بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۴۷، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش اسدالله، کارگر شرکت رنگ بود و مادرش،مولود نام داشت. ابراهیم چالی تا سال دوم متوسطه در رشته علوم تجربی درس خواند. سال ۱۳۶۰ ازدواج کرد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. یازدهم تیر ۱۳۶۵، در قلاویزان بر اثر اصابت ترکش به قلب توسط نیروهای عراقی شهید شد. مزار او در بهشت زهرای تهران واقع است. برادرش رحیم نیز شهید شده است.
67 سال پيش و پس از آنكه خداوند، «جعفر» و «عاتقه ـ دهخدا اسماعيلي ـ» را، از وجود يك پسر و يك دختر، بهره مند كرده بود، جعفر داخل خانه اش در محله «ميدانگاه قزوين» انتظار ميكشيد تا همسرش، سوّمين حملّ خود را بر زمين نهد؛ انتظار به سرآمد و «مولودِ» او ديده به جهان گشود. پس از مولود نيز 2 دختر و 2 پسر به به دنيا آمد و جعفر و عاتقه صاحب شش فرزند شدند. متأثر از فرهنگ آن زمان، مولود از نعمت سوادآموزي بي بهره ماند؛ اما به سبب علاقه وافري كه به فراگيري سواد داشت؛ همراه خواهرانش، در كلاسهاي يادگيري و آموزش قرآن شركت كرد و خواندن قرآن را به خوبي آموخت. جعفر نانوايي ميكرد و از وضعيّت اقتصاديِ نسبتاً مطلوبي برخوردار بود. مولود همچون ديگر بچّه هاي هم سن و سالش، دوران كودكي را پشت سرگذاشت؛ شانزده ساله بود كه «اسدالله چالي» با هفتسال تفاوت سنّي، توسط خواهر و خاله اش، به خواستگاري او رفت.
اسدالله، تنها يك خواهر تني داشت. پنج ساله بود كه مادرش «معصومه»، هنگام سوّمين زايمانش، دارفاني را وداع گفت؛ «علي» ـ پدر اسدالله ـ بعد از چند ماه، به سبب خردسالي بچّه هايش، ناچار با دخترخاله اش «رقيّه» ازدواج كرد. مولود دليل موافقت جعفر با ازدواجش را، مذهبي بودن اسدالله ميداند: ـ پدرم فردي متدّين و با اخلاص بود، از آنجا كه اسدالله هم اهل نماز و روزه و با ايمان بود، پدرم اونو خيلي دوست داشت و به همين خاطر با ازدواج ما موافقت كرد. پدر اسدالله، باغدار بود، تا پايان عمرش اسدالله در كنار پدر ماند و با او كار كرد. او 16 ساله بود كه پدرش را از دست داد؛ وي پس از مرگ پدر مستقل شد؛ پدرش از رقيّه نيز يك پسر داشت.
مولود، به تنها خواهر شوهرش «امينه» علاقه زيادي داشت؛ به همين سبب، از سالهايي كه با آنها زندگي ميكرد دردمندانه ياد ميكند: ـ رقيّه، زن پدر اسدالله و امينه، اخلاق خوبي نداشت؛ او نه فقط با من بد رفتاري ميكرد كه با بچّه هاي شوهرش هم، نامهربون بود! امينه در سنّ 15 سالگي ازدواج كرد و در همان سال هم بچّهدار شد؛ بچّه اش سه ساله بود كه به سرخك مبتلا شد و مُرد! امينه چند ماه پس از مرگ بچّه؛ هنگاميكه 18 سال، بيشتر نداشت؛ از داغ فرزند دقّ كرد و به رحمت ايزدي پيوست. پس از مراسم عقد و عروسي، مولود و اسدالله، ابتدا زندگي مشتركشان را، در خانهي پدر شوهر، آغاز كردند؛ امّا رفتارهاي نامناسب و آزارندهي مادر شوهر، موجب شد تا پس از بيست روز، زندگي اين زوج جوان، با خطر متاركه و نگراني جدايي مواجه شود؛ وقتي اين خطر احساس شد، پدر مولود به آنها پيشنهاد داد: ـ بيايين با ما زندگي كنيد؛ رو يه سفره ميشينيم، شما هم درآمد اول زندگيتون رو براي آينده پس انداز كنيد.
آن دو از منزل پدر داماد به خانه پدر عروس نقل مكان كرده، طبق نظر جعفر، يكسال و نيم در كنارخانوادهي مولود و بر يك سفره نشستند؛ رابطه اي اسدالله با خانواده مولود، خصوصاً با پدر زنش، خيلي خوب بود. 1339، عروس جوان، در منزل پدري، اوّلين فرزند خود را به دنيا آمد. روحاني و امام جماعتِ معروفِ آن زمانِ قزوين «حاج ميرزامحمود» در گوش نوزاد آنان، اذان و اقامه گفت و مولود، نام «رحيم» را براي او انتخاب كرد.
«ابراهيم» سال1347 در تهران متولد شد. رحيم كه شهيد شد او 14 ساله بود؛ يكسره ميگفت: ـ اسلحه رحيم نبايد زمين بمونه…، من بايد راهشو ادامه بدم. سال 1365 سه ماه مانده بود تا ابراهيم، ديپلم خود را بگيرد، امّا او بي طاقتي كرد و راهي جبهه ها شد تا راه برادر را ادامه بدهد؛ پسر فوق العاده مؤدّب و مؤمني بود؛ هميشه نمازش را اوّل وقت مي خواند؛ مولود خانم، ابراهيم را كه به ياد مي آورد، ميبيند كه او حقش بود كه شهيد شود:
ـ مرداد ماه يه تابستون گرم و طاقت فرسا، زمانيكه 13 سال بيشتر نداشت، روزه گرفت؛ عين ظهر ديدم، وسط حياط و زيرآفتاب دراز كشيده!! از او پرسيدم:
ـ پسرم… چرا اينجا…؟ اينطوري…؟ اونم زبون روزه…؟ جواب داد:
مادرجون…! ميخوام يه ذرّه اي از سختي ماجراهاي كربلا ـ امام حسين(ع) و يارانش ـ رو درك كنم و به هدف اونا فكر كنم. ابراهيم، در آخرين مرحله اعزام خود، پس از 40 روز نبرد و مبارزه ، در 1365/04/11 بر اثر اصابت تركش به قلبش ، در منطقه «مهران» به شهادت رسيد؛ خبر شهادت او را برادران سپاه آوردند؛ وقتي ميخواستند او را با همان لباس هاي رزمش، به خاك بسپارند، يكباره مادر فرياد زد: ـ دست نگهداريد! به جلو رفت و كفش هايش را از پايش در آورد!! وقتي علّت اين كار را از او پرسيدند، پاسخ داد: ـ احساس كردم داره به قلبم فشار وارد ميشه!
خبر شهادت ابراهيم را كه آوردند. مولود و اسدالله، همچون كوهي صبور بودند و هر يك، ديگري را دلداري ميداد؛ آن دو، براي خاطر داشتن چنين فرزنداني، خداوند را شكر مي كنند. حاج اسدالله، پدر شهدا در دوم فروردين 86 بر اثر بيماري قلبي، به رحمت ايزدي پيوست. مرگ او، بر روحيّه دخترانش، بسيار تأثير گذاشت. بعد از ساليان سال و اكنون كه مولود ـ مادر شهيدان ـ در آستانه ي 70 سالگي است، همه ي تجربه ي زندگي اش را، جهت ايجاد خانواده و جامعه اي سالم، در اين پيام خلاصه مي كند:
«لقمه حلال» پايه و اساس زندگي است، با خوردن لقمه حلال است كه مي توان فرزندان صالح، تقديم جامعه و اسلام نمود.
برچسب: ابراهیم چالی شهید ابراهیم چالی شهید والامقام ابراهیم چالی شهیدان چالی


نقد و بررسیها
هیچ دلنوشته ای برای این شهید نوشته نشده است.