شهید امیر علی حسنی پانزدهم دی 1342 ، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش علی اکبر، کارگر بود و مادرش،اکرم نام داشت. تا سوم راهنمایی درس خواند. بسیجی بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. ششم اسفند 1361 ، در فکه بر اثر اصابت ترکش به سر توسط نیروهای عراقی شهید شد. مزار او در بهشت زهرای تهران واقع است. برادرانش عباس و محسن نیز شهید شده اند.
با درود به امام و امت شهید پرور و با سلام بر شهیدان راه حق و آزادی برادر شهید امیر علی حسنی در ترایه پانزدهم بهمن 1344 در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشود و دوران کودکی را پشت سر می گذاشت تا به سن 7 سالگی رسیده به مدرسه پاگذاشت تا چند سال قبل از شروع انقلاب اسلامی در هیئت محزون ابوالفضل به آموختن قرآن کریم می پرداخت و استعداد ودر فراگیری قران قابل توجه بود و از صوت بسیار زیبائی برخوردار بود. چنانچه در آن هیئت مورد توجه و تشویق بسیاری بودو حتی در مسابقات قرائت قرآن نیز به مقام اول دست یافته بود. او یکی از شاگردان حجت الاسلام غضنفری بود که در زمان شروع انقلاب اسلامی با همکاری برادران و دوستان خود از ایشان اعلامیه های امام را گرفته و آنها را در محله پخش می کردند . امیر علیرغم سن کم خود در تظاهرات خیابان شرکت می نمود در روز 22 بهمن که مردم به پادگانها حمله می کردند او با توجه به سن کن و جثه کوچکش توانسته بود یک اسلحه ژ-3 از پادگان قلعه مرغی بدست بیاورد که موجب تعجب همه شده بود چرا که بسیاری از افراد همان پادگان نتوانسته بودند اسلحه ای بدست بیاورند.
امیر همچنان در سنگر مدرسه فعالیت مینمود تا اینکه جنگ تحمیلی صدام علیه ایران شروع شد و او خیلی مشتاق بود تا در جبهه های حق علیه باطل شرکت جسته و به صدای هل من ناصر ینصرنی امام خود لبیک گوید لیکن بعلت سن کم او را برای شرکت در جنگ قبول نمی کردند امیر در مسجد سعادت العظیم که در آن زمان یکی از مراکز اعزام به جبهه بود ثبت نام نمود و بعد از چندین ماه دوندگی او را به همراه حدود 20 نفر با یک مینی بوس به غرب اعزام نموده ولی بعد از گذشت یک روز آنها را از نیمه راه برگردانده و گفته بودند که ما مجوز نداریم شما کم سن تان کم است به جبهه ببریم و او بسیار بسیار از این امر ناراحت بود لذا از شدت علاقه به جهاد در راه خدا ترک تحصیل نموده و بعد از مدتی از یکی ا زمعلمان خود که برادرش در اهواز ساکن بود و یکی از فرماندهان عملیاتی جبهه های جنوب بود نامه ای گرفت و به تنهایی عازم اهواز شد لیکن بعلت نزدیک بودن عملیات بیت المقدس (آزاد سازی خرمشهر ) شخص مذکور در منزلش نبوده و به خط مقدم اعزام شده بود و امیر بعد از چند روز سرگردانی دراهواز با ناراحتی شدید به تهران بازگشت و در یک مغازه به دوزندگی مشغول شد پس از اندک مدتی در بسیج مسجد فاطمیه و انجم اسلامی ثبت نام نموده و در آنجا مشغول فعالیت شد و در اولین فرصت که اعزام به جبهه شروع شد ثبت نام نموده و جهت آموزش نظامی به پادگان اعزام شد و پس از طی دوره آموزشی علی رغم میل باطنی در تهران جهت حفاظت ماند و به او گفته بودند که شما یکماه در حفاظت باشید سپس شما را به جبهه اعزام می کنیم که به این گفته عمل نکرده که موجب ناراحتی او شد و چون دید چاره ای جز ماندن نمی دید بازهم صبرکرد پس از پایان دوره سه ماهه حفاظت کارت جنگی خود را گرفته و بعنوان اعزام مجدد عازم جبهه شد که او را ابتدا به غرب و سپس به منطقه جنوب اعزام نموده و در عملیات والفجر بشدت مجروح شد که بعد از انتقال به تهران بعد از گذشت حدود ده روز به علت شدت جراحات وارده در بیمارستان آیت ا.. طالقانی به درجه رفیع شهادت نائل آمد . از خصوصیات اخلاقی اش اینکه هیچوقت زیر بار زور نمیرفت و غرور بخصوص داشت و حتی وقتی که در بیمارستان شدیدا مجروح و بستری بود و احتیاج به کمک دکتر و پرستار داشت هیچوقت با آنها با سازش و چاپلوسی صحبت نمی کرد . روزی وقتی دکتر بر بالینش بود او را معاینه می کرد او را دکتر خطاب می کرد و دوستانش به او گفتنند امیر جان بگو آقای دکتر و امیر گفت اینها ضد انقلاب هستند ومن به اینها آقا و خانم نمی گویم.
شب آخری که برادرش بالای سرش بود چون او را عمل کرده بوده به او آب نمی دادند امیر از دکتر پرسید کی به من آب خواهید داد؟ آیا فردا آب می دهید؟ و دکتر با لحن نامناسبی گفت که جبهه رفتن اینها را دارد امیر با ناراحتی ماسک اکسیژن را از روی صورت خود برداشته و به کناری پرتاب می کند و به دکتر میگوید دکتر این چه حرفی است که شما می گویید و دکتر که متوجه حرف خود شده بود طوری دیگر گفته خود را توجیه می کند .
وقتی که امیر در جبهه مجروح می شود و به تهران منتقل می شود و در بیمارستان به او می گویند نشانی خانه تان را بگو تا ما به خانواده ات اطلاع بدهیم ولی امیر از این کار خودداری می کند و میگوید به خانوادهام نگویید آنها ناراحت می شوند تا این که یکی از دوستانش از جبهه می آید و به خانواده اش خبر می دهند که امیر مجروح شده است و آنها به بیمارستان میروند اتبدا برادرش بر بالینش می رود و امیر را با حالی بسیار بحرانی می بیند و امیر می گوید که دادش پنج روز است که آب نخورده ام و لبهایش از تشنگی خشکیده و ترکیده بود .
ناگاه چشم هایش را می گشاید و به برادرش می گوید خوشا به حال محمد رضا که اکنون در بهشت در کنار پیغمبر و امام حسین نشسته است و از آب گوارای بهشت می نوشد و من لیاقت شهادت نداشتم . دیگر اینکه در آخرین روزهای که در جبهه بود بدوستان خود گفته بود که من امام زمان را خیلی دوست دارم و خیلی دلم می خواهد که اورا ببنیم و دیدم که چگونه به دیداران حضرت شتافت .
در دفتری که آموزش های نظامی خود را در آن می نوشت در صفحه آخر آن چند جمله نوشته شده است که گوئی می دانسته که رفتنی است و بدیدار معبود خود خواهد شتافت و این جملات این چنین است .
خداحافظ زندگی – وای زندگی مادی – مرگ بر زندگی مادی
خدایا هیچ بندهای را غریب نگردان


نقد و بررسیها
هیچ دلنوشته ای برای این شهید نوشته نشده است.