یکم خرداد ۱۳۴۳، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش حسن و مادرش،آسیه نام داشت. تا سوم متوسطه درس خواند. از سوی سپاه پاسداران در جبهه حضور یافت. بیست و یکم بهمن ۱۳۶۱، در فکه بر اثر اصابت ترکش به قلب توسط نیروهای عراقی شهید شد. مزار او در بهشت زهرای تهران واقع است.
در ایام کودکی تصمیم گرفت نظامی شود و چون پدرش نظامی بود با پیروزی انقلاب و تشکیل سپاه فرم درخواست عضویت در سپاه را پر نمود و وقتی از طرف سپاه آمدند بگویند که گزینش سپاه قبول شده اید به برادر گزینشی گفتیم شهید شد و او با تعجب فراوان می گفت امروز به منزل هرکس مراجعه میکنم تا بگویم گزینش قبول شده اید خانواده ها می گویند شهید شده شهید است. محمود دورانی بطور مکرر در عملیات های مختلف خود را به عملیات می رساند ، در آخرین عملیاتی که حضود داشت عملیات والفجر مقدماتی بود. در تاریخ 21 بهمن سال 1360 مفقود شد و پیکر مطهرش بعد از ۸ سال توسط عراقی ها در جنوب فکه کنار پاسگاه رشیدیه تفحص شد.
در دوران نوجوانی شهید در تهران برف سنگینی آمد طوری که کوچه ای باریک جوادیه مسدود گردید ایشان اقدام به کاری بزرگ کرد که برای همه محل ماندگار شد حدود سیزده سال بیشتر نداشت و تیم های فوتبال محل را بسیج نمود و برف روبی پشت بام های محل را انجام دادند و با این کار خاطره ای ماندگار برای اهالی محل بوجود آورد.
چکمه
این بار می خوام از یه شهید هفده ساله بگم شهید محمود دورانی. همه می دونیم چه سنی است این هفده سال وقتی که آدم دلش می خواد آزاد باشه بخنده و تمام قشنگی های این دنیا رو ببینه یه بار دلش می خواد بره جهانگرد بشه کل دنیا رو ببینه یه بار دیگه قوی بشه همه ی شهر بفهمن. روزی عاشق راه رفتن لب ساحله روزی عاشق خوابیدن تو خونه و صدای غرغر مادر رو شنیدن. اما آقا محمود دلش چیز دیگه ای می خواست به سال اول نظری که رسید دیگه طاقت ماندن نداشت دلش می خواست بره احساس می کرد جای او خونه نیست جای او خط مقدم جبهه هست.
حتی صبر نداشت برادرش اصغر که اون زمان سرباز بود برگرده و او بره البته انتظاری هم نمیشه داشت مگه فرزندان مردان نظامی صبر و طاقت می شناسند سراپا شور و دلاوری قامت آنان را پوشونده و ایثار ایده و راهنمای زندگیشون هست. در نهایت این بی صبری او را به خط مقدم جبهه برد دیگه مهمترین کار زندگیش حضور تو عملیات های پی در پی بود. که این واسه یک جوون دبیرستانی کار سختی بود شاید هم در حد معجزه. اما محمود مرد عمل بود ، مرد میدان ، مرد کارهای بزرگ بچه جوادیه بود و رفیق روزهای سخت او وقتی برف کوچه های باریک جوادیه رو مسدود می کرد طاقت از کف می داد با اون سن سیزده سال و قامت کودکانه فکر کرد چی از بسیج تیم های فوتبال جوادیه بهتر. پس بهشون امر کرد فوتبال به کنار امروز برف روبی پشت بام اهالی محل باید ورزش و عشق شما باشه و ظرف چند ساعت همه ی محل پشت بام هایش پاک و خشک شده بود. همین اقدام به برف روبی و داشتن پدر نظامی او را تبدیل به کسی کرد که بزرگترین هدف زندگیش مانند پدر بودن باشه پس وقتی سپاه تشکیل شد خودش رو محق دونست که مردی سپاهی بشه و شد.
محمود غیر حضور در جبهه تو کمک به کشاورزها هم با دوستانش هماهنگ بود رفته بود و عضو جهاد سازندگی شده بود حرف خودش و دوستانش هم این بود که هم پشت جبهه و هم خط مقدم رو حفظ می کنیم. وقتی تو سپاه تونست گزینش بشه و اومدن خبر انتخابش رو به خانوادش دادن خبر شهادتش رو گرفتن و این جوری رقم خورد که مسئول اعلام خبر گزینش می گفته نمی دونم چه خبرشده که به منزل هرکی مراجعه کردیم خانواده اش شهادتش رو به ما اعلام کرد. تا سرانجام تو آخرین عملیات شب هنگام بعد از تصرف خاکریزهای دشمن زمان استراحت با خودش عهد و پیمان پیروزی رو می بنده اما روز دوم سرنوشت دیگه ای رقم می خوره و عملیات با عدم فتح روبرو میشه. عملیات والفجر مقدماتی خوب پیش نمیره و محمود مفقود الاثری رو تجربه می کنه.
هشت سال بعد عراقی ها او را در جنوب فکه کنار پاسگاه رشیدیه تفحص کرده و با سربازان خود مبادله می کنن. سرباز رشید وطن با چند استخوان مانده در پوتین بزرگتر از پایش که چیزی نیست جز چکمه های پدر به آغوش وطن باز می گردد تا قصیده ی زیبای عشق ارزش سراییدن داشته باشد .
برچسب: شهید دورانی شهید محمود دورانی محمود دورانی


نقد و بررسیها
هیچ دلنوشته ای برای این شهید نوشته نشده است.