شهید محسن خلیلی دوم فروردین ماه سال 1347 در خانواده ای مذهبی در یکی از روستاهای استان همدان دیده به جهان گشود. دومین فرزند خانواده بود. او اسوه ایمان صداقت و پاکی و همچنین نمونه ای والا از اخلاق و رفتار بود. در همان سنین کودکی علاقه شدیدی به اهل بیت علیه السلام داشت. به طوری که همیشه به دنبال برپا کردن مراسم و هیئت های مذهبی در بین همسن و سالان خود بود و در بسیاری موارد هم ذکر اهل بیت و مدیحه سرایی می کرد.
کمی که بزرگتر شده بود خود اقدام به برگزاری کلاس های قرائت قرآن در بین بچه های هم سن و سال می کرد. با ورود او به سن نوجوانی جنگ نیز شروع شده بود با مشاهده رشادت های جوانان غیور و از خود گذشته که جان خود را فدای اسلام و خاک ایران عزیز می نمودند تا دست متجاوزان را از رسیدن به مرز و بوم ما کوتاه کنند ، همیشه در خانواده عنوان می کرد که قصد دارد به کمک رزمندگان برود و شرکت در جبهه را وظیفه ای برخود می دانست و می گفت خون من از خون جوانانی که شهید می شوند رنگین تر نیست. همیشه در نوشته هایش از شهادت می نوشت.
او بارها اقدام به رفتن برای جبهه کرد ولی با سن کم او و با مخالفت های خانواده روبرو می شد طوری که یکبار سوار بر پشت کامیونی که حاوی حمل مهمات به خط مقدم جبهه بود شد و اواسط راه متوجه شده بودند و او را برگردانده بودند. ولی او دست از خواسته خود بر نمی داشت. او در مجالسی که در مسجد جامع روستا برگزار می شد شرکت می کرد و با همان روحیه اقدام به جمع آوری کمک هایی به رزمندگان می کرد و با سرپرست جمع آوری این کمک ها که اعم از خوراک و پتو و…بود ‘همراه بود. او در رفتار و اخلاق نمونه بود و بر خلاف سن او رفتار و اخلاقی متین و باوقار داشت. گویا او را خدا برای خود گلچین نموده بود. او هیچ وقت در خانواده اعضای خانواده را به اسم صدا نمی زد و اگر هم صدا می زد با محبت و احساس و عشق بود. او همان موقع همیشه به پدر کمک می کرد و در امور خانه به مـادر حتی در شستن ظرف غذا در مواقعی که درخانه حضور داشت مانع از شستن آنها توسط مادر می شد و خود این کار را می کرد و همیشه با اینکه آن موقع مادر به حج نرفته بود صدا میزد حاج خانم من خانه باشم و شما ظرف بشویید.
روزی سه بار خانه را جارو می کرد بعد از هر وعده غذا و همیشه می گفت نان برکت خداوند است نباید زیر پا بماند و جهت اطمینان جارو می کرد و بعد زیر سفره پهن می کرد . چند روزی به دنیا آمدن او مانده بود که روزی مادرش در خواب می بیند که نامه ای از آسمان که برگه سفید ی بود و در گوشه آن خط سیاهی نمایان بود بر روی پای راست او افتاد او با خود می گفت شاید این نامه پایان عمرم باشد ولی در خواب صدایی آمد که این نامه ‘نامه خیر و صلاح توست خداوند را شاکر باش بابت این نعمت با ارزشی که به تو عنایت فرموده است . مادر او لحظه شهادت متوجه این خواب شده بود که آن موقع تعبیر خود را نشان داده بود.
شفاعت های شهید:
1- مادرم تعریف می کرد که از آخرین باری که او به دیدن ما آمد و رفت بیست روز گذشته بود ‘روزی در خواب محسن را دیدم که وارد حیاط خانه شد و کمربند قرمز رنگی را بسته بود و شادمان وارد حیاط شد و لبخندی زد ‘پرسیدم محسن جان عزیز دل مادر چرا کمربند قرمز بسته ای پسرم ؟ ایشان گفت نمی دانی مگر مادر من فدایی راه حسینم! بعد از آن خواب 4 روز گذشت که در خانه بودم که پدربزرگم که از ریش سفیدان بود صدا زدند گفتند بیاید اذان بگویید تا شهیدی را که می آورند تشیع کنند. مادرم می گفت من مشغول نظافت حیاط بودم دیدم از همسایه ها آمدند و گفتند تو چرا حیاط را جارو می کنی جارو را از من گرفتند و بعد یکی از همسایه ها روسری مرا عوض کرد آنگاه بی اختیار گریم گرفت گفتم محسن شهید شده است گفتند آرام باش…
2- مادرم می گفت من خیلی گریه و بی تابی می کردم. لحظه شهادت و هنگام تشیع پیکر پاکش به سمت خانه و بعد سوی مزارش ‘کبوتر سفید رنگ و خیلی زیبا که وصف آن کمی سخت و دور از بیان است بر روی تابوت او نشسته بود لحظه ای که او را می خواستند خاکسپاری کنند آن کبوتر را کسی ندید که پرواز کند و یا کسی بخواهد آنها را بردارد‘ خود به خود ناپدید شد. همسایه ها می گفتند چرا اینقدر بی تابی می کنی جای فرزندت در بهشت است او مقام و منزلتی بزرگ نزد خداوند دارد و من هم گریه بسیار می کردم تا اینکه در خانه از هوش رفتم. ناگهان دیدم محسن بر سربالینم آمده است در دستش یک کاسه آب بود که خیلی سفید رنگ بود که نه به شیر می ماند و نه به آب ‘گفت ما درجان از این آب بنوش تا آرامش پیدا کنی ولی باید قول بدی دیگر بی تابی نکنی و برای من ناله و زاری نکنی و آن گاه با دستان خودش جرعه ای به من نوشانید و من هم برروی دستانش آرام خوابیدم و از آن پس دیگر گریه نمی کردم.
3-یکی دیگر از عنایات شهید مریضی سخت خاله پدرم بود که از بیماریش رنج می برد در خواب می بیند که درمزار شهداست و ناگهان نوری از قبر شهید محسن خلیلی بلند شده است ‘گویا نور افکن از داخل آن به سمت آسمان روشن کرده اند می گوید نزدیک شدم و دیدم محسن گفت: خاله جان چرا ناراحتی ؟ گفت خاله جان مریضی امانم را بریده است. می گفت لبخندی زد و گفت شما مریض نیستید به عنایت خداوند شما بهبود پیدا می کنید. و همین که از خواب برخاستم تا چند ساعتی اصلا بر این نبودم که من بیمار بودم و نمی توانستم به راحتی راه بروم و بعد ساعاتی متوجه شدم که پاهایم مشکل داشت ولی الان می توانم بدون زحمت راه بروم و حتی دردی در اعضای بدن حس نمی کنم. پدربزرگم تعریف می کرد موقع قرار دادن بدن مطهر شهید داخل قبر دستان من خونی شده بود و من بعد از خاکسپاری دستانم را شستم. همان شب در خواب دیدم محسن گفت بابا بزرگ از خون من که به دستانت خورده بود اگر به صورت ناصر پسر عمویم که معلول است می زدی او شفا پیدا می کرد! شهید محسن خلیلی در جبهه هم درس را تاجایی که امکان داشت دنبال می کرد و در کلاس های آموزشی و دفاعی و همچنین رزمی شرکت می کرد و حتی کارهای خیاطی دیگر رزمندگان را نیز انجام می داد ولی در لحظات آخر و نزدیک به شهادتش در مخابرات بود و بعد هم جانشین فرمانده بود و بعد از مدتی از گردانشان تقسیم شد و با شواهدی که بدست آمده بود گویا ازگردان آنان تنها یک نفر زنده مانده بود و همه آنان به شهادت رسیده بودند. شهید محسن خلیلی در چهارم آبان سال 1366 در عملیات ظفر 2 در منطقه گامو واقع در بین کوهستان های عراق و ایران بر اثر اصابت ترکش خمپاره به پشت سرش در سن 19 سالگی به دیدار اربابش حضرت سیدالشهدا (ع) به درجه رفیع شهادت نائل گشت.
برچسب: شهید خلیلی شهید محسن خلیلی محسن خلیلی



نقد و بررسیها
هیچ دلنوشته ای برای این شهید نوشته نشده است.