تخفیف‌ها و قیمت جشنواره‌ها در قیمت فروش در نظر گرفته نمی‌شود
توجه : برای فیلتر کردن نمایش ها در نمودار بر روی عنوان هریک کلیک کنید .

شهید مجتبی فرنامShahid Mojtaba Farnam

محل خدمت: بسیج مستضعفین شناسه ایثار شهید : 00000906 دسته: ,

سوم مهر ۱۳۴۹، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش تراب، راننده بود و مادرش،اکرم نام داشت. تا دوم متوسطه درس خواند. در سال های جنگ و جبهه همواره سخنان امام خمینی(ره) را از تلویزیون دنبال نموده و گریه می کرد. بالاخره دلش طاقت نیاورد ، درس را رها نمود و قصد عزیمت به جبهه کرد.  میگفت ما در قبال کشور و اسلام وظیفه داریم ، نمی شود که در خانه بنشینیم و تماشا کنیم.

 

چون آن دوران اعزام شدن به جبهه زمان می برد ، خود عازم جنوب شد و خودش را به جبهه ها رساند. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. از جبهه دائما نامه می نوشت و وضعیت خودش را خوب می دانست و خواهرش را به حجاب توصیه می کرد. بیست و هشتم شهریور ۱۳۶۶، در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به سر شهید شد. مزار او در بهشت زهرای تهران واقع است.

تلاوت سوره مبارکه الرحمن به نیت این شهید

تماس بگیرید

752 بار دیده شده مقایسه

با آمدنش ، شکوفه های مهرو دوستی در وجودمان جوانه زد . مثل غروب زندگی برایم نا آشنا بود . آمدنش را باور نمی کردم . شیرین زبان و زیبا و مثل اطلسی ها در باغچه ، همیشه لبخند می زد .کودکی باهوش و پراز معرفت ، نوزادی که از همان ابتدای تولد با شنیدن صدای الله اکبر گوئی صدای هل من ناصر ینصرنی حسین (ع) را شنید . چشمانش را باز می کرد و گویی می خواست موجودیت خود را اثبات کند . همه او را دوست می داشتند . کمتر گریه می کرد . هرگز به خاطر گرسنگی و تشنگی گریه نم کرد . شاید تشنگی و گرسنگی یاران حسین (ع) را تجربه می کرد. استوار بود و محکم .
این همه پایداری را از کودکی 13 ماهه چگونه می توان باور کرد ؟ ا همانجا بود که او را شهید در راه خدا دانستیم . از بزرگ می شد و زیبائی ها را با خود بزرگتر می کرد . بیشتر می فهمید . مهربان بود و زیبائی ها را دوست می داشت . ده سال گذشت و اکنون او کودکی ده ساله بود . اوبیشتر از سنش دربرنامه های ماه محرم خدمت می کرد .

او روزها را پشت سر می گذاشت و جوان و جوانتر می شد . بیشتر می فهمید . بیشتر احترام می گذاشت و همیشه در حل مشکلات خواهر و برادر کوچکتر خود پیشقدم بود . جوانمرد و حلیم و با استقامت بود و همیشه مهربان و گشاده رو بود. او اکنون 17 ساله است . یک روز درخانه باز شد و غمگین و غم زده وارد خانه شد . کمتر اتفاق می افتاد که از چیزی ناراحت شود . بنابراین به طرفش رفتم و ماجرا را پرسیدم . زخم درونش بازشد و شروع کرد به گریه کردن . با گریه او فهمیدم زیر چه بار عظیمی از غم است . نگرانتر شدم و او را مجبور به بیان ماجرا کردم . محتبی جواب داد که یکی از دوستانش که باهم خیلی صمیمی بودند درجبهه شهید شده و خانواده اش امروز این خبر را شنیدند . خبر وحشتناکی بود . آن هم برای مجتبی که با او بیش از حد صمیمی بود. 

از آن روز هروقت صدای امام خمینی را از رادیو مبنی بر شرکت جوانان درجبهه می شنید ، در گوشه ای می نشست و به فکر فرو می رفت . همه می دانستیم به چه می اندیشد . همه می دانستیم در درون او چه غوغایی برپاست و منتظر بودیم ، منتظر شروع واقعه ای از جانب او ، و این انتظار زیاد طولانی نبود و چند روز بعد او را دیدیم که خوشحال وارد خانه شد . بطرف ما آمد و گفت : من فردا به جبهه می روم . حیرت زده و مبهوت از او پرسیدم : اما توخیلی کوچک هستی . با افتخار جواب داد : شناسنامه ام را دستکاری کرده ام و قرار است فردا عازم جبهه شوم. نمی توانستیم او را از دفتن منصرف کنیم ، چون او دریاز اخلاص و فداکاری و ایثار بود و هربار که از ماندن و نرفتن با اوسخن می گفتیم درجواب می گفت ؟ وظیفه همه ما کمک به همنوع ، کمک به ایران اسلامی و برپایی اسلام ناب محمدی است . من هم می خواهم سهمی در آن داشته باشم.

با حرفهای او ، با حرفهایی که طنین انداز عشق و معرفت درقلبهایمان بود ، همه شروع به گریه کردیم . پرسید چرا گریه می کنید ؟ مطمئن باشید من لیاقت شهید شدن را ندارم . اینجا هم خلوص و پاکی قلب را فراموش نکرده بود .پرسیدم پس درست چی ؟ جواب داد : برای آموختن و نوشتن وقت زیاد است . بسیاری از جوانها به جبهه رفتند یعنی ارزش من از آنها بیشتر است ؟ آیا این کلام ،‌ مادیگر چیزی نگفتیم و او با خوشحالی به بیرون از منزل رفت تا خبرعازم شدن خود را به دوستانش اطلاع دهد. صبح زود ، بعد از خواندن نماز صبح ، صبحانه اش را خورد و از ما خداحافظی کرد و خواست که همراه او برای بدرقه برویم وکه گفت : نمی خواهم به شما زحمت بدهم امام با اصرار زیاد ، پدر و مادر به همراه او از خانه خارج شدند . با رفتنش ، دیگر اطلسی های باغچه ، رنگ و حال و بوی فبلی خودشان را نداشتند . حتی قناریهای داخل قفس هم کمتر می خواندند.

با رسیدن اولین نامه او فهمیدیم که در کردستان است که زیاد از بودن در آنجا راضی نبود و نوشته بود دلم می خواهد جایی باشم که بتوانم با دشمن مبارزه کنم . بسیار تلاش کرد که از کردستان به جنوب منتقل شود . اما چون رفتن با نیروهای بسیج زیاد طول می کشید به صورت انفرادی به جنوب رفت . از رفتن به جنوب بسیار راضی بود و درهرنامه خود می نوشت که جای من خیلی راحت است و نگران من نباشید و مدام در هرنامه خواهر خود را به حجاب سفارش می کرد ، باینکه حجاب پوششی است محکم و نفوذ ناپذیر در برابر توطئة دشمنان اسلام و سفارش به درس خواندن می کرد و هربار از پدر و مادر حلالیت می طلبید . عشق به شهادت هر هرنامه ای که می نوشت موج می زد . نامه هایش رنگ و بوی شهادت می داد . ولی هربار می نوشت که لایق شهادت نیست. چندین بار به مرخصی آمد . ولی در آخرین مرخصی خود می گفت : این بار دفعه آخری است که به جبهه می روم و سفارش کرد که برایم لباس و کفش بخرید که لباسها و کفشهایم خراب شده است این بار نگاهش فرق می کرد گوئی دیگر نمی خواهد برگردد . خواهر کوچکش را بیش از همه در آغوش کشید و غرق در بوسه کرد و مدام سفارش به مراقبت صحیح و نگهداری از او می کرد .

ساعت سه آن روز قرار بود که مجتبی عازم شد . مادر آماده بدرقه و قرآن را درسینی گذاشته و پدر خوابیده بود . خواستم او را بیدار کنم ، اما مجتبی نگذاشت و گفت : پدر خسته است بگذارید استراحت کند و باز سفارشها ی خود را تکرار کرد و رفت . نگاهمان را بدقه راهش کردیم . این باور در فکر همه ما بود که مجتبی دیگر بر نخواهد گشت. آری ، آن روز آخرین باری بود که ما مجتبی را می دیدیم و با حرف زدیم . وصیت نامه خود را 9 ماه محرم نوشته بود و او یک ماه بعد در عملیات در اثر اصابت ترکش خمپاره ، به آرزوی دیرینه خود یعنی شهادت رسید. صدایش به شکل ریزش احساس ، دل را می لرزاند . به طریق بهار سخن می کفت . تنهایی را به معنای خزان ، چه شیوا ادا می کرد . چشمهایش ، مسیر دقیق پیدایش شقایق را نشان می داد . اما ، افسوس که چه زود به مانند کبوتر مهاجر ، به سوی بهار زندگی پرواز کرد و چه زود از شرنگ غروب نوشید و آیا او به فکر نبود که ما این بار تنها ، از قهوه زندگی باید بنوشیم ؟

برچسب:
اطلاعات کلی
نام و نام خانوادگی

مجتبی فرنام

نام مستعار

نام پدر

تراب

تاریخ تولد

1349/07/03

سن

17

تاریخ شهادت

1366/06/28

محل شهادت

شلمچه

شهادت در عملیات

نحوه شهادت

اصابت ترکش به سر

مزار شهید

بهشت زهرای تهران
قطعه 27 ردیفف 44 شماره ث

درصد جانبازی

محله

باغ خزانه

اطلاعات سازمانی
حوزه بسیج

247 محمد مصطفی صلی الله علیه

محدوده پایگاه

پایگاه فعالیت

پایگاه المهدی عجل الله تعالی

مسجد فعالیت

مسجد المهدی عجل الله تعالی

یگان خدمت

نیروی مقاومت بسیج

سمت و رتبه

رزمنده

رسته خدمت

ویژگی های شهید
فرهنگی مذهبی

ورزشی

شغلی

دانش آموز

تحصیلات

دوم متوسطه

رشته تحصیلی

محل تحصیل

وصیت نامه شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

اشهد ان لا الله الا الله وحده لاشریک له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله و اشهدان امیرالمومنین علیا ولی الله اشهد انالکتاب حق و المیزان حق والحساب حق والصراط حق .

خداوندا شاهد باش که با شهادت بر یگانگی تو ، راهم را انتخاب نمودم .
خداوندا از گنان من در گذر و پدر و مادرم را مستحق بهترین اجرهایت قرار بده و خانواده ام را بهترین خانواده ها بگردان ، خداوندا به این امت در مقابل ناملایمات و مشکلات صبر عنایت و در ازای صبرشان به آنها اجر بده .

اینجانب محتبی فرنام مطالب زیر را به عنوان وصیت عرض می کنم :

بسم الله القاسم الجبارین و بسم رب المستضعفین

چقدر زیباست در دامان اسلام دلبستن و اسلام را درک کردن و عاشق اسلام شدن و در راه عشق به اسلام کشته شدن . چقدر زیباست انسان عشق خود را بشناسد و در راه آن کشته شود و دراین لحظه که مشغول نوشتن وصیت نامه هستم دراین فکرم که آیا لیاقت دارم که سرباز اسلام باشم و برای اسلام عزیز فدا شوم ؟
ای مسلم بپاخیز که صدای هل من ناصرینصرنی مسلمانان دربند کشورهای اسلامی بگوش می رسد و من وظیفه خود می دانم که آن ندا را هر چه بیشتر طنین اندازم . ای پدر و مادر ، خود معترفم که فرزند خوبی نبودم ولیکن این فرزند حقیرخود را حلال کنید و از خدا طلب آمرزش کرده که زیاد گناهکارم .
ای برادر و خواهرم ، این برادر کوچک خود را حلال کرده چه خود اعتراف دارم نتوانسته ام وظیفه خود را در قبال شما انجام دهم . پدر و مادرم شما باید افتخار کنید که فرزندتان را در راه خدا دادید . چه سعادتی بهتر از این که انسان عزیزش را در راه خدا بدهد . اصلا جای گریه و ناراحتی نیست . خدا به شما اجر عنایت کند .
پدر و مادر را در مقابل همه ناملایمات بخصوص شهادتم ، توصیه به صبرو استقامت می کنم . از تمام افراد این امت میخواهم که امام و خط امام را تنها نگذارند . از تمام زنها می خواهم که باحفظ حجاب ، توطئه های دشمن را خنثی کنند . خداوند به امام امت طول عمر بدهد و به خانواده شهدا صبر و اجر و به مسئولین مملکتی توفیق و به رزمندگان پیروزی عنایت فرماید .
باری پدر و مادرم من همیشه اسباب زحمت شما بوده ام . پدر و مادرم برای من تا 5 سال ماهی 10 تومان صدقه بدهید . پدر و مادرم از تمام قوم و خویشها و بچه محل ها حلالیت بطلبید و نعیمه را از طرف من خیلی ببوسید . دیگر عرضی ندارم . التماس دعا . حلالم کنید .

گالری تصاویر شهید

مزار شهید

لطفا پیش از ارسال دلنوشته خود درباره شهید موارد زیر را مطالعه و بررسی نمایید.

الف) متن دلنوشته شما قبل از انتشار در وبسایت ، به طور دقیق بررسی می گردد و پس از تایید با نام خودتان برای عموم منتشر می گردد. بنابراین خواهشمندیم در ارسال متن خود دقت نمایید.

ب) در صورتی که دلنوشته ارسالی شما دارای محتوایی باشد که بتوان روی آن کار بیشتری کرد ، با هماهنگی خودتان ، ویراستاران وبسایت از نظر ادبی آن را ویرایش نموده و پس از ایجاد شاخ و برگ مناسب ، نسبت به انتشار آن در بخش های دیگر وبسایت اقدام می نمایند.

ج) توجه نمایید که از انتشار محتوای دارای اصطلاحات و الفاظ نامناسب ، محتوای مغایر با قوانین کشور جمهوری اسلامی ایران و هرگونه محتوایی که رنگ و بوی سیاسی و جناحی داشته باشد ، جدا معذوریم.

د) استدعا داریم که فارسی بنویسید و از کیبورد فارسی استفاده کنید. بهتر است از فضای خالی (Space) بیش‌ از‌ حدِ معمول ، شکلک یا ایموجی استفاده نکنید و از کشیدن حروف یا کلمات با صفحه‌کلید بپرهیزید. تنظیمات دقیق متن ارسالی شما توسط ویراستاران وبسایت انجام می گردد.

اولین کسی باشید که خاطره شهید می نویسد “شهید مجتبی فرنام”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نقد و بررسی‌ها

هیچ دلنوشته ای برای این شهید نوشته نشده است.