با آمدنش ، شکوفه های مهرو دوستی در وجودمان جوانه زد . مثل غروب زندگی برایم نا آشنا بود . آمدنش را باور نمی کردم . شیرین زبان و زیبا و مثل اطلسی ها در باغچه ، همیشه لبخند می زد .کودکی باهوش و پراز معرفت ، نوزادی که از همان ابتدای تولد با شنیدن صدای الله اکبر گوئی صدای هل من ناصر ینصرنی حسین (ع) را شنید . چشمانش را باز می کرد و گویی می خواست موجودیت خود را اثبات کند . همه او را دوست می داشتند . کمتر گریه می کرد . هرگز به خاطر گرسنگی و تشنگی گریه نم کرد . شاید تشنگی و گرسنگی یاران حسین (ع) را تجربه می کرد. استوار بود و محکم .
این همه پایداری را از کودکی 13 ماهه چگونه می توان باور کرد ؟ ا همانجا بود که او را شهید در راه خدا دانستیم . از بزرگ می شد و زیبائی ها را با خود بزرگتر می کرد . بیشتر می فهمید . مهربان بود و زیبائی ها را دوست می داشت . ده سال گذشت و اکنون او کودکی ده ساله بود . اوبیشتر از سنش دربرنامه های ماه محرم خدمت می کرد .
او روزها را پشت سر می گذاشت و جوان و جوانتر می شد . بیشتر می فهمید . بیشتر احترام می گذاشت و همیشه در حل مشکلات خواهر و برادر کوچکتر خود پیشقدم بود . جوانمرد و حلیم و با استقامت بود و همیشه مهربان و گشاده رو بود. او اکنون 17 ساله است . یک روز درخانه باز شد و غمگین و غم زده وارد خانه شد . کمتر اتفاق می افتاد که از چیزی ناراحت شود . بنابراین به طرفش رفتم و ماجرا را پرسیدم . زخم درونش بازشد و شروع کرد به گریه کردن . با گریه او فهمیدم زیر چه بار عظیمی از غم است . نگرانتر شدم و او را مجبور به بیان ماجرا کردم . محتبی جواب داد که یکی از دوستانش که باهم خیلی صمیمی بودند درجبهه شهید شده و خانواده اش امروز این خبر را شنیدند . خبر وحشتناکی بود . آن هم برای مجتبی که با او بیش از حد صمیمی بود.
از آن روز هروقت صدای امام خمینی را از رادیو مبنی بر شرکت جوانان درجبهه می شنید ، در گوشه ای می نشست و به فکر فرو می رفت . همه می دانستیم به چه می اندیشد . همه می دانستیم در درون او چه غوغایی برپاست و منتظر بودیم ، منتظر شروع واقعه ای از جانب او ، و این انتظار زیاد طولانی نبود و چند روز بعد او را دیدیم که خوشحال وارد خانه شد . بطرف ما آمد و گفت : من فردا به جبهه می روم . حیرت زده و مبهوت از او پرسیدم : اما توخیلی کوچک هستی . با افتخار جواب داد : شناسنامه ام را دستکاری کرده ام و قرار است فردا عازم جبهه شوم. نمی توانستیم او را از دفتن منصرف کنیم ، چون او دریاز اخلاص و فداکاری و ایثار بود و هربار که از ماندن و نرفتن با اوسخن می گفتیم درجواب می گفت ؟ وظیفه همه ما کمک به همنوع ، کمک به ایران اسلامی و برپایی اسلام ناب محمدی است . من هم می خواهم سهمی در آن داشته باشم.
با حرفهای او ، با حرفهایی که طنین انداز عشق و معرفت درقلبهایمان بود ، همه شروع به گریه کردیم . پرسید چرا گریه می کنید ؟ مطمئن باشید من لیاقت شهید شدن را ندارم . اینجا هم خلوص و پاکی قلب را فراموش نکرده بود .پرسیدم پس درست چی ؟ جواب داد : برای آموختن و نوشتن وقت زیاد است . بسیاری از جوانها به جبهه رفتند یعنی ارزش من از آنها بیشتر است ؟ آیا این کلام ، مادیگر چیزی نگفتیم و او با خوشحالی به بیرون از منزل رفت تا خبرعازم شدن خود را به دوستانش اطلاع دهد. صبح زود ، بعد از خواندن نماز صبح ، صبحانه اش را خورد و از ما خداحافظی کرد و خواست که همراه او برای بدرقه برویم وکه گفت : نمی خواهم به شما زحمت بدهم امام با اصرار زیاد ، پدر و مادر به همراه او از خانه خارج شدند . با رفتنش ، دیگر اطلسی های باغچه ، رنگ و حال و بوی فبلی خودشان را نداشتند . حتی قناریهای داخل قفس هم کمتر می خواندند.
با رسیدن اولین نامه او فهمیدیم که در کردستان است که زیاد از بودن در آنجا راضی نبود و نوشته بود دلم می خواهد جایی باشم که بتوانم با دشمن مبارزه کنم . بسیار تلاش کرد که از کردستان به جنوب منتقل شود . اما چون رفتن با نیروهای بسیج زیاد طول می کشید به صورت انفرادی به جنوب رفت . از رفتن به جنوب بسیار راضی بود و درهرنامه خود می نوشت که جای من خیلی راحت است و نگران من نباشید و مدام در هرنامه خواهر خود را به حجاب سفارش می کرد ، باینکه حجاب پوششی است محکم و نفوذ ناپذیر در برابر توطئة دشمنان اسلام و سفارش به درس خواندن می کرد و هربار از پدر و مادر حلالیت می طلبید . عشق به شهادت هر هرنامه ای که می نوشت موج می زد . نامه هایش رنگ و بوی شهادت می داد . ولی هربار می نوشت که لایق شهادت نیست. چندین بار به مرخصی آمد . ولی در آخرین مرخصی خود می گفت : این بار دفعه آخری است که به جبهه می روم و سفارش کرد که برایم لباس و کفش بخرید که لباسها و کفشهایم خراب شده است این بار نگاهش فرق می کرد گوئی دیگر نمی خواهد برگردد . خواهر کوچکش را بیش از همه در آغوش کشید و غرق در بوسه کرد و مدام سفارش به مراقبت صحیح و نگهداری از او می کرد .
ساعت سه آن روز قرار بود که مجتبی عازم شد . مادر آماده بدرقه و قرآن را درسینی گذاشته و پدر خوابیده بود . خواستم او را بیدار کنم ، اما مجتبی نگذاشت و گفت : پدر خسته است بگذارید استراحت کند و باز سفارشها ی خود را تکرار کرد و رفت . نگاهمان را بدقه راهش کردیم . این باور در فکر همه ما بود که مجتبی دیگر بر نخواهد گشت. آری ، آن روز آخرین باری بود که ما مجتبی را می دیدیم و با حرف زدیم . وصیت نامه خود را 9 ماه محرم نوشته بود و او یک ماه بعد در عملیات در اثر اصابت ترکش خمپاره ، به آرزوی دیرینه خود یعنی شهادت رسید. صدایش به شکل ریزش احساس ، دل را می لرزاند . به طریق بهار سخن می کفت . تنهایی را به معنای خزان ، چه شیوا ادا می کرد . چشمهایش ، مسیر دقیق پیدایش شقایق را نشان می داد . اما ، افسوس که چه زود به مانند کبوتر مهاجر ، به سوی بهار زندگی پرواز کرد و چه زود از شرنگ غروب نوشید و آیا او به فکر نبود که ما این بار تنها ، از قهوه زندگی باید بنوشیم ؟
برچسب: شهید فرنام شهید مجتبی فرنام مجتبی فرنام

نقد و بررسیها
هیچ دلنوشته ای برای این شهید نوشته نشده است.