علیاکبر تفرّحی در روز دوم اردیبهشتماه سال ۱۳۴۴ در خانوادهای مذهبی و مستضعف دیده به جهان گشود. در طول سالهای زندگی به اعتقادات دینی پایبندی داشت. در سالهای دفاع مقدس به دفعات به جبهههای نبرد حق علیه باطل اعزام شد و در خلال اعزامهایش چند دفعه مجروح و با بمبهای شیمیایی مصدوم شد. در یکی از مجروحیتهایش در منطقهی غرب کشور به علت گیرکردن در طوفان و برف، دچار یخزدگی شد که چند سال بعد از جنگ منجر به از دست دادن کلیههایش شد.
همچنین در دههی هفتاد بر اثر جراحات ناشی از بمبهای شیمیایی، بینایی چشمانش را از دست داد. شهید در سال ۶۴ در منطقه کردستان مجروح و جانباز ۷۰% میشود و در سال ۸۱ در سن ۳۵ سالگی در حالی که در رشتهی حقوق دانشگاه تهران مشغول به تحصیل بود، به علت عوارض مصدومیتهای دوران دفاع مقدس به شرف شهادت نایل آمد.
علیاکبر تفرّحی در روز دوم اردیبهشتماه سال ۱۳۴۴ در خانوادهای مذهبی و مستضعف دیده به جهان گشود. در طول سالهای زندگی به اعتقادات دینی پایبندی داشت. در سالهای دفاع مقدس به دفعات به جبهههای نبرد حق علیه باطل اعزام شد و در خلال اعزامهایش چند دفعه مجروح و با بمبهای شیمیایی مصدوم شد. در یکی از مجروحیتهایش در منطقهی غرب کشور به علت گیرکردن در طوفان و برف، دچار یخزدگی شد که چند سال بعد از جنگ منجر به از دست دادن کلیههایش شد. همچنین در دههی هفتاد بر اثر جراحات ناشی از بمبهای شیمیایی، بینایی چشمانش را از دست داد. شهید در سال ۶۴ در منطقه کردستان مجروح و جانباز ۷۰% میشود و در سال ۸۱ در سن ۳۵ سالگی در حالی که در رشتهی حقوق دانشگاه تهران مشغول به تحصیل بود، به علت عوارض مصدومیتهای دوران دفاع مقدس به شرف شهادت نایل آمد.
شاید کمتر کسی می دانست فامیلی اصلی اش چیست، توی محل به علی همدانی معروف بود، سال۶۳ در اشنویه کردستان شیمیایی شده بود. چند سال بعد به همین دلیل کلیه هایش از کار افتاد، همشیره اش کلیه اش را به علی آقا اهدا کرد، هنوز به زندگی عادی برنگشته بود که سوی چشمانش کم شد. کم کم با عصای سفیدش توی محل رفت و آمد می کرد.
گاهی که می آمد عیادت محمد داداش او را تا منزل شان همراهی می کردم، گاهی هم تا بقالی حسین آقا برای خرید…
پول هایش را در جیب های مختلف می گذاشت، من هم در همان عوالم کودکی فکر می کردم علم غیب می داند که پانصد تومانی را از هزاری تشخیص می دهد.
گاهی هم با لمس کردن اسکناس ها رقمش را متوجه می شد…
ساعت مچی صوتی ای داشت که زمان را برایش اعلام می کرد، هر بار که می دیدمش می گفتم: «علی آقا جانِ من یک بار دیگه بزن دکمه اش رو…»
از شما چه پنهان، اگر چشم غره های محمد داداش نبود هر بار باطری ساعتش را مرخص می کردم…
زمان گذشت و جوان تر شدم که اجازه ام را از ابوی خدا بیامرزم گرفت که برویم باشگاه کشتی… باشگاه چند منظوره توی خیابان معیری حوالی میدان منیریه بود، من و مصطفی برادرزاده علی همدانی که هم سن و سال بودیم می رفتیم توی سالن کشتی و علی همدانی هم می رفت در باشگاه بدن سازی کنار سالن ما با یکی از رفقایش ورزش می کرد. وقتی زیر آن وزنه ها دیدمش همتش را ستودم…
عصرها هم با اتوبوس از دم اداره پست ۴راه لشگر می آمدیم خانه… عوارض شیمیایی باعث شد که به کرج نقل مکان کنند…
پدر علی آقا فوت شد، آمده بود محل، تا اعلامیه چهلم پدر مرحومش را پخش کند. نبودم محل که ببنمش، شب از کرج زنگ زد و گفت که دلم برایت تنگ شده بود، خواستم که ببینمت… سیدخانم می گفت: علی آقا حسابی لاغر شده بود، رنگ صورتش سیاهِ سیاه شده بود، داروهای قلابی کار خودش را کرده بود…
دو ماه بعد خبر آمد که علی آقا هم شهید شده، بچه های محل کوچه را آب و جارو کردند، دم مسجد خامس آل عبا گلدان گذاشتیم.. چه تشییع باشکوهی بود، اما چهره ظاهری اش مثل آن روزها که باشگاه می رفتیم نبود… پیکرش را در قطعه شهدای شیمیایی به خاک سپردیم و برگشتیم. محمد داداش یکی دو سالی بود که بار سفر را بسته بود، و علی آقا این بار هم حتما به دیدارش رفت دیداری که دردی در جسم نداشتند… ان شاءالله که هر دو بر سر سفره عباس بن علی(ع) و سالار شهیدان مهمان باشند.
چند روز پیش که با یکی از دوستان همدانی در خصوص حسینیه همدانی ها گفت و گویی داشتیم یاد جانبازِ شهید علی اکبر تفرحی افتادم…
بعد هم آن دوست جست و جویی در دکتر گوگل کرده بود و گفت: « همسرش کتابی به نام مرا با چشمانت ببر» نوشته…
علی آقای عزیز، رفیق شهیدم که به سن و سال جای پدرم را داشتی و با من با محبت و برادرانه رفتار کردی، روحت شاد شما هم ما را یادت کن…
با عباس ها مهربان تر باشیم رضا شاعری
کتاب شهید
کتاب زندگینامه شهید علی اکبر تفرحی با نام مرا با چشمانت ببر
«مرا با چشمانت ببر» داستان زندگی شهید علی اکبر تفرحی و همسرش است که در مقدمه کتاب، به خوبی مخاطب را با فضای آنچه قرار است بخواند، آشنا میکند. در مقدمه کتاب چنین آمده است: سلام بر آنانکه بی ادعا و بدون هیاهو با رفتار و گفتارشان درس انسانیت و خداجویی را به ما آموختند و هر کدامشان ستاره درخشانی بودند که اگر به عمق وجودشان پی ببریم گرمابخش زندگیمان خواهند شد و چراغ هدایتی خواهند بود که هرگز رو به خاموشی نمیرود. این نوشتهها که با نگاهتان آشنا میشود خاطرات جانباز شهید علی اکبر تفرحی است. گر چه مدت کوتاهی در کنارش بودم اما در همان زمان اندک شخصیت والایش بسیار برایم تآثیرگذار بود و در این کتاب مجالی یافتم تا گوشهای از لحظه، لحظه زندگی ارزشمند ایشان را بیان کنم. داستان این کتاب بر گرفته از خاطرات جانباز شهید علی اکبر تفرحی است که بخشی از زندگی ارزشمند ایشان را به نگارش درآوردهام. لازم به ذکراست که لحظه به لحظه این داستان واقعی بوده و خواننده را تا پایان آن با خود همراه میکند. این کتاب دارای پنج فصل است.
در ادامه نگاهی به سربرگهای هر فصل از کتاب میاندازیم:
فصل اول (فردایی روشن)
شروع داستان دوران نوزادی تا نوجوانی ایشان را بیان میکند.
فصل دوم (آغازشیدایی)
دوران جبهه، جنگ و جانباز شدن این شهید را باز گو میکند که منجر به نابینا و شیمیایی شدن ایشان و از دست دادن کلیهها میگردد.
فصل سوم (مبهوت مهربانیت)
زمان آشنایی من (فاطمه حسنلو) و دوران نامزدی با ایشان که این بخش با احساسات خاص و منحصر به فرد نوشته شده و خواننده با خواندن این بخش از داستان در فضایی پر از عشق قرار میگیرد.
فصل چهارم (نگاه نرگس عشق)
یادداشتهای فاطمه حسنلو (خودم) برای شهید در مکه قبل از شهادت که در آن با داستانی عجیب روبرو میشویم.
فصل پنجم (شوق باتوبودن)
خاطراتی است که بیانگراخلاق خاص و مهربانی و درک بالای آن شهید میباشد.
شهید در سال 63 در منطقه اشنویه کردستان مجروح و جانباز 70% میشود و در سال 81 بر اثر عوارض شدید شیمیایی به درجه رفیع شهادت نائل میگردد. کتاب «مرا با چشمانت ببر» به نگارش فاطمه حسنلو و قیمت 60000 ریال و توسط اتشارات امیرمحمد منتشر شد.
لطفا پیش از ارسال دلنوشته خود درباره شهید موارد زیر را مطالعه و بررسی نمایید.
الف) متن دلنوشته شما قبل از انتشار در وبسایت ، به طور دقیق بررسی می گردد و پس از تایید با نام خودتان برای عموم منتشر می گردد. بنابراین خواهشمندیم در ارسال متن خود دقت نمایید.
ب) در صورتی که دلنوشته ارسالی شما دارای محتوایی باشد که بتوان روی آن کار بیشتری کرد ، با هماهنگی خودتان ، ویراستاران وبسایت از نظر ادبی آن را ویرایش نموده و پس از ایجاد شاخ و برگ مناسب ، نسبت به انتشار آن در بخش های دیگر وبسایت اقدام می نمایند.
ج) توجه نمایید که از انتشار محتوای دارای اصطلاحات و الفاظ نامناسب ، محتوای مغایر با قوانین کشور جمهوری اسلامی ایران و هرگونه محتوایی که رنگ و بوی سیاسی و جناحی داشته باشد ، جدا معذوریم.
د) استدعا داریم که فارسی بنویسید و از کیبورد فارسی استفاده کنید. بهتر است از فضای خالی (Space) بیش از حدِ معمول ، شکلک یا ایموجی استفاده نکنید و از کشیدن حروف یا کلمات با صفحهکلید بپرهیزید. تنظیمات دقیق متن ارسالی شما توسط ویراستاران وبسایت انجام می گردد.
اولین کسی باشید که خاطره شهید می نویسد “شهید علی اکبر تفرحی” لغو پاسخ
نقد و بررسیها
هیچ دلنوشته ای برای این شهید نوشته نشده است.