردوي بسيج رفته بوديم و در اردو زده بودند و سر اين بنده خدا را شكسته بودند و ايشان تك پسر خانواده و خيلي عزيز بودند.

21) شهيد غلامرضا جعفري هيچوقت بدون وضو خطاطي نمي كرد و اسم هر يك از ائمه را كه مي خواست بنويسد با وضو بود.

22) برادر ابو الحسن دهرويه ميگويد: ايشان چقدر خالصانه كار مي كرد چه با اخلاص خط را در كانون ميثم ياد گرفته بود و پشت كار عجيبي داشت و تمام هدفش را خدا قرار داده بود و دلبستگي خاصي به شهدا داشت و تمام پلاكاردهاي شهدا را او مي نوشت يادش به خير هر چقدر من اصرار كردم كه غلامرضا بيا تا يك مصا حبه اي از شما بگيرم تا حرفهاي شما در پاي گوش ما هميشه طنين انداز باشد ولي متاسفانه نيامد و لبيك نگفت نمي دانم براي چه؟ شايد ما را لايق اين    نمي ديد كه صحبتهاي او را بشنويم و شايد فكر مي كرد كه اين صحبتها امروز در گوش ما فرو نمي رود؟

23) آقاي باقري مي فرمايند: شهدا يك شخصيت اجتماعي داشتند و يك شخصيت فردي كه شخصيت فردي اين شهدا براي كمتر كسي روشن مي شود مثلاً ما وقتي با شهيد جعفري به دعاي كميل مي رفتيم ما ديگر ايشان را نمي ديديم و ايشان دنبال اين بودند كه بروز ندهند و مي فرمودند كه تنهايي بيشتر به من حال مي دهد و ايشان را من نديده بودم كه وقتش را بيهوده تلف كند و هميشه دنبال كار مثبتي بودند مثلاً ايشان جدول روزنامه كيهان را در سريعترين وقت ممكنه حل مي نمود و اطلاعلت عمومي قوي داشت. شهدا مي گفتند كه وحدت داشته باشيد و به خاطر چيزهاي كوچك وحدت را به هم نزنيد و شهادت تحفه اي بود الهي كه نصيب هر كس نمي شد و شهدا لياقت كسب كرده بودند. در سختي ها از خدا كمك مي خواستند و تحمل مي كردند مشكلات زندگي و مالي چندان مهم نبود و با سعه صدري كه داشتند از آن عبور مي كردند و بزرگترين آرزوي آنها شهادت بود همانطوري كه در وصيت نامه ها نوشته يا درمصاحبه ها بيان نموده اند.

24) آقاي رضا ميرآخوري مي گویند: من مغازه كفاشي داشتم و وقتي بچه ها به جبهه مي خواستند بروند به مغازه من آمده و شوخي  مي كردند مثلا به من مي گفتند كه بيا با هم به جبهه برويم تا با يك تير تو را خلاص كنيم و من به آنها مي گفتم كه تا من پلوی شما را نخورم هيچ چيزيم نمي شود البته بعد از آمدن جنازه بچه ها از خودم خجالت مي كشيدم و از گفته هاي خودم پشيمان مي شدم. وقتي جنازه  غلامرضا جعفری و محسن سلطاني و علي اصغر صادقيان و سيامك صالحي را آوردند آنقدر من ناراحت شده بودم كه همه فكر مي كردند پسر من شهيد شده است و به زور مرا از روي تابوت آنها جدا كردند.

دست نوشته شهید

وصیت نامه شهید

وصيت نامه شهيد غلامرضا جعفري

« و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون »

مپنداريد كساني كه در راه خدا كشته شده اند مرده اند بلكه آنان زنده اند و در نزدخدا روزي ميخورند

با سلام و درود بر يگانه منجي عالم بشريت صاحب عصر امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)و نائب برحقش پير جماران، قلب تپنده تمامي مستضعفين جهان و اميد همه مظلومين و ستم ديدگان عالم« امام خميني ». و سلام و درود حق بر رزمندگان كفر ستيز و جان بركفان خطه توحيد، آنان كه در راه اعتلاي حق و براي احياء اسلام از جان و مال خود مي گذرند و روانه جبهه جنگ مي شوند و ازجان خود دريغ نمي ورزند. سلام و درود حق بر شهيدان كه جان خود را هديه به الله نمودند و با دادن جان خود، ما را از خواب خفته بيدار كردند، خداوند شهيدان را با امام حسين u محشور گرداند «‌الهي آمين ». سلام و درود بر شهيدان زنده در عرصه وجود و سلام و درود حق بر كليه مجروحين و معلولين و جانبازان اسلام و اسراي عزيز ايران.

امت شهيد پرور ايران، بدانيد كه مردن حق است، پس چه بهتركه انسان در راه اسلام بميرد و در راه احياي حق و عدالت بميرد. اكنون جاي درنگ نيست، واقعاً هرگفته امام، گوهر گرانبهايي است كه مي‌گويد: « درنگ امروز، فرداي اسارت باري را به دنبال دارد ». آري عزيزان از خواب غفلت بيرون آیيد و به جبهه اسلام روي آوريد، نگذاريد اسلام به دست مشركين و از خدا بي خبران دفن شود، به جبهه روي آوريد، امام حسينu زمان را تنها و بي ياور نگذاريد، داد امام را در نياوريد كه بعضي از مردم داد امام را در آوردند، برويد پيام اخير امام را گوش كنيد و بخوانيد، اشك آدم در مي آيد، چرا امام بايد اينگونه پيام دهد بياييد اهل كوفه نباشيد، امام را ياري كنيد، الان در اين موقعيت به  لذت هاي دنيا چنگ زدن والله حرام است، چرا كه اسلام در خطر است، ماندن در پشت جبهه و كمك نكردن به جبهه حرام است، الان ماندن در شهرها صلاح نيست، خداوند، ما را آزمايش مي كند، در رابطه با پيام امام هم خداوند ما را دارد آزمايش مي كند، مي خواهد ببيند كه اين ملت تاب مقاومت را دارد يا خير؟

در رابطه با قطعنامه 598، صلاح اسلام در آن بود كه امام آن را پذيرفت، ما نيامده ايم كه رفاه را براي خودمان فراهم بسازيم، نيامده ايم رفاه طلب باشيم، آمده ايم تا يار و ياور اسلام باشيم، آمده ايم جانمان را در راه اسلام و براي رضاي خداوند عزوجل بدهيم. امام آمد و ما را از خواب غفلت بيدار كرد، اين امام بود كه اسلام را احياء كرد، اين امام بود كه جهت زنده ماندن اسلام دستور به دفاع مقدس در برابر كفر داد و گفت بجنگيد كه صلاح اسلام در آن است، حال هم صلاح است در اينكه جنگ آتش بس شود. ما گوش بفرمان اماممان بوده‌ايم و تا آخر هم گوش بفرمان او خواهيم بود. مردم آگاه باشيد، عده اي در اين گير و دار مي آيند و دم از صلح و جنگ مي زنند، شما بايد به دهان آنها بكوبيد و بگویيد كه هرچه امام گفت همان است. مردم آگاه باشيد كه دامنگير شيطنتهاي شياطين نشويد. برادران و خواهران عزيز، ياد شهيدان را از خاطرتان بدور نداريد، اين شهيدان بايد در جهان اسلام، نامشان زنده بماند و در تاريخ ثبت شود.

برادران و خواهران گرامي، هر چند وقت يك بار به بهشت زهرا برويد و يادي از آنها كنيد و خاطره آنها را در ذهنتان زنده كنيد، ببينيد كه آنها براي چه رفتند و به شهادت رسيدند، آيا آنها نمي توانستند در اين دنيا به راحتي زندگي كنند، بروند كار كنند، زن و بچه اي داشته باشند و كنار آنها بنشينند و زندگي آرامي داشته باشند؟ آري آنها راضي به رضاي خدا شدند. اين شهيدان معشوق گمگشته خود را يافتند، كجا ديده ايد كه عاشق از معشوق بدور باشد؟ خداوند در حديث قدسي كه تقريباً به اين مضمون است مي فرمايد: « من طلبني و جدني » پس ببينيد كه عاشق از معشوق بدور نمي تواند بماند.

عزيزانم، نماز جمعه را فراموش نكنيد، روز جمعه روز مغفرت است، روز استغفار است، روز عزاي دشمنان اسلام است، در نماز جمعه شركت بجویيد و به مسائل مطرح شده گوش فرا دهيد و به گفته ها عمل كنيد، بدانيد كه دشمنان اسلام به مسائل مطرح شده در نماز جمعه بدقت گوش فرا مي دهند و به آنها عمل مي كنند و شما بايد با اعمالتان و حضور در صحنه پيكار، عملهاي آنها را خنثي بكنيد، بايد كيد و مكر آنها را خنثي كنيد.

برادرانم و خواهرانم، راز و نيازتان را به درگاه خداوند متعال زياد كنيد و در همه وقت به فكر و ياد خدا باشيد، اگر با خدا بوديد، بدانيد كه خدا در همه جا با شماست و به فكر شماست، شما را از ياد نمي برد. قرآن بخوانيد كه قرآن رحمت خداست، بخوانيد و عمل كنيد مطالعه كنيد علم و عملتان را بالا ببريد. مساجد را پر كنيد، پاي منبرها بنشينيد، سخنراني ها را گوش فرا دهيد، عزاداري امام حسينu را قطع نكنيد و توسلات به ائمه 8را زياد كنيد.

برادران بسيجي ام اخوت و برادري را بين خود حفظ و بيشتر كنيد، اخلاقتان را نيكو كنيد و به مسئولين بسيج گوش فرا دهيد و عمل كنيد، بسيج را پايدار نگه داريد، بسيج پايگاه شهيدان است، عبادتگاه شهيدان است و خانه شهيدان است.

راهي را كه من مي روم، خود انتخاب كردم و اميدوارم كه به مقصد برسم، عزيزانم دعايم كنيد در عبادتهايتان، در نمازهايتان از خداوند برايم طلب آمرزش كنيد و از خدا بخواهيد كه عذاب مرا كم كند، حتماً دعا كنيد. از شما مي‌خواهم هر وقت كه مرا ياد كرديد از خدا برايم مغفرت بخواهيد. اينكه در اين مدت كوتاهي كه با شما بودم و نتوانستم حق برادري را انجام دهم معذرت مي خواهم و اميدوارم مرا ببخشيد.

و اما پدر و مادر عزيز و گراميم، اولاً از اينكه بدون اجازه شما به جبهه آمدم معذرت مي‌خواهم، خوب، چاره اي جز اين نديدم، مي دانم كه مهر مادري و پدري شما، باعث اين بود كه دل از فرزند خود نكنيد، خوب فرزندان امانتي بيش نيستند، ما آمديم تا توشه اي فراهم كنيم و برويم، خداوند بوسيله فرزندانتان شما را امتحان مي كند، انشاء الله كه از امتحان الهي سرافراز بيرون آئيد. خداوند به شما صبر عنايت كند، از اينكه نتوانستم فرزند خوبي براي شما باشم عذر مي خواهم، مرا ببخشيد از اينكه اين چند روز عمري شما را اذيت و آزار دادم و نفهميدم و انجام دادم، ولي از شما    مي خواهم كه مرا ببخشيد و مرا دعا كنيد. و اما خواهرانم، حجابتان را حفظ كنيد و زينب وار عمل كنيد، اين را بدانيد كه حجاب شما از خون رزمندگان كمتر نيست، زندگي نامه حضرت زينب (سلام الله عليها) را مطالعه كنيد و درس بگيريد و عمل كنيد. بيشتر از اين مجال نوشتن را ندارم، هميشه دعا كنيد.

خدايا ما را تا نيامرزيده اي از دنيا مبر. خدايا مرگ ما را شهادت در راه خودت قرار بده.

خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار. به اميد پيروزي لشگريان حق عليه كفر جهاني

اطاق ادوات گردان مالك ساختمان مالك اشتر

31/4/67 دوكوهه ساعت 30/16

غلامرضا جعفري

لطفا پیش از ارسال دلنوشته خود درباره شهید موارد زیر را مطالعه و بررسی نمایید.

الف) متن دلنوشته شما قبل از انتشار در وبسایت ، به طور دقیق بررسی می گردد و پس از تایید با نام خودتان برای عموم منتشر می گردد. بنابراین خواهشمندیم در ارسال متن خود دقت نمایید.

ب) در صورتی که دلنوشته ارسالی شما دارای محتوایی باشد که بتوان روی آن کار بیشتری کرد ، با هماهنگی خودتان ، ویراستاران وبسایت از نظر ادبی آن را ویرایش نموده و پس از ایجاد شاخ و برگ مناسب ، نسبت به انتشار آن در بخش های دیگر وبسایت اقدام می نمایند.

ج) توجه نمایید که از انتشار محتوای دارای اصطلاحات و الفاظ نامناسب ، محتوای مغایر با قوانین کشور جمهوری اسلامی ایران و هرگونه محتوایی که رنگ و بوی سیاسی و جناحی داشته باشد ، جدا معذوریم.

د) استدعا داریم که فارسی بنویسید و از کیبورد فارسی استفاده کنید. بهتر است از فضای خالی (Space) بیش‌ از‌ حدِ معمول ، شکلک یا ایموجی استفاده نکنید و از کشیدن حروف یا کلمات با صفحه‌کلید بپرهیزید. تنظیمات دقیق متن ارسالی شما توسط ویراستاران وبسایت انجام می گردد.

اولین کسی باشید که خاطره شهید می نویسد “شهید غلامرضا جعفری”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نقد و بررسی‌ها

هیچ دلنوشته ای برای این شهید نوشته نشده است.