تخفیف‌ها و قیمت جشنواره‌ها در قیمت فروش در نظر گرفته نمی‌شود
توجه : برای فیلتر کردن نمایش ها در نمودار بر روی عنوان هریک کلیک کنید .

شهید بهروز صبوریshahid Behrooz Saboori

محل خدمت: بسیج مستضعفین شناسه ایثار شهید : 00000729 دسته: ,

شهید بهروز صبوری در سن 18 سالگی به شهادت رسید و پیکر او به دلیل شرایط عملیات در منطقه ماند. مادر شهید بهروز صبوری سال‌ها منتظر شنیدن خبری از پیکر فرزندش همانند دیگر مادران شهدای مفقود الاثر بود. جمع زیادی از مردم ایران مادر این شهید را در کلیپی معروف که نمایانگر گریه‌ها و انتظار این مادر در استقبال از شهدای گمنام است مشاهده کرده‌اند. این کلیپ با عنوان «گمنام 61» بارها در فضای مجازی و رسانه ملی منتشر شده است و مادر شهید صبوری را کم کم به نمادی از انتظار مادران شهدای گمنام تبدیل ساخت.

 

پنج شنبه 8 اسفندماه 92 طبق اعلام رسمی معراج شهدای مرکز و کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح خبر کشف هویت شهید بهروز صبوری بعد از 31 سال مفقود الجسد بودن، منتشر شد. پیکر مطهر شهید بهروز صبوری در جریان به خاک سپاری جمعی از شهدای گمنام در دانشگاه خلیج‌فارس بوشهر در اردیبهشت ماه سال 1389 به خاک سپرده شده است و هویت او بعد از گذشت سه سال از خاکسپاری توسط آزمایش DNA شناسایی شد. نمونه خون خانواده شهید با نمونه استخوان شهید که در بانک ژنتیک شهدای گمنام ثبت شده بود تطابق پیدا کرده و هویتش احراز شد. شهید بهروز صبوری سال 1361 در عملیات مسلم بن عقیل در منطقه عملیاتی سومار به شهادت رسید.

تلاوت سوره مبارکه الرحمن به نیت این شهید

تماس بگیرید

7,260 بار دیده شده مقایسه
شهید صبوری شهیدی است که سه مرتبه دفن شده ، دو مرتبه تشییع گردیده و اولین شهیدی است که سرانجام در محل زندگی خودش در جوار آستان مقدس امامزاده حسن علیه السلام آرمیده است.

بیست و پنجم بهمن ۱۳۴۳، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش موسی و مادرش،زرین تاج نام داشت. تا چهارم متوسطه در رشته علوم انسانی درس خواند. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و چهارم آبان ۱۳۶۱، در سومار توسط نیروهای عراقی شهید شد. مزارش در امامزاده حسن تهران می باشد. شهید بهروز صبوری در سن 18 سالگی به شهادت رسید و پیکر او به دلیل شرایط عملیات در منطقه ماند. مادر شهید بهروز صبوری سال‌ها منتظر شنیدن خبری از پیکر فرزندش همانند دیگر مادران شهدای مفقود الاثر بود. جمع زیادی از مردم ایران مادر این شهید را در کلیپی معروف که نمایانگر گریه‌ها و انتظار این مادر در استقبال از شهدای گمنام است مشاهده کرده‌اند. این کلیپ با عنوان «گمنام 61» بارها در فضای مجازی و رسانه ملی منتشر شده است و مادر شهید صبوری را کم کم به نمادی از انتظار مادران شهدای گمنام تبدیل ساخت.


روزهای آخر ماه اسفند بود و خیابان ها غلغله بود از رفت و آمدهای شب عید و مردم با عجله و شتابی عجیب، از مغازه‌ای به مغازه دیگر در کوچه پس کوچه‌هایی سرک می‌کشیدند که هر یک مزین به نام پاک شهیدی است. قرار بود مسافری غریب را پس از 31 سال دوری به آغوش مادری چشم انتظار برگردانند، مسافری که وقتی جواز شهادت برایش صادر شد، مادر ماند و دنیایی بی خبری و چشم به راهی. جوان شهیدی که این روزها کوچه خانه‌ای که مادرش در آن ساکن است به نام همان مسافر غریب یعنی شهید بهروز صبوری زینت گرفته است و قرار بود پیکر او را که فرسنگ ها دورتر به نام شهید گمنام دفن شده بود، به خانه‌اش برگردانند. تا پیش از رسیدن تابوت پیکر بهروز هر یک از مردم به گونه‌ای مشغول انجام کاری بودند، آمدن بهروز که انگار همه را به خود آورد، باعث دست کشیدن آن‌ها برای ساعتی از خرید شب عید شد. انگار عطری در هوا پخش شد و بوی حضور شهید صبوری و پایان چشم به راهی مادرش را به هوای یخ زده اسفند تزریق کرد.

تابوت پیکر بهروز صبوری ، مثل آهنربا همه را به خود جذب کرد

اصلا خاصیت نوروز و بهار است که چشم انتظاری آدم‌ها را به پایان برساند و غبار غم از دل چشم انتظاران بزداید. درست مثل زمستانی که به وصال مادر شهید بهروز صبوری به بهار پیوند خورد و عطر شکوفه‌های بهاری، زودتر از همیشه سر تا سر تهران را در بر گرفت. به یکباره بازارچه‌ها و مغازه‌های اطراف امامزاده حسن(ع) از جمعیت خلوت شد و مرام و معرفت بچه محل‌های قدیمی محله امامزاده حسن(ع) یعنی بهروز همه اهالی را به مراسم تشییع خود فرا خواند. انگار یک آهن‌ربایی قوی مسیر همه را به سوی راه روشنی که رفته است، تغییر می‌دهد. صدای سلام و صلوات در فضا پر شده بود و سیل بی‌شمار جمعیت، پیکر مردی را به دوش گرفته بودند که روزی حصار شب را شکسته و با پرواز کبوتر گونه خود آرامش مردمان این سرزمین را رقم زده بود.

ماجرای سفره عقدی که مادر شهید برای پسرش چید

در بدو بدوهای مردم در شب عید، مادری هم با شتاب و عجله منتظر رسیدن فرزندش بود؛ سفره عقد نو عروس نداشته و پسر شاخ شمشادش را که حالا قرار بود او را در تکه ای پارچه سفید به آغوشش بسپارند، آماده می کرد. نه برای خرید عجله داشت و تنها به آرام گرفتن فرزندش در خانه‌ای جدید، پس از ۳۱ سال دوری می‌اندیشید؛ چادر و مقنعه‌اش را مرتب کرد و با گلابدان و ظرف اسپند عصا زنان به سیل جمعیتی که تابوت پیکر بهروز را گرفته بودند و به خانه‌ای که روزگاری خبر خوش تولدش را به اهالی خانه داده بود می آوردند، پیوست. چند تکه از پیکر مطهر شهید بهروز صبوری را که در کفن پیچیده شده بود، به درخواست مادر، در همان نقطه‌ای قرار دادند که روزگاری قنداقه بهروز را در بدو تولد در آنجا گذاشته بودند.

مهربانی میراث ماندگار مهرِ مادری

از همان لحظه‌ای که حضرت زهرا(س) گردنبند هدیه شب ازدواج خود را به مسکینی که پشت در بود، بخشید و پس از او ام‌کلثوم و زینب (س) و حسن و حسین(ع) نیز راه مهربانی‌اش را ادامه دادند، مهربانی بیشتر در قلب Heart مادرانه‌اش ریشه دواند و شد میراثی برای مادران شیعه که سال هاست کام فرزند خود را با تربت پاک پسرش حسین(ع) برمی‌دارند و اینگونه بود که هزاران مادر، مهربان‌تر و گشاده روتر از خورشید و به مدد حضرت زینب(س)، با گذشت بیش از هزار سال از آن تاریخ پر تلاطم، جگر گوشه‌های تربت خورده خود را بدرقه جبهه‌ها کردند. یکی شد کوچکترین شهید، یعنی «رضا پناهی» شهید 12 ساله اطلاعات عملیات جبهه‌های غرب کشور و یکی دیگر هم شد شهید بهروز صبوری، همان گمنامِ شصت و یکی که مادرش تا همین 4 سال پیش، 31 سال تمام، چشم انتظار برگشتن نشانه‌ای هر چند مختصر از عزیز سفر کرده‌اش بود. در طول این 31 سال بارها به محل شهادت او در شهر «سومار» رفت و در همان منطقه برایش جشن حنابندان و عروسی گرفته و کام میهمانان جشن عروسی را به شیرینی داماد ِ بهشت شدن بهروزش، شیرین کرده بود. وقتی خبر قطعی شهادت بهروز را به مادرش دادند، بی آن که نشانه‌ای از جسم مطهرش پیدا شده باشد، همه اهل فامیل را جمع کرد و ماشینی را مثل ماشین عروس گل زده و جشن عروسی او را در غیاب قامت بلند بالای پسرش به پا کرده بود و البته بساط روضه علی اکبر هم به پا بود.

شهید گمنامِ دانشگاه خلیج فارس، همان گمنام 61 «شهید صبوری» بود

در اسفند سال 92 اطلاعات پزشکی بهروز را با نمونه بانک استخوان کمیته جستجوی مفقودان تطبیق دادند، اما مشخص شد که بهروز همان شهید گمنامی است که پس از گذشت 29 سال، به عنوان «شهید ِ گمنام» در دانشگاه خلیج فارس استان بوشهر، به خاک سپرده شده است و از تدفینش 2 سالی می‌گذشت. خبر را به مادر شهید بهروز صبوری که دادند، برای دقایقی از حال رفت و وقتی که به هوش آمد، خود را به معراج الشهدا رساند تا پس از سه دهه چشم انتظاری، نفسی تازه کرده و جانی دوباره بگیرد. به دستور امام جمعه بوشهر و بر اساس رعایت موازین شرعی، قرار شد که پیکر بهروز را به تهران بیاورند و در نزدیکی مزار پدرش در بهشت زهرا(س) به خاک بسپارند.

با شنیدن انتقال پیکر این شهید در دل مادر غوغایی از شادی و اندوه به پا شد، شادی از وصال رسیدن جگرگوشه ای که شب‌های بی شماری را در محل استراحت بهروز با یاد و خاطره او نفس می‌کشید و اندوه، از دوری مزار فرزندش از خانه که آن روزها درد پا امانش را بریده بود؛ غصه اینکه فاصله مزار بهروز تا خانه او زیاد است و ممکن است به دلیل دوری راه نتواند حتی برای یک روز هم که شده به دیدار فرزندش برود، ذهنش را درگیر کرده بود، اما همچنان خوشحال و آرام از پایان انتظار و آغاز این وصلِ شیرین روزگار می‌گذراند. مادر شهید بهروز صبوری آرام، قربان صدقه پسرش می‌رفت و برایش لالایی می‌خواند. درست مثل همان روزهایی که جسم بهروز جلوی چشمانش قد کشید و شد یک نوجوان بلند قامت 17 ساله که با اصرار پس از راضی کردن پدر و مادر خود، به جبهه رفته بود. رفتنی که بازگشتش 31 سال به درازا کشید. مادر کمی لالایی برای بهروزش که به قول بعضی‌ها، او را به شکل شکلاتْ پیچ آورده بودند و دیگر خبری از آن قامت بلند و رعنا نبود، خواند و پس از آن گلاب، گلابدان و منقل اسپند آورد و فضای حضور فرزندش که آغشته به عطر دیدار بود را به بوی اسپند و گلاب معطر کرد.

دو وعده دیدار در روز، سهم مادری که ۳۱ سال چشم انتظار بود

مثل آن عروسی‌های ناب و پاک و دلنشین قدیمی، نقل‌های رنگارنگ و دسته دسته اسکناس نو و تا نخورده بر کفن بهروز می‌ریخت و داغ عروسی ای که هیچگاه در این دنیا نتوانسته بود برای پسرش بگیرد، دوباره تازه شد. پس از گذشت ساعتی، پیکر بهروز را برای ادای احترام و تجدید دیدار به امامزاده حسن(ع) بردند و قرار بود که بعد از پایان زیارت شهید بهروز در امامزاده، طبق قرار قبلی، پیکر را به بهشت زهرا(س) تهران منتقل کنند که در آخرین دقایق، به صورت معجزه‌ای باور نکردنی منتفی شد و با دفن بهروز در صحن مطهر امامزاده حسن(ع) که با منزل مادر شهید حدود ۵ دقیقه فاصله دارد، موافقت شد. از آن روز تاکنون، مادر بهروز هر صبح و عصر، به دیدار فرزندش می‌رود و ساعاتی دلنشین را در کنار جگرگوشه‌اش که ۳۱ سال از او بی‌خبر بود، سپری می‌کند.

بیست و ششم اسفند ماه سال 1392 مردی به خانه خود پا گذاشت و همه مردم به احترام ورودش، ایستادند تا گرد راه از شانه‌های خسته‌اش بردارند. مردی که در روزگار جوانی، درست آن زمان که قدم در 17 سالگی نهاده بود، راهی جبهه شد. مادر که باشی گاهی تکه‌ای سنگ می‌شود آرامگاه قلب بی قرار تو، می‌شود وعده گاه چشم‌های خیست با جگر گوشه‌ای که روزگاری همه دارایی‌ات بوده است.

روز بیست و دوم اسفند را روز بزرگداشت «شهدا» نامگذاری کرده‌اند؛ روزی که متعلق به بزرگ مردانی چون بهروز صبوری و رضا پناهی و امثال این دلاوران است. مادر شهید صبوری پس از سال‌های طولانی به آرزویش رسید و این روزها هرگاه که دلش برای او تنگ شود، خودش را به مزار فرزند می‌رساند و سنگ مزار عزیز سفر کرده‌اش را که غرق در بوسه می کند، کمی آرام می‌گیرد. به امید آن که هر چه زودتر چشم انتظاری مادران شهدای جاویدالأثر پایان بگیرد.

برچسب:
اطلاعات کلی
نام و نام خانوادگی

بهروز صبوری

نام مستعار

گمنام 61

نام پدر

موسی

تاریخ تولد

1343/11/25

سن

18

تاریخ شهادت

1361/8/24

محل شهادت

سومار

شهادت در عملیات

مسلم بن عقیل

نحوه شهادت

اصابت گلوله

مزار شهید

آستان مقدس امام زاده حسن علیه اسلام

درصد جانبازی

ندارد

محله

امامزاده حسن علیه السلام

اطلاعات سازمانی
حوزه بسیج

247 محمد مصطفی صلی الله علیه

محدوده پایگاه

پایگاه مقاومت بسیج شهید ناطق نوری

پایگاه فعالیت

پایگاه مقاومت بسیج شهید ناطق نوری

مسجد فعالیت

مسجد امام جعفر صادق علیه السلام

یگان خدمت

نیروی مقاومت بسیج

سمت و رتبه

نیرو

رسته خدمت

ندارد

ویژگی های شهید
فرهنگی مذهبی

شرکت در جلسات قرآن

ورزشی

راپل
رزمی
فوتبالیست

شغلی

دانش آموز

تحصیلات

سوم متوسطه

رشته تحصیلی

انسانی

سایر مشخصات
سایر

شهید والامقام بهروز صبوری شهیدی است که سه مرتبه دفن شد. یکبار در سال 1361 در منطقه عملیاتی سومار پیکر شهید مفقود گردید ، در سال 1389 پیکر شهید تفحص و بعنوان شهید گمنام در دانشگاه بوشهر تشییع و تدفین شد. نهایتا با نتایج تست DNA پیکر شهید در سال 1392 شناسایی و به دستور مقامات ذیربط به تهران انتقال یافت و در اسفند ماه 1392 در مراسمی باشکوه مجددا تشییع و در آستان مقدس امامزاده حسن علیه السلام آرام گرفت.

گالری تصاویر شهید

پوستر شهید

پوستر شهید بهروز صبوری
پوستر شهید والامقام بهروز صبوری معروف به گمنام 61

آهنگ شهید

دانلود آهنگ دیر کردی از حسین حقیقی در وصف شهید بهروز صبوری

 

متن آهنگ دیر کردی حسین حقیقی

دلتنگی جونمو گرفت
غم همه خونمو گرفت
از این زمونه دلخورم
ازم جوونمو گرفت
دنیا خرابه رو سرم
خاکی شده بال و پرم
کل رفیقات اومدن
فقط تو موندی پسرم
دیر کردی
منو پیر کردی
ولی دلم روشن بود
یه روزی برمیگردی
گفتی خودت میری ولی
برگشتن تو با خداست
کار خداست که اومدی
آره گلم کار خداست
تو اومدی همه دیدن
بعد یه عمری خندمو
می‌خوام نشونشون بدم
جوون قدبلندمو جوون قدبلندمو
دیر کردی
منو پیر کردی
ولی دلم روشن بود
یه روزی برمیگردی

 


دانلود آهنگ بهارم از حامد زمانی در وصف شهید بهروز صبوری

 

متن آهنگ بهارم از حامد زمانی

مادرم چجوری آروم بشم چجوری آروم بشم

با یاد تو هنوز نفس می کشم نفس می کشم

به عکس تو یه عمره زنجیر شدم

مادر بیا ببین چقدر پیر شدم چقدر پیر شدم

نگارم عمریه چشم انتظارم نگارم

از دوریه تو خزونه بهارم

دیگه چقدر سر رو عکست بذارم برگرد

امیدم سر خاک هر شهیدی رسیدم

بازم آهی از ته دل کشیدم

چی میشه بیاد یه روزی شهیدم

خدایا تو رو به خاک بی نشون زهرا

نشونی از ماهم کی میشه پیدا ماه من کجای این خاکه

خدایا دیگه بسه داغ غربت و دوری

منم این چشم به راه بی صبوری

شهدم چشای رعنا که

خدایا تو رو به خاک بی نشون زهرا

نشونی از ماهم کی میشه پیدا

ماه من کجای این خاکه

خدایا دیگه بسه داغ غربت و دوری

منم این چشم به راه بی صبوری

شاهدم چشای رعنا که

 

کلیپ شهید

مشاهده کلیپ معروف گمنام 61

در وصف 31 سال فراق مادر شهید والامقام بهروز صبوری

 

مصاحبه با مادر شهید

مادر شهید بهروز صبوری
زرین تاج خانم نماد مادران شهدای گمنام

حاج‌خانم خیلی از ایرانی‌ها شما را می‌شناسند، اما دوست داریم معرفی‌تان از زبان خودتان بشنویم.

من اصالتاً زنجانی هستم اما از دو سالگی در همین محله امامزاده حسن(ع) زندگی می‌کنم. آن زمان که کودک بودم و با هم‌سن و سال‌هایم بازی می‌کردم، نمی‌دانستم روزی می‌رسد که پسر خودم در همین امامزاده دفن می‌شود.

پس پیکر شهیدتان بعد از شناسایی در آستانه امامزاده دفن شد؟

بله من خیلی تلاش کردم که بهروز کنار خودم باشد. شکر خدا تلاش‌هایم جواب داد و مسئولان هم همراهی کردند و پیکر بهروز خیلی به من نزدیک است.

آقابهروز متولد چه سالی بود، کمی از ایشان بگویید:

من چهار فرزند داشتم که خدا یکی از آنها را خرید و با شهادت برد. بهروز در همین اتاقی که الان دارم با شما صحبت می‌کنم متولد شد. 25 بهمن 1343 بود که خدا او را به ما داد. من مهر کربلا را در دهان نوزادم گذاشتم تا حب حسین(ع) و اهل بیت داشته باشد و شکر خدا همین طور هم شد. وقتی مدرسه می‌رفت با صلوات و ذکر قرآن راهی‌اش می‌کردم. بهروز هنوز نوجوان بود که وارد فعالیت‌های انقلابی شد. در همان زمان شاه یک بار مأمورها برای اینکه او را بگیرند گلوله‌ای به پایش شلیک کرده بودند. بهروز زخمش را از من پنهان کرده بود بعدها متوجه شدم که چه بلایی سرش آورده‌اند.

چه زمانی به جبهه رفت؟

18 سالش که شد درسش رو به اتمام بود. در رشته علوم انسانی درس می‌خواند. همان روزها آمد به پدرش گفت حضرت امام تکلیف کرده که جوان‌ها به جبهه بروند. پدرش گفت برادرت را در 18 سالگی داماد کردیم و الان باید به فکر ازدواج تو باشیم. حتی دختر همسایه را برای او دیده بودیم. بهروز اما فکرهای دیگری داشت. چیزی نگفت و فکر کردیم شاید فکر جبهه از سرش افتاده است اما یک روز از طرف مدرسه‌اش زنگ زدند که پسرتان با چند نفر از دوستانش به جبهه رفته است. سریع رفتم راه‌آهن و سراغش را گرفتم. گفتند اعزامی‌ها فلان قطار هستند. هنوز قطار راه نیفتاده بود. خیلی گریه کردم و دنبالش گشتم. نگو برای اینکه او را پیدا نکنم رفته داخل دستشویی قایم شده است. خلاصه به خانه برگشتم و از شدت ناراحتی مریض شدم. فردایش بهروز به خانه برگشت. گفت در خواب دیدم تو مریض شده‌ای و برگشتم.

به نظر می‌رسد رابطه قلبی عمیقی بین شما و شهید وجود داشت؟

خیلی دوستش داشتم و او هم خیلی من را دوست داشت. اصلاً راضی به ناراحتی‌ام نمی‌شد. منتها جبهه را برای خودش واجب می‌دانست و عاقبت رفت و در سال 61 در منطقه سومار به شهادت رسید و ناپدید شد. پیکرش 31 سال بعد به خانه برگشت. یادم است تصویر شما و قاب عکس پسرتان چند سال پیش توی خیلی از سایت‌ها و شبکه‌های تلویزیونی دیده می‌شد. سال 92 بهروزم شناسایی شد. آن زمان 25 سال از پایان جنگ می‌گذشت اما من هیچ وقت از پیدا کردنش ناامید نشدم. همیشه و همه جا قاب عکسش را به دست می‌گرفتم تا بلکه نشانی از او بیابم. بالاخره او را از طریق آزمایش DNA شناسایی کردند.

این آیینه و شمعدان چیست که کنار تصویر پسرتان گذاشته‌اید؟

ما رسم داریم برای فرزند جوان‌مان که فوت می‌شود حنابندان می‌گیریم. من دو بار برای بهروزم حنابندان گرفتم؛ یک بار وقتی چند سال قبل از آمدن پیکرش در مشهد خبر قطعی شهادتش را به ما دادند و یک بار دیگر وقتی پیکرش برگشت. پسرم قدم در حجله شهادت گذاشت و داماد شهادت شد.

لطفا پیش از ارسال دلنوشته خود درباره شهید موارد زیر را مطالعه و بررسی نمایید.

الف) متن دلنوشته شما قبل از انتشار در وبسایت ، به طور دقیق بررسی می گردد و پس از تایید با نام خودتان برای عموم منتشر می گردد. بنابراین خواهشمندیم در ارسال متن خود دقت نمایید.

ب) در صورتی که دلنوشته ارسالی شما دارای محتوایی باشد که بتوان روی آن کار بیشتری کرد ، با هماهنگی خودتان ، ویراستاران وبسایت از نظر ادبی آن را ویرایش نموده و پس از ایجاد شاخ و برگ مناسب ، نسبت به انتشار آن در بخش های دیگر وبسایت اقدام می نمایند.

ج) توجه نمایید که از انتشار محتوای دارای اصطلاحات و الفاظ نامناسب ، محتوای مغایر با قوانین کشور جمهوری اسلامی ایران و هرگونه محتوایی که رنگ و بوی سیاسی و جناحی داشته باشد ، جدا معذوریم.

د) استدعا داریم که فارسی بنویسید و از کیبورد فارسی استفاده کنید. بهتر است از فضای خالی (Space) بیش‌ از‌ حدِ معمول ، شکلک یا ایموجی استفاده نکنید و از کشیدن حروف یا کلمات با صفحه‌کلید بپرهیزید. تنظیمات دقیق متن ارسالی شما توسط ویراستاران وبسایت انجام می گردد.

اولین کسی باشید که خاطره شهید می نویسد “شهید بهروز صبوری”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نقد و بررسی‌ها

هیچ دلنوشته ای برای این شهید نوشته نشده است.