سیزدهم بهمن ۱۳۴۸، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش مختار، پلاستیک فروش بود و مادرش،رقیه نام داشت. تا دوم متوسطه در رشته علوم تجربی درس خواند. دانش آموز بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیستم دی ۱۳۶۵، با سمت امدادگر در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به سر شهید شد. مزار او در بهشت زهرای تهران واقع است. عباس از کودکی نمازهایش را میخواند. روزههایش را میگرفت و همیشه سعی میکرد نمازش را در مسجد بخواند. 16 سالش بود که کتاب را روی زمین گذاشت و راهی شد. نه اینکه به درس علاقه نداشته باشد، اتفاقاً شاگرد زرنگی بود. به ورزش هم علاقه داشت و تکواندو کار میکرد. یکسری مهارتهایی در نسخهخوانی و تزریقات و سرمزنی یاد گرفته بود. در مدرسه رشته تجربی میخواند تا اینکه با شناسنامه برادر بزرگ ترش راهی جبهه شد. چون سنش کم بود اینطور توانست مجوز اعزام بگیرد. عباس در جبهه نماز شب و زیارت عاشورایش ترک نمیشد. شبها و به صورت مخفیانه پوتین سایر رزمندهها را واکس میزد و روزها هم مشغول کندن سنگر میشد. ذات پاکی داشت و عاقبت شهید شد.
حاجخانم چند سال دارید؟ شهید فرزند چندمتان بود؟
من 69 سال دارم. مادر شش پسر و سه دختر هستم. عباس پسر دومم بود. پسرم اولم ابوالفضل هم جانباز است. پس در خانواده شما چند تا از بچهها به جبهه رفته بودند؟ بله، آن وقتها در محله ما (خزانه فلاح) خیلیها به جبهه میرفتند. این منطقه چهار هزار شهید داده است. هر روز جوانهایی را میدیدی که برای ثبت نام به مساجد میرفتند. بچههای من هم آنهایی که سنشان رسید به جبهه رفتند.
به نظر شما چه انگیزهای جوانهایی مثل عباس را به جبهههای جنگ میکشاند؟
اینها اغلب جوانهای مذهبی و مؤمن بودند. خود عباس از کودکی نمازهایش را میخواند. روزههایش را میگرفت و همیشه سعی میکرد نمازش را در مسجد بخواند. یادم است پسرم وقتی 12 ساله بود از طبقه سوم افتاد و پایش زخمی شد. او را به بیمارستان بردیم. دکترش به من گفت: پسرت را نصیحت کن، نمیگذارد پرستارها به او دست بزنند و آمپولش را بزنند. به عباس گفتم: مادر جان چرا نمیگذاری کارشان را بکنند؟ گفت ما انقلاب کردهایم که محرمات حفظ شود. چنین پسری بود. ذات پاکی داشت و عاقبت شهید شد.
عباس آقا چند سالگی به جبهه رفت؟
16 سالش بود که کتاب را روی زمین گذاشت و راهی شد. نه اینکه به درس علاقه نداشته باشد، اتفاقاً شاگرد زرنگی بود. به ورزش هم علاقه داشت و تکواندو کار میکرد. یکسری مهارتهایی در نسخهخوانی و تزریقات و سرمزنی یاد گرفته بود. در مدرسه رشته تجربی میخواند تا اینکه با شناسنامه برادر بزرگ ترش راهی جبهه شد. چون سنش کم بود اینطور توانست مجوز اعزام بگیرد.
چند بار به جبهه اعزام شد؟
دو بار به جبهه اعزام شد. چون بچه احساسی بود هر وقت فرصتی دستش میرسید، به ما تلگراف میزد. یا نامه مینوشت میداد دوستانش برای ما میآوردند. میگفت دوست دارم هر روز از حال شماها باخبر باشم. اولین سری که رفت کربلای4 زخمی شد. پایش زخم و زیلی شده بود اما چون کربلای5 بلافاصله بعد از کربلای4 شروع شد، عباس صبر نکرد تا زخمهایش کاملاً خوب شوند. دوباره رفت و در کربلای 5 به شهادت رسید.
از فعالیتهایش در جبهه یا از نحوه شهادتش خبر دارید؟
یکی از همرزمانش برایمان تعریف کرد که عباس در جبهه نماز شب و زیارت عاشورایش ترک نمیشد. شبها و به صورت مخفیانه پوتین سایر رزمندهها را واکس میزد و روزها هم مشغول کندن سنگر میشد. روز شروع عملیات کربلای5 صبح زود قبل از ساعت هفت به خط مقدم رفتیم. ساعت 10 صبح فرماندهمان خبر داد که برگردید عقب و استراحت کنید و دوباره به خط بروید. من خواستم برگردم که دیدم عباس خیال برگشتن ندارد. داشت به یک مجروح رسیدگی میکرد. در یک آن دیدم یک گلوله از سرش رد شد. یعنی به پیشانیاش خورد و از طرف دیگر خارج شد. من او را برداشتم و پشت یک ماشین گذاشتم. چون پایم از قبل قطع شده بود، همه فکر میکردند من هم زخمی شدهام. به هرحال او را گذاشتم عقب وانت و به پشت جبهه منتقلش کردیم. در حالی که عباس زال در همان برخورد اول گلوله به شهادت رسیده بود.
این شهید 16 ساله چه وصیتی برایمان به یادگار گذاشته است؟
پسرم در وصیتنامهاش نوشته بود: از خواهران و برادران میخواهم هرگز از یاد خداوند غافل نشوند و از پدر و مادرم میخواهم که مرا حلال کنند. چشمهایم را باز بگذارید که گمراهان بدانند من از روی آگاهی و شناخت هدفم را انتخاب کردم. و ای عزیزان هرگز از راه انقلاب و هدف تان منحرف نشوید و از خداوند متعال سپاسگزارم که مرا در کشور و مملکتی اسلامی و شیعه و با رهبری عادل چون امام خمینی خلق کرده است. فرزندم عباس زال متولد 12 فروردین ماه 1347 بود و 19 دی ماه 1365 نیز به شهادت رسید. پیکرش را در قطعه 53 دفن کردیم.
برچسب: شهید زال شهید عباس زال عباس زال
وصیت نامه شهید
وصیت نامه شهید والامقام عباس زال
بسم الله الرحمن الرحیم
ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون.
شهادت می دهم که خدایی به جز پروردگار یگانه جهانیان نیست و شهادت می دهم که از طرف خداوند برای هدایت ما 124 هزار پیامبر فرتاده شده که اول آنا آدم و خاتم آنان حضرت محمد (ص) می باشد و شهادت می دهم که 12 امام برحق اند و اول آنان حضرت علی (ع) و دوازدهمین آنان حضرت مهدی (عج) می باشد و شهادت می دهم حضرت امام خمینی (س) نائب حضرت مهدی (عج) می باشد.
با عرض سلام به حضور پدر و مادر مهربانم و بسیار زحمت کشم که همیشه رضایت پروردگار را از ایشان دارم و امیدوارم که تحت توجهات و عنایت حق تعالی بهرمند باشند. ای مادر مهربانم و ای پدر زحمت کشم به قول خداوند عزوجل که در سوره بقره آیه 151 می فرماید هر آئینه آزمایش می کنیم شما را به چیزی از ترس و گرسنگی و کاستن مال ها و جان ها. شکیبایان را کسلنی که هنگامی که می رسد برایشان مصیبتی گویند به درستی که ما از برای خداییم و به درستی که به سوی او باز می گردیم، پس خدا را در نظر داشته باشید و از نبودن من ناراحت نباشید چون من به جایی می روم که همه باید برویم و چه بهتر که به گونه ای برویم که رضایت حضرت حق در آن است و به گونه ای که در آخرت نزد شهدا و نزد خداوند خجل نباشیم. پدر جان و مادر جان این را در نظر داشته باشید که هر آنچه خدا بخواهد آن می شود و خوشا بر من که در راه ادای تکلیف الهی و مبارزه با دشمنان خدا از این عالم فانی کوچ کردم. پدر جان می دانم داغ دیده هستی و می دانم که برایم خیلی زحمت کشیده ای و مرا بزرگ نمودی و تو چه پدر با ارزش و بزرگواری بودی که با رفتن من به جبهه موافقت نمودی و حاضر شدی که فرزند خویش را در جهاد با کفر قربانی نمایی و در نظر داشته باشید که خدا این عمل را ضایع نمی کند و صبر کن و از این امتحان و این آزمایش خوشحال و خشنود باش و مادر جان می دانم که تو هم داغ دیده ای و برای من بسیار زحمت کشیده ای تو نیز در نظر داشته باش مادرانی را که چندین فرزند و جوان را در راه رضای حضرت حق قربانی نموده اند و تو مادر قهرمان از این امتحان افتخار کن که فرزند ناقابل خویش را در راه خدا داده ای مگر خون من رنگین تر از خون دیگر شهدا است، نه هرگز چنین نیست تا هنگامی که دین خدا احتیاج به حفاظت و خون دارد باید داغ دیده شد و باید برای حفظ اسلام جوان داد تا از حق دفاع کرد و این سخن خداوند و سخن مولایم حضرت علی (ع) و ابا عبدالله (ع) می باشد: در زندگی خدا را در نظر داشته باشید و جز خدا به کسی دل نبندید که غیر خدا همه فانی اند و همه از ما جدا خواهند شد . ای مردم بدانید که کسی که از این دنیا و این زندان می رود چیزی جز عمل با خود نمی برد و بکوشید که اعمال داشته باشید نه اموال و مانند کسانی نباشید که محکم دنیا را گرفته باشند و هیچ جایی را نمی بینند این دنیا و این اموال شیطانند مواظب باشید زیادی آن شما رافریب ندهد. ای پدر و مادر عزیزم شما چه خوب بودید و چه بزرگوارید و امیدوارم به خوبی و مهربانی و بزرگی خویش هر گناهی و هر بی احترامی و هر اشتباهی که باعث ناراحتی شما شده ببخشید و مرا از روی بزرگواری خودتان حلال کنید. مجتبی و داداش مرتضی و …. امیدوارم که مرا حلال کنید و این داداش حقیر خود را ببخشید و این را در نظر داشته باشید که نمازهایتان ترک نشود و آن را اول وقت و در مسجد به جماعت به پا دارید و هیچگاه از سخنان پدر و مادر عزیزمان نافرمانی نکنید و داداش ابوالفضل از سوی من از همه حلالیت بطلب. هنگام دفن من انگشتانم را مشت کنید که نفرت و غضب خویش را به کسانی بنامایانم که مخالفت با جنگ و انقلاب و امام می کنند. چشمانم را باز بگذارید تا گمراهان بدانند من از روی آگاهی و شناخت همچون شهدای دیگر این راه را انتخاب کردم و امیدوارم پیرو شاه ابا عبدالله (ع) باشید و هیچگاه از امان و انقلاب منحرف نشوید” امید من را به خاطر بسپارید نه به گور” و در پایانتشکر می کنم از ایزد منان خداوند عزوجل که به من این لیاقت را و این سعادت را که اصلاً لایق آن نبودم را از رحمت و عنایات خویش به من داد تا بتوانم به جبهه بروم و این جان ناقابل را که در راه خدا هیچ ارزشی ندارد ولی برای بالاترین هدیه بود به او تقدیم کنم و از پروردگار با عظمت متشکرم که مرا در کشور و مملکت اسلامی و شیعه با رهبری عادل و امامی چون امام خمینی خلق نمود.
خوشا برمن که دلدارم حسین است
به محشر یاور و یارم حسین است
سر و کاری ندارم در دو عالم
که در عالم سر و کارم حسین است
به بالینم نمی خواهم طبیبی
چرا خواهم که غمخوارم حسین است
نمی ترسم من از روز قیامت
که در عالم طرفدارم حسین است
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار!
عباس زال
19/10/65
نقد و بررسیها
هیچ دلنوشته ای برای این شهید نوشته نشده است.