تخفیف‌ها و قیمت جشنواره‌ها در قیمت فروش در نظر گرفته نمی‌شود
توجه : برای فیلتر کردن نمایش ها در نمودار بر روی عنوان هریک کلیک کنید .

شهید محمد شفیع خانیshahid mohamad shafi khani

محل خدمت: بسیج مستضعفین شناسه ایثار شهید : 0021482 دسته:

شهید محمد شفیع خانی در 5 آبان ماه سال 1337 در تهران به دنیا آمد. این شهید والامقام دارای ملیت ایران و مذهب اسلام شیعه بود. پدرش محمود، کارگر بود و مادرش، صغرا نام داشت. وی تحصیلات خود را تا پایان دوره کاردانی در رشته مهندسی پتروشیمی درس خواند و به عضویت بسیج درآمد. معلم بود. ازدواج کرد و صاحب دو پسر شد.

این شهید گرانقدر به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت و سرانجام در 3 اسفند ماه سال 1362 در سن 25 سـالگی، در عملیات سال خیبر در تنگه چزابه بر اثر اصابت گلوله توپ شهید شد.

مزار این شهید در قطعه 27 ردیف 2 شماره 8 بهشت زهرا (س) قرار دارد.

تماس بگیرید

14 بار دیده شده مقایسه

شهید محمد شفیع خانی در 5 آبان ماه سال 1337 در تهران به دنیا آمد. این شهید والامقام دارای ملیت ایران و مذهب اسلام شیعه بود. پدرش محمود، کارگر بود و مادرش، صغرا نام داشت. وی تحصیلات خود را تا پایان دوره کاردانی در رشته مهندسی پتروشیمی درس خواند و به عضویت بسیج درآمد. معلم بود. ازدواج کرد و صاحب دو پسر شد.

این شهید گرانقدر به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت و سرانجام در 3 اسفند ماه سال 1362 در سن 25 سـالگی، در عملیات سال خیبر در تنگه چزابه بر اثر اصابت گلوله توپ شهید شد.

مزار این شهید در قطعه 27 ردیف 2 شماره 8 بهشت زهرا (س) قرار دارد.


مصاحبه با خواهر شهيد محمد شفيع خاني(خانم فاطمه شفيع خاني)

1. مختصري راجع به خصوصيات شخصي و رفتاري دوران كودكي شهيد توضيح دهيد؟

خیلی فعال، خوش برخورد، مردم دار، همه رو جذب خودش می کرد، خیلی مهربون و صمیمی بودن.

2. آيا شهيد از شما كوچك تر بود يا بزرگ تر؟ چند سال؟

ایشون 10 سال از من بزرگ تر بودند.

3. بیش تر به مطالعه چه نوع كتاب هايي علاقه داشت؟ (مذهبي، علمي، هنري و….)؟

همه نوع کتابی مطالعه می کرد. با شوخی و خنده همه رو جذب خودش می کرد. یه کانون تربیتی و فرهنگی توی امام زاده حسن بود که الان هم هست و بچه ها رو می برد اون جا.

4. از چه چیزها و افرادی بدش می آمد و دوری می گزید؟ چرا؟

غیبت کردن و اسراف کردن.

5. به چه چيزها و چه افرادي خيلي علاقه داشت؟ چرا؟

همه چیز رو دوست داشت، چیزی رو بد نمی دونست. میذاشت همه، همه چیز رو امتحان کنه ولی رهایش نمی کرد.

6. در برابر مشکلات خودتان و دیگران چه عکس العملی از خود نشان می داد و چه می کرد؟

تصمیم گیری می کرد و می گفت: آقا جون من نظرم اینه، بازم هر چی که شما بگی.

7. معمولا اوقات فراغت خود را چگونه مي گذراند؟

بچه های محل رو می برد استخر و کوه و تفریح.

8. مختصری راجع به فعالیت های مذهبی و اجتماعی شهید توضیح بدهید؟

قبل از انقلاب کلاس های قرآن و روخوانی و تفسیر توی خونه برگزار می کردند.

9. چه آرزوها وخواسته هايي داشت؟ بزرگترين آرزويش چه بود؟

می گفت باید یه جوری توی دنیا زندگی کنی که به چیزی وابسته نشی و اذیت نشی.

10. آیا شهید در دوران حیاتش دچار تحول چشم گیری شد؟ لطفا بیش تر توضیح دهید؟

از اول یه روالی رو داشتن.

11. چه شد که به فکر رفتن به جبهه افتاد؟

مطرح کرد. پدر گفت: پسرم تو الان دانشجوی پتروشیمی هستی، تو بری شهید بشی! بمون به ملت خدمت کن، حتما باید کشته بشی؟ گفت: آقا جون شما هم اگر جای من بودی همین کار رو می کردی، آخه من یه چیزایی دیدم که اگر ببینی شما هم نمی نشینی.

12. در زمان جنگ چه فعالیت هایی می کرد؟ (جبهه و پشت جبهه)؟

معاونت عقیدتی تیپ ۵۷ ابوالفضل.

13. اطلاعات تکمیلی درباره نحوه و محل شهادت شهید:

محل شهادت: منطقه: چزابه

تاریخ شهادت: 3/۱۲/۶۲ محل تدفین شهید: قطعه: ۲۷ ردیف: شماره:

14. جزء کدام دسته از شهدا بودند؟ شهید دفاع مقدس

15. سن شهید در اولین اعزام به جبهه:

16جراحت قبل از شهادت: بلی خیر *

17. مختصری راجع به فعالیت های شهید در زمان قبل از انقلاب و انقلاب توضیح دهید؟ چه خاطراتی در این خصوص به یاد دارید؟

اعلامیه می آورد، اسلحه می آورد.

18. روابطه عاطفی ایشان با پدر و مادرتان چگونه بود؟

خیلی به مادر احترام می گذاشت، هر دفعه مادر وارد می شد، جلوی ایشون بلند می شد.

19. رابطه ایشان با شما چگونه بود؟

اگر جایی می رفت که می تونست من رو با خودش ببره، می برد. من رو با این که کوچیک بودم با خودشون می بردن.

20. چه صحبت ها و توصیه هایی به شما، خواهران و برادران می کرد؟

احترام به مادر رو خیلی سفارش می کرد.

21. به طوركلي كداميك از خصوصيات شخصي شهيد را بيش از ديگر خصوصياتش دوست داشتيد؟ فقط يك خصوصيت ذكر شود.

کسی رو از خودشون طرد نمی کرد، خیلی مهربون بود. با بچه، بچه می شد و با آدم بزرگ، بزرگ می شد. دوست نداشتی دیگه ازش جدا بشی، هیچ چیزی رو اجبار نمی کرد.

22. چه خاطرات ديگري از شهيد به ياد داريد؟

همیشه بهمون می گفت: به جای این که حرف بزنید، بیش تر فکر کنید!

ویژه یادداشت و خاطرات پراکنده

** جهاد سازندگی توی ساوه بهشون زمین داده بودن، کشاورزی می کرد. هر چی هم داشت می آورد توی محل بین مردم پخش می کرد. هندوانه و …..

** جنگ که شد زمین های جهاد رو تحویل دادن و دیگران روش کار می کردند. می گفت: ما خون نمیدیم که زمین بگیریم!

** همه ایدئولوژی ها رو ‌مطالعه می کردند و اختصاص به یک مورد نداشت.

** خانمشون میگن توی لرستان وقتی حقوق می گرفتن، می گفت: هر چی می خوای بردار، بقیه ش می برد به بقیه می داد.

** وقتی پسر اولش به دنیا اومد، گفتیم که به رسم اسلام باید ولیمه بدی. مادر زنشون میگن: یه روز یه تعدادی با لباس سپاهی اومدن و ایشون سبزی و پنیر و … میخره و ‌میاره میشینن و میخورن و میرن!

** هر چند دفعه که مادر می آمد تو، هر دفعه جلوی پاشون بلند می شد. همیشه به ما هم سفارش می کرد که احترام مادر رو نگه داریم.

** روی حق الناس و ‌مال مردم خیلی حساس بود .

** توی جبهه، ته شامپوها رو جمع می کرد تا بشه به اندازه دو دفعه سرش رو بشوره.

** روی اسراف خیلی حساس بود. نون های خشک رو آب می زد و می گفت: باید بخورید!

** می گفت: می دونید چقدر آدم از حق خودشون گذشتن تا ما این جا جنگ کنیم و وسیله داشته باشیم!

** یه شب خواب دیدم که داداش لباس نظامی تنش هستش و شلنگ برداشتن و دارن شهدای گمنام رو می شورن و دیدم شهدای دیگه دارن برای شهدای گمنام کار می کنن.

** یکی زنگ زد و گفت: فکر می کنم که آقا محمد شهید شدن. پدر میرن اونجا (میبرن جنازه رو خرم آباد) پدر شناسایی می کنن و اون جا مراسم تشییع برگزار می کنن. بعد هم دوباره لرها میان خونه ما، تمام خونه ما و خونه همسایه ها و مسجد پر بود. جنازه رو گذاشتن توی مسجد، رزمنده ها خودشون مراسم گرفتن و به رسم لری عزاداری می کردند. 25 روز این قضیه طول کشید.

** اگر درسی رو می خواست برام توضیح بده با صبر و آرامش توضیح می داد و خیلی با حوصله. سوم راهنمایی تک گرفته بودم و گفته بودن که پدر و مادرتون رو بگید بیایید که من داداش رو با خودم بردم. بهم گفت: اگر بهم گفته بودی، باهات کار می کردم! الان ثلث دومه، زودتر گفته بودی باهات کار می کردم.

** دوچرخه پسرای کوچه رو‌ می گرفتم و بازی می کردم. رفت برام دوچرخه خرید اما بازم با مال پسرا بازی می کردم! گفت: چرا؟ گفتم: مال اونا کوچیک تره. رفت برام کوتاهش کرد.

** به خانمش گفته بود: وقتی آقا رضا (پسرش) می افته، بلندش نکن بزار خودش بلند بشه تا استقلال پیدا کند.

** خیلی با اخلاق بود و با همه می ساخت.

** به هوای ورزش و استخربازی بچه های محل رو می برد بیرون و باهاشون حرف می زد.

** یه دفعه من رو‌ برد امام زاده حسن، گفت: آبجی یه چادر انتخاب کن می خوام برات بخرم.( قبل از سن تکلیفم)

** دخترهایی که هم سن من بودن، می اومدن خونمون می گفت: ببینید چه روسری خوشگل تره! انتخاب کنید، با اون بازی کنید.

** جلسه قرآن، روخوانی قرآن و تفسیر قرآن می ذاشت، پدر اعتراض کرد. گفت: از این به بعد نوبتی خونه ی بچه ها می چرخه.

** توی لرستان مربی تربیتی شد. چون می گفت که فقر فرهنگی دارن. تو لرستان بهش پیشنهاد دادن که وزیر لرستان بشو یا فرماندار بشو که قبول نکرد.

** یه روز از سر زمین که اومدن به پدرم گفت: من می خوام زن بگیرم. پدرم گفت: آخه ما که آمادگی نداریم! گفت: هر کی من رو می خواد، همین طوری باید من رو بخواد. برای خواستگاری پدرم گفت: بزار یه جعبه شیرینی بخریم. گفت: آقاجون من نمی خوام تشریفاتی باشه! این قضیه یک ماهی از عید گذشته بود. همون جا یه آقا هم آوردن و محرم شدن و شب ما خانم رو آوردیم خونه.

** خانومش بهیار بودن و باید می رفتن مناطق محروم. لرستان را انتخاب کردن و رفتن اون جا و اون جا شغل معلمی رو انتخاب کردن و تربیت مربی شدن. خانومش بعد از بارداری دیگه کار نکردن.

** دوستانشون مطمئن بودن که ایشون شهید میشن، تو چزابه عملیات والفجر مقدماتی با آمبولانس مهمات می بردن که از پشت سر ترکش می خورن و شهید میشن. اول می گفتن که این شفیع خانی نیست و پدر برای شناسایی رفتن خرم آباد. بعد هم اجازه نمی دادن محمد رو بیارن، می گفتن: این جا شهید شدن، مگه ما میذاریم ایشون رو ببریید.


مصاحبه با همسر شهيد محمد شفيع خاني(خانم مهرانگيز مهربان)

1. لطفا در مورد نحوه آشنايي تان با شهيد توضيح دهيد؟

توی امام زاده حسن یه مسجدی بود که ایشون توی کتابخونه با بچه ها کار می کرد. من توی جلسه پنج شنبه ها میومدم (پنج شنبه ها ارزیابی داشتن)، کوه می رفتن بچه ها، ما هم می رفتیم باهاشون. قبل از انقلاب من دوست داشتم که عین مردم عادی باشن، ولی بعد از انقلاب این طور نبود و ایده آل هام فرق کرده بود. یه دوست مشترکی داشتیم، وقتی تعریف کرد از ایشون، من بهشون گفتم: من خیلی از آقا محمد خوشم اومده! گفت: اشکال نداره ظرفیتش رو داره. زمانی بود که ایشون روی یه زمینی کار می کردند و سر راه می اومدن یه سر به خونه دوست شون میزدن. خانومش گفته بود: آقا محمد، مهرانگیز با شما کار داره! بعد نشستیم حرف زدن. گفت: فرداش هم بیا با هم بریم کوه. رفتیم و بهم گفت: من قصد ازدواج ندارم! ماه از اون زمان گذشت. توی دلم این بود که حتما این اتفاق می افته. یه دفعه بهم گفت: شما هنوز روی این تصمیم هستی؟ گفتم: بله. گفت: میای با هم صحبت کنیم؟ گفتم: بله. دو روز با هم صحبت کردیم. من نقطه نظرهاش رو قبول نداشتم، من دنبال یه زندگی بودم که آرامش داشته باشم و بتونم خدمت کنم.

2. نحوه خواستگاري چگونه بود؟

بعد از این ماجراها یه روز اومدن چادر بریدن و عقد کردیم، یه قرمه سبزی هم درست کردیم! مادرشون نیومده بودن، مادرم فرستاد دنبالشون. پدر من هم یه کم اعتراص داشتند، فرستادیم دنبالشون. عقد کردیم و رفتیم.‌

3. میزان مهریه چقدر بود؟

یک قرآن.

4مراسم ازدواج چگونه بود؟

توی یه روز همه چی انجام‌ شد.‌ بدون ‌هیچ وسیله ای رفتیم ‌سر زندگی مون.

5چه صفات و شاخصه هایی در ایشان بود که موجب شد به ايشان پاسخ مثبت بدهيد؟

ایشون خیلی جوانمرد بودن.

6. زندگي مشتركتان چگونه شروع شد؟

خیلی ساده.

7آيا با ايشان اختلاف نظر يا اختلاف عقيده داشتيد؟ بيشتر در چه زمينه هايي؟

یک دفعه ماه رمضون بود می رفت قبل از سحر می اومد، می خورد دوباره می رفت و ساعت ۸ می اومد. یک روز مونده بود به عید فطر ناراحت شدم. اومد خونه بهش گفتم: شما فکر می کنی ما حقی گردن شما نداریم؟ گفت: خانم ببخشید! شاید یکی از حیله های شیطان بود. خیلی تسلیم بود و فقط به فکر رضایت خداوند بود.

8وضعيت مالي و اقتصادي چگونه بود؟ ( به عنوان مثال وضعیت سکونت)؟

توی لرستان رفتن امور تربیتی ولی حقوق نگرفت. خودش مونده بوده که برای خودش حقوق رو بگیره یا بده دولت خرج مردم بکنه.

9. بیش تر اوقات فراغت و بیکاری خود را چگونه می گذراند؟

توی لرستان کارهای اعتقادی هم می کردیم، توی خونه کلاس می گذاشتیم. ماهی یک دفعه حتما تهران می آمدیم.

10آيا در كار خانه به شما كمك مي كرد؟ اگر خاطره یا نکته خاصی در این مورد دارید بفرمایید؟

بله، اصلا کارها تقسیم شده بود. وقتی سر کار می رفتم یک سری کارها رو ایشون انجام می دادن و یک سری رو هم من. یک دفعه مریض بودم ایشون سر کار نرفت و‌ کارهای منزل رو انجام داد. به دوستاش گفته بود: داشتم خونه تمیز می کردم و کهنه های بچه رو می شستم. اصلا اهل امر و نهی کردن نبود. بهش می گفتم: من بمونم تهران؟ می گفت: هر جا که راحتی بمون.

11. به چه کارها و اموری علاقه داشت؟

کارهای اعتقادی رو دوست داشت که انجام بده. اگر با کسی هم می نشست، نشست آگاهانه بود و الکی نبود.

12اهل صحبت کردن بود یا سکوت را بیشتر ترجیح می داد؟

خیلی آدم تلاشگری بود. هر جا لازم بود سکوت می کرد و‌ جاهایی که لازم بود خط بده حتما صحبت می کرد.

13به چه شخصیت معروف مذهبی، علمی، فرهنگی، ورزشی علاقمند بود؟ چرا؟

به امام خیلی علاقه داشت‌.

14نظر افراد خانواده شما نسبت به ایشان چه بود؟

خیلی دوست داشتنش. شاید درکش نمی کردن که این چه آدمی هستش اما بهش علاقه داشتن.

15روابطش با خانواده شما چگونه بود؟

خیلی خوب بود.

16. از آرزوهایش برای شما سخن می گفت؟ بزرگترین آرزویش چه بود؟

فقط رسیدن به لقاء خداوند بود.

17. رابطه عاطفی ایشان با شما چگونه بود؟

همیشه بهش می گفتم: داداش جان! از بس که بهش علاقه داشتم!

18. بیش تر روی چه مبانی اخلاقی تاکید داشت؟

ساده زیستی.

19. برخورد وی با فرزندان چگونه بود؟

رضا که به دنیا اومد گفت: اسمش رو رضا می ذاریم که راضی به رضای خدا باشد. آقا تقی که به دنیا اومد گفت: اسمش رو تقی می ذاریم که تقوا رو در گوش ها زمزمه کنه.

20فعالیت هایی که ایشان در طول دوران زندگی مشترک داشتند را لطفا توضیح دهید؟

الف. فعالیت های مذهبی: کلاس های اعتقادی برای دیگران می گذاشت.

ب. فعالیت های سیاسی: قبل از انقلاب فعالیت های سیاسی داشت،

21. نحوه شهادت شهید چگونه بود؟ اگر نکته خاصی در مورد شهادتش به یاد دارید، توضیح دهید؟

معاون تیپ ۵۷ ابوالفضل بودن. شب عملیات یه پیک کم میارن که ایشون میگه خودم میرم. از جلو ماشین میاد و هم خمپاره … ضربه مغزی میشن و دست و پاش هم شکسته بوده.

22. از شهادت ایشان چگونه مطلع شدید؟ واکنش شما چگونه بود؟

یه همسایه داشتیم شوهرش پاسدار بود ما هم مهمون داشتیم. عصر همسایمون گفت: عملیات شده و خیلی جانباز داده! دو یا سه روز بود که منگ بودم بعد گفتم: محمد هم جانباز شده؟ گفت: نه! گفتم: چرا شده! گفت: آره شده … گفتم: شهید شده؟ گفت: نه! گفتم: چرا شده … گفت: آره شده.

23. حرف یا عملی که حاکی از آگاهی وی نسبت به شهادتش باشد، گفته یا انجام داده بود؟

دفعه آخر گفتم: داداش خیلی دعا کردم شهید نشی! گفت: چرا؟! از اون روز به بعد فهمیدم که خیلی دوست داره شهید بشه.

24. شهادتش چه تاثیری بر شما گذاشت؟ چه طور با این قضیه کنار آمدید؟

فهمیدم تنها چیزی که ارزش داره برای رضای خداوند کار کردن.

25آیا بعد از شهادت حضور او را احساس کرده اید؟

دوباره که ازدواج کردم، همش خواب می دیدم که اومده و داریم با هم میریم منطقه.

26. از خاطرات خود و دیگران در مورد شهید بفرمایید؟

تا سال ایشون نقش استاد رو برام داشتن و ازشون اطاعت می کردم.

ویژه یادداشت خاطرات پراکنده

** همیشه، هنوزم که هنوزه ایشون رو من به چشم یه استاد می بینم.

** یه زمانی بریده بودن ایشون. بعد از ازدواج من متوجه شدم که نماز نمی خونه و روزه هم نمی گرفت. یه روز خوابید و گفت که من رو بیدار کن. وقتی بیدارش کردم شروع کرد به گریه کردن، منم از گریه ی اون گریه کردم. گفت: خانم من رو یک ربع تنها بذار … بعد از اون دیگه شروع کرد به خوندن نماز.

** به من ۸ تا استان پیشنهاد دادن و ایشون ارزیابی کردن و گفتن که بریم لرستان من می خوام کار نکنم فقط می خوام تحقیق کنم. من مخالفت کردم چون قبلا جهاد رفته بودم و ما رو بردن توی یه ساختمانی که چند تا آقا می رفتن بالا تریاک می کشیدن، بعد اون آقا رو اخراج کردن و من رو برگردوندن، از ترس این که نکنه بلایی سر من بیارن، به خاطر همین من با لرستان مخالفت کردم ولی ایشون گفتن: نه، هیچ‌کاری نمی تونه بکنه!

** چون از وضعیت کاری بچه ها راضی بودم، استعفا دادم. وقتی اومد بهم گفت: خانم در نظر گرفتی رضای خدا رو؟ گفتم: بله. تنها چیزی که یاد گرفتم از ایشون اینه که همیشه رضای خدا رو در نظر بگیرم..

** یکی از دوستان لرستانمون می گفت: امکان نداره مهرانگیز بیاد و محمد جلوش بلند نشه. من نهایت محبت رو به شهید می کردم ولی هیچ توقعی از ایشون نداشتم.

** اولین بار که داشتن می رفتن منطقه، بهم گفت: من شهید شدم بلافاصله ازدواج کن. من بعد از عِده ام ازدواج کردم. ایشون خیلی از من تعریف کرده بودند پیش دوستانشون و برای همین بعد از ایشون خواستگار زیاد داشتم.

** خیلی به ایشون وابسته بودیم و اگر کنار هم نبودیم من می مردم.

** وقتی ایشون شهید شد، من تصمیم گرفتم ازدواج کنم. چون معتقد بودم جهاد زن شوهرداری است، ۵ ماه بعدش ازدواج کردم که خیلی برام سخت بود، همش ذکر لاالااله الله می گفتم.

** بعد از شهادتش من به صورت جدی تصمیم گرفتم که آن چه که رضای خدا در اون ‌هست رو انجام‌ بدم.

** حجاب رو خیلی دوست داشت که خانومش یه حجاب سفت و سختی داشته باشه.

برچسب:
اطلاعات کلی
نام و نام خانوادگی

محمد شفیع خانی

نام مستعار

نام پدر

محمود

تاریخ تولد

1337/08/05

سن

25

تاریخ شهادت

1362/12/03

محل شهادت

چزابه

شهادت در عملیات

خیبر

نحوه شهادت

اصابت گلوله توپ

مزار شهید

بهشت زهرای تهران
قطعه: ۲۷ ردیف: ۲ شماره: ۸

درصد جانبازی

محله

آذری

اطلاعات سازمانی
حوزه بسیج

محدوده پایگاه

پایگاه فعالیت

پایگاه مقاومت بسیج شهید دهقان

مسجد فعالیت

مسجد حمزه سیدالشهداء

یگان خدمت

نیروی مقاومت بسیج

سمت و رتبه

رسته خدمت

ویژگی های شهید
فرهنگی مذهبی

ورزشی

شغلی

معلم

تحصیلات

کاردانی

رشته تحصیلی

مهندسی پتروشیمی

محل تحصیل

دانشگاه تربیت دبیر شهید رجایی

تصویر مزار شهید

تصاویر شهید

لطفا پیش از ارسال دلنوشته خود درباره شهید موارد زیر را مطالعه و بررسی نمایید.

الف) متن دلنوشته شما قبل از انتشار در وبسایت ، به طور دقیق بررسی می گردد و پس از تایید با نام خودتان برای عموم منتشر می گردد. بنابراین خواهشمندیم در ارسال متن خود دقت نمایید.

ب) در صورتی که دلنوشته ارسالی شما دارای محتوایی باشد که بتوان روی آن کار بیشتری کرد ، با هماهنگی خودتان ، ویراستاران وبسایت از نظر ادبی آن را ویرایش نموده و پس از ایجاد شاخ و برگ مناسب ، نسبت به انتشار آن در بخش های دیگر وبسایت اقدام می نمایند.

ج) توجه نمایید که از انتشار محتوای دارای اصطلاحات و الفاظ نامناسب ، محتوای مغایر با قوانین کشور جمهوری اسلامی ایران و هرگونه محتوایی که رنگ و بوی سیاسی و جناحی داشته باشد ، جدا معذوریم.

د) استدعا داریم که فارسی بنویسید و از کیبورد فارسی استفاده کنید. بهتر است از فضای خالی (Space) بیش‌ از‌ حدِ معمول ، شکلک یا ایموجی استفاده نکنید و از کشیدن حروف یا کلمات با صفحه‌کلید بپرهیزید. تنظیمات دقیق متن ارسالی شما توسط ویراستاران وبسایت انجام می گردد.

اولین کسی باشید که خاطره شهید می نویسد “شهید محمد شفیع خانی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نقد و بررسی‌ها

هیچ دلنوشته ای برای این شهید نوشته نشده است.