این شهید بزرگوار در ششم اردیبهشت 1330 ، در آشتیان چشم به جهان گشود. پدرش محمد و مادرش،زهرا نام داشت. تا پایان مقطع ابتدایی درس خواند. خیاط بود. سال 1353 ازدواج کرد و صاحب سه پسر شد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و نهم اردیبهشت 1361 ، در خرمشهر بر اثر اصابت ترکش و گلوله شهید شد. مزار او در بهشت زهرای تهران واقع است.
هدفش از ورود به بسيج حفظ دستاوردهاي انقلاب اسلامي و حمايت از اسلام و مسلمين بود در قبل از انقلاب در تمام راهپيمائيها حضور مستمر و فعالي داشته پس از پيروزي انقلاب در بسيج مستضعفين خدمت به دين و انقلاب مي نمود و تمام حركات و سكناتش براي ما بسيجيان درس بود. او از منطقه نامه اي نوشته بود كه در آن خواسته بود كساني كه به منطقه مي آيند اول خودشان را ساخته سپس وارد جبهه هاي جنگ شوند.
شهيد فراهاني شهيد سوم پايگاه و از افراد مسن بسيج بودند او همواره در تظاهرات و راهپيماييها شركت داشتند و در بازار تهران كار مي نمودند ولي با توجه به نياز انقلاب اسلامي كارشان را رها كرده و وارد بسيج شدند و در عمليات بيت المقدس در مرحله دوم در مورخ 19/2/61 شهيد شدند.
برچسب: شهدای دفاع مقدس شهید فضل الله شاهواروقی فراهانی شهید فضل الله فراهانی
خاطرات شهید
1) آقاي باقرپيري می گویند: ما بچه ها دور هم جمع بوديم مطلبي پيش آمد و شخصي مزاح كرد و همه خنديدند از جمله شهيد فراهاني يك كمي صداي خنده از تبسم گذشت و قهقهه جزیي شد چند دقيقه اي طول نكشيد كه شهيد فراهاني برافروخته شد و سرخ شد و صورتش گداخته شد و سري تكان داد و گفت خدا از ما بگذرد افراط كرديم منقلب شد و تا دو سه ساعتي كه با هم بوديم در آن شب چهره اش برافروخته و منقلب بود و اين امر خط مشي شد براي ما تا بتوانيم خودمان را كنترل كنيم.
2) آقاي جليل باقرپيري می گویند: شهيد فراهاني در بازار تهران كار مي كردند و يادم هست كه موسي خياباني از سران منافقين بودند و او را در يك خانه تيمي كشته بودند همان روز ما رفتيم به جلوي درب مغازه شهيد فراهاني در باب همايون تهران و نزديك ظهر بود رفتيم و گفتيم كه خبر خوش داريم برايت و گفتيم كه موسي خياباني را هم زدند هيچوقت ما او را آنقدر خوشحال نديده بوديم خلاصه ناهار ما را مهمان كردند و سور دادند.
3) آقاي جليل باقرپيري می گویند: يك هفته مانده بود به شهادتش و شهيد فراهاني رفته بودند و در سپاه نام نويسي كرده بودند و ده روز بعد قرار بود به دوره سپاه اعزام شوند آمد و گفت عمليات است و مي خواهم بروم به منطقه هر چه با او صحبت كرديم كه چند روز صبر كن و با سپاه برو به منطقه گفت: نه حتماً بايد بروم الا و بالله بايد بروم و رفت و به سمت شهادت شتافت و او نيز لقاء يار را در آغوش گرفت.
4) شهيد محسن سلطاني از خاطرات خود مي گويد: وقتي وارد بسيج شدم مي ديدم كه دعاهاي توسل و دعاهايي كه در پايگاه برگزار مي شود شهيد فراهاني همواره حضور داشته و با اخلاص دعا مي خواند و وقتي در كتابخانه كتاب مي خوانديم او هميشه به خواندن دعا مشغول بوده و با اخلاص نماز و دعا مي خواند و گريه اش مي گرفت و در بعضي مواقع نمي توانست دعا را ادامه داده و بخواند.
نقد و بررسیها
هیچ دلنوشته ای برای این شهید نوشته نشده است.