چهاردهم آبان ۱۳۴۹، در شميرانات از توابع شهرستان تهران چشم به جهان گشود. پدرش صفرعلي و مادرش زینب خاتون نام داشت. تا پايان دوره راهنمايي درس خواند. تراشكاري ميكرد. بيست و دوم فروردين ۱۳۶۹، با سمت پاسدار وظيفه در زاهدان هنگام درگيري با اشرار و قاچاقچيان بر اثر اصابت گلوله به سر و پهلو، شهيد شد. پيكر او را در بهشتزهراي زادگاهش به خاك سپردند.
شهید در یک خانواده مذهبی چشم به جهان گشود ، پدرش کارگر و ماردش خانه دار بود ، او عاشق مملکت وبسیار هیئتی بود. ابوالفضل پنجمین فرزند از خانواده ای با هفت فرزند بود. عاشق انقلاب و فعالیت های مذهبی بود و همیشه با جوانان حزب اللهی و انقلابی رفت و امد و رفاقت می کرد. تاجایی که بعد از رحلت امام بسیار ناراحت و افسرده شده بود. ابوالفضل که عاشق شهادت بود و بالاخره به آرزویش رسید. در زمان شروع خدمت مقدّس سربازی برادر بزرگش علی اصغر سلیمانی که افسر هوانیروز ارتش بوده و در مناطق جنگی در حال خدمت و مبارزه با رژیم بعثی صدام زندگی اش را سپری می کرد ، توانایی این را داشت تا بتواند برادر خود را در شهر تهران مشغول به خدمت کند.
اما برخلاف تصور همه برای حفظ امنیت کشور به مرز رفت در عملیات مبارزه با اشرار مسلح مرزی به فیض شهادت نائل آمد. جالب است پسر خاله شهید نام حاج مهدی غیاثی که از مداحان مطرح اهل بیت علیهما السلام است همرزم ایشان بود و از زبان ایشان شنیدیم که ابوالفضل حین تیراندازی با دوشگا به سمت دشمنان توسط اسلحه دوربین دار تروریست های مرزی مورد اصابت قرار گرفت که البته تیر از کنار صورت ایشان رد شد و باعث جراحتی سطحی در ابروی شهید گردید. در همین حین شهید ابوالفضل سلیمانی در حالیکه به منظور پاک کردن خون روی صورتش پشت دوشگا خم شده بود و تیر دوم به پشت نخاع ایشان اصابت نموده و باعث شد که شهید بزرگاور از بالای ماشین به پایین بیافتد و دستش از ناحیه کتف بشکند. وقتی به بالای سر او رسیدند گفتند که ابوالفضل برایت آب بیاوریم؟ که گفت من روزه هستم فقط حاج مهدی به مادرم سر بزن و بگو که برای من گریه نکند و هر زمان دلش سوخت خودش را جای حضرت ام البنین گذاشته و صبر کند که خداوند با صابران است و با یک لبخند به مقام والای شهادت رسید.
زندگینامه شهید
شهید ابوالفضل سلیمانی در سال ۱۳۴۹ در یک خانواده متدین و مذهبی به دنیا آمد. ابوالفضل از کودکی راه امام را می دانست و با بقیه بچه های هم سن و سال خود فرق داشت. دلسـوز امت و امـام بـود و دلش از نابسامانی کشور می سوخت و همیشه می خواست برای کشور و هموطنان قدمی بردارد تا آنها را خوشحال کند. هنگامی که به سن تکلیف رسید نماز و روزه و دیگر واجبات را ترک نمیکرد و همیشه پدر و مادر برای بچه های دیگر او را سرمشق قرار می دادند و می گفتند از ابوالفضل یاد بگیرید. در خصوص امر به معروف و نهی از منکر خیلی تلاش میکرد و در میان جمع دوستان همیشه از ارزشها صحبت میکرد و آنها را ارشاد میکرد. در دوران تحصیل فعالیتهای زیادی داشت و در مدرسه و مسجد فعالیت میکرد. هنگام ارتحال ملکوتی حضرت امام خمینی ( ﷺ او در راه مدرسه بودکه با شنیدن این خبر سراسیمه به منزل آمد و تا ساعتها سر بر زانو نهاده و گریه میکرد که خانواده از این رفتار او خیلی متعجب شدند به خصوص وقتی که از او شنیدند که دیگر نعمتی را از دست دادیم و ا و آن نعمت بزرگ حضرت امام بود. ابوالفضل تا پایان دوره راهنمایی تحصیلات خود را ادامه داد و پس از آن ترک تحصیل نمود و در حرفه تراشکاری و نجاری مشغول کار شد و در این کار تخصص بسیاری پیدا کرد و خوشحال بود از اینکه می تواند کاری را به نحو احسن انجام دهد و تخصصی پیداکرده است . یکی دو سال بعد برای رفتن به سربازی آماده شد. خانواده به او گفتند که برادر بزرگتر تو ارتشی است و شما می توانید معافیت بگیرید و او از این امتیاز استفاده نکرد و می گفت بایستی خدمت کنم و شما برایم دعا کنید که ای خدمت من برای خدا باشد. در سال ۱۳۶۸ به خدمت رفت و چون تخصصی داشت به سیاه رفت تا خدمت بیشتری بکند. و پس از طی دوره آموزش نظامی می توانست در تهران بماند ولی از این امتیاز هم استفاده نکرد و به زاهدان اعزام شـد. می گفت که خد مت باید خالصانه باشد و در این راه صادقانه بایدگام برداشت و اگر لازم باشد شهید شد. با این حرفها دل پدر و مادر از یک طرف شاد میشد که چنین فرزندی دارند و از طرف دیگر دل نازنین آنها با لرزه در می آمد که نمی توانند به راحتی دل از فرزند خود بکنند. به سایر افراد خانواده سفارش کرده بود که به پدر و مادر احترام بگذارید و به آنها خدمت کنید، من که نمی توانم جبران زحمتهای آنها را بکنم. در زمان حضور در زاهدان خیلی ناراحت جوانهایی بود که به دام اعتیاد و مواد مخدر می افتند. او در خیلی از عملیاتهای ضربتی سپاه در همان ناحیه شرکت داشت. در یکی دو روز قبل از شهادت در شب جمعه در هنگام برگزاری دعای کمیل، حالات عجیبی به او دست داده بود. پسرخاله او که همرزم او بوده اظهار می داشته است که ابوالفضل آن شب طور دیگری دعا می خواند و همه را در آغوش میگرفت و صورت آنها را می بوسید. چندی بعد در یکی از همین عملیاتها به جای یکی از همرزمان خود پشت دوشکا قرار می گیرد. از آنجاییکه راهنما و بلد راه این عملیات از عوامل نفوذی قاچاقچیان بود آنها را به کمین دشمن هدایت کرد. در این هنگام خود آن فرد اول از همه ابوالفضل را مورد هدف قرار می دهد که وی از چهار ناحیه مورد اصابت گلوله قرار میگیرد: صورت و چشم و کمر و كتف. و بدین ترتیب به آرزوی دیرینه خویش رسیده و با چهره ای خونین به دیدار یار می رود.
در وصف شهید
از شهید ابوالفضل سلیمانی وصیتنامه ای بجا نمانده است. لیکن اظهارات پدر و مادر و برادر وی را بیان می داریم: پدر گرامی وی اظهار می دارد: ابوالفضل را طـوری تربیت نمودم که راه درست را انتخاب کرد و همچون سایر جوانانی که با خون خود این انقلاب را یاری کردند، او نیز با خون خود درخت انقلاب را آبیاری نموده و بدین گونه به همه بگوید که در راه مبارزه با دشمن باید از هـمه چیز گذشت. مـادر گرامی شهيدابوالفضل سلیمانی نیز بیان داشته است که من در غم فراق او گریه نمیکنم چراکه موجب شادی دشمنان می شود من در غم بزرگتری گریه خواهـم کـرد و آن مصیبت حضرت امام حسین (ﷺ » است چراکه ذخیره و پشتوانه انقلاب ما ۱۴۰۰ سال گریه بر امام حسین و فرزندان او است. حمید سلیمانی برادر شهید ابوالفضل سلیمانی خطاب به خود و جوانان بیان می دارد که ما باید الگویی داشته باشیم و بعد از ائمه اطهار و پیشوایان معصوم علیهم السلام، این شهدا هستند که چراغ راه آینده ما می باشند و ما باید در تاریکیها از نور آنها بهره بگیریم.

نقد و بررسیها
هیچ دلنوشته ای برای این شهید نوشته نشده است.