مصاحبه با پدر و مادر شهیدان فرج

مصاحبه با پدر و مادر شهیدان فرج

 

« هنوز هم تا توان داریم، پای عهدمان ایستاده ایم »

اینها حرف های کسانی است که هم “جوانی” خود را داده و هم جوانانشان را ؛ پسرها ، دامادها و حتی مادر خانواده را

حرفهای پدری است که وقتی خبر شهادت پسرش را دادند، ناچار شدند زیر بغلهایش را بگیرند و او را به خانه ببرند… همان پسرهایی که به قول خودش «اگر بگویم ناراحت و دلتنگ نشدم، دروغ گفته ام… بچه از گوشت و پوست خود آدم است. حرفهای مادری که خبر حال خود را با شنیدن خبر مفقود شدن پسرش اینگونه روایت میکند که «دکمه های روپوش ام را پاره کرده بودم و فقط با یک روسری و بی چادر و جوراب به مسجد رفتم!»… و حال با اینکه به واقع دِین خود را تمام و کمال به این انقلاب ادا کرده اند، همچنان تمام قد انقلاب مقدس اسلامی را پشتیبانی و حمایت می کنند و از آنچه برایشان مانده برای هدیه به ولایت فقیه حاضرشان دریغ ندارند.


دو بخش از گفتگوی کم نظیر ما با «حاج علی فرج» و «کبری سنبله کار» پدر و مادر گرانقدر شهیدان «جعفر و حسین فرج» طی روزهای گذشته از نظر مخاطبین گذشت که در انتهای این پیام قابل دریافت خواهد بود. گپ و گفتی که موجب انس زیاد ما با این خانواده و البته با شهدایشان ، بالاخص « شهید جعفر فرج » بود.


مشاهده اطلاعات کامل شهید والامقام جعفر فرج

مشاهده اطلاعات کامل شهید والامقام حسین فرج


 

مصاحبه با پدر و مادر شهیدان فرج
گفتگوی صمیمی با حاج علی فرج و کبری سنبله کار ، پدر و مادر شهیدان حسین و جعفر فرج

غیرتت کجا رفته؟

سالهایی که از جعفر خبری نداشتیم، خیلی سخت گذشت. یکبار از سر استیصال، کنار قبر حسین رفتم و بنا کردم به گریه و گلایهگذاری! گفتم «غیرتت کجا رفته پسر؟ خودت راحت اینجا خوابیدی و به فکر من نیستی! نمیخواهی بگویی برادرت کجاست؟» همان شب به خوابم آمد. دیدم حسین میگوید «مامان ناراحت نباش. جعفر تنها نیست. من شبها کنار او هستم و …» گفتم «مگر جعفر کجاست؟» گفت «در اتاقی در غُل و زنجیر است. من شبها پیش او میروم و صبح برمیگردم!» بعد این خواب به حاج آقا گفتم مطمئنم جعفر اسیر شده.

 

مثل جانبازها

بعد از آن به معراج پناه بردم. دائماً به آنجا میرفتم تا شاید بتوانم خبری از جعفر بگیرم. آنقدر رفت و آمدهایم به معراج زیاد شده بود که یکی از مسئولین آنجا دلش به حالم سوخت! وضعیت روحی و بیقراری هایم را دید ، پیشنهاد داد برای اینکه راحت تر بتوانم از معراج خبر داشته باشم ، به کمک آنها بروم. باید با دوربینی که به من می دهند از شهدای داخل یخچال دار معراج عکس میگرفتم و بین لباسهایشان دنبال نشانه ای از هویتشان می گشتم.

گفتم «حاضرم هر کاری انجام دهم.» سالها کارم همین بود. هیچکدام از اعضای خانواده از این برنامه خبر نداشتند. هر وقت هم میپرسیدند، می گفتم میروم سر قبر حسین! اگر می فهمیدند اجازه نمی دادند. چکمه هایی با یک پا ، لباس ، دست بدون بدن و… انواع صحنه های سختی بود که می دیدم. خیلی ها با وضعیت مشابه من آنجا بودند. می رفتم تا جعفر را پیدا کنم. چون با پیکرهای شهدا سر و کار داشتیم، اثرات گازهای شیمیایی روی ما هم تأثیر گذاشت ، هنوز یادگاری های آن روزها همراهم هست ، مثل جانبازها…

 

دیوانه شده ای؟

رسانه ها اعلام کرده بودند 3 هزار شهید را از مرز عراق آورده اند و به ازای شهدای ما، اسرای خودشان را به همراه مبلغی دلار تحویل گرفتند. ماه رمضان بود و طبق معمول در خانه مراسم احیاء داشتیم. دیدم بسیجی ها به جای مسجد به خانه ما می آیند. شک کردم! گفتم «باز چه شده؟ جعفر آمده؟» با خودشان گفته بودند که این قبل از ما همه چیز را فهمیده! آنقدر از جعفر خبرهای ضد و نقیض شنیده بودم که دیگر هر خبری را به چشم تردید می شنیدم! از اینکه امیدوار شوم و بعد بگویند اشتباه شده ، وحشت داشتم! اما اینبار بنا داشتم باور کنم حتی اگر باز هم…

آن شب آنقدر غرق فکر و خیال بودم که بعد از اتمام مراسم ، وقت جمع کردن وسایل سفره ؛ شکر، نمک ، قند و چای خشک را همه در یک ظرف ریختم! اصلاً حواسم نبود! یکی از همسایه ها کنارم بود، گفت «آبجی چرا اینطور میکنی؟ مگر دیوانه شده ای؟» گفتم «چه شده؟ دارم جمع و جور میکنم! جعفرم آمده. جعفر تمام حواس و توانم را با خودش برده بود. حتی بعدها هم مقصر سوختن دست هایم تا آرنج بخاطر همزدن برنج در حال جوش هم جعفر بود.

 

همان جعفر من است!

صبح زود دوباره بچه های بسیجی آمدند. گفتم «برویم کنار جعفر.» اصرار داشتند مسئولین معراج اجازه ورود نمیدهند! گفتم «شما بیایید وارد شدنتان با من!» نمیتوانستم بیشتر توضیح بدهم، وگرنه خانواده متوجه میشدند چه کاری انجام میدهم!

به آقای حسینی مسئول معراج گفتم «جعفرم را آوردهاند؟» مطمئن نبود. 3 هزار تابوت آنجا بود، اما گویا با یکی از تابوتها قصهها داشتند! بین صحبتهایمان، از تابوتی صحبت کرد که برایشان راز شده بود! گویا در هر جابجایی، نقطه خاص مرکزی را به خود اختصاص میداده… بین حرفهایش ناخودآگاه گفتم «همان جعفر من است!» به دلم افتاده بود جعفرم همان تابوت است. در تابوت را که باز کردند، پلاک شهید، هویت جعفرم را نشان میداد… خیالم که راحت شد با آن دو بسیجی به خانه برگشتیم.

 

جای زنجیرها

جای زنجیرها روی استخوان های جعفرم جا انداخته بود. داخل استخوان هایش هم پر از روغن و مواد شیمیایی بود. طبق نظر کارشناس معراج ، گویا با این کار اسکلت او و دیگر شهدای اسیر را سالم نگه داشته بودند تا در زمان ضرورت با اسرای خودشان تعویض کنند. خودم استخوان های دست و پا را کنار هم چیدم و بینشان را با پنبه پرکردم. قنداقه کردن را هنوز فراموش نکرده بودم.

 

دلم ریخت

آخرین بار که جعفر را دیدم، روز اعزام اش بود. آخرین اعزام. وقتی جعفر به انتهای کوچه رسید ، ناگهان زانوهایم سست شد و افتادم! دختر و خواهرم که کنارم خیلی ترسیدند. جعفر سراسیمه برگشت! گفت «چی شدی؟ میخواهی نروم؟ تو مرا به این راه فرستادی اگر میخواهی نروم.» گفتم « نه، برو نمیخواهم بمانی.» نمیدانم چه شد ، اما جعفر که میرفت یه لحظه دیدم پاهایش روی زمین نیست ، انگار روی هوا حرکت می کند. دلم ریخت.

 

مجلس بزرگداشت هزاران نفری!

هر روز خواستیم تشییع جنازه را برگزار کنیم ، به علتی نمیشد! آخر هم دقیقاً به روز قدس موکول شد! جمعیت زیادی آمده بودند. دخترم میگفت حدوداً 200 نفر از رفقای جعفر قبل از دفن در قبر او خوابیدند! انگار آنقدر متعجب شده بود که وسط مراسم و گریه هایش ، تعدادشان را شمرده بود! نزدیک به صد اتوبوس و صدها اتومبیل هم آمده بود. هنوز هم نفهمیدیم چه کسی این همه آدم را خبر کرد. شب سوم جعفر هم که شب عید فطر بود همان ازدحام را داشتیم. بچه های مسجد شلوغی جمعیت را که دیدند ، از حاج آقا پرسیده بودند برای پذیرایی و افطار چگونه اعلام کنیم؟ او هم گفته بود برنامه را ختم کنید. یعنی همه چیز تمام شود. چون نمیتوانستیم به آن همه جمعیت افطار بدهیم! بچه های مسجد هم اشتباه شنیده بودند و اعلام کردند شب همه مهمان خانواده فرج هستند!

ما برای دو هزار نفر تهیه دیده بودیم، حالا حدوداً بیست هزار نفر آمده بودند! با عجله با کمک همه همسایه های اطراف ، فضای افطار را آماده کردیم. به چندین کبابی و حتی چهار سالن بزرگ غذاخوری هم زنگ زدیم که به هر تعداد و هر نوع غذایی برای شام دارند برایمان کنار بگذارند. پانصد هزار تومان هم برای فطریه همه مهمان ها کنار گذاشتیم.

 

نمی توانست حرف بزند

پسرم عباس در خدمات درمانی جبهه انجام وظیفه می کرد. در حین انتقال یک مجروح به بیمارستان سیار، با اصابت خمپاره ای به اتومبیلش مجروح شد. عباس را به بیمارستانی در یزد منتقل کردند. 40 روز بستری بود اما نمیتوانست حرف بزند و خودش را معرفی کند. در همان مدت، آقای خامنه ای که برای سرکشی جانبازان به آنجا رفته بودند. وضعیت عباس را که دیدند و فهمیدند قفل بودن دهان او به خاطر تزریق یک آمپول گران قیمت است، دستور داده بودند که سریع تهیه و به او تزریق کردند. تازه بعد از آن خودش را معرفی کرده بود.

 

بوی لحظه آخر

خبر شهادت خواهرزاده ام محمد را جعفر به من داد فقط تکه ای از سینه محمد را آورده بودند که آن هم سوخته بود. سینه اش را بو کردم. بوی لحظه ای را می داد که وقت خداحافظی بغلش کرده بودم. همه فامیل از ترس روبرو شدن خواهرم با پیکر پسرش ، اجازه نمیدادند او را ببیند. از من پرسید «محمد بود؟ » گفتم «بله، بوی محمد بود.» هیچکس جرأت نمیکرد به او بگوید که فقط تکه ای از سینه پسرش را آورده اند.

دادخواهی از جعفر!

حال خواهرم را به جعفر خبر دادیم. خودش را رساند. گفت «یا الله بگویید میخواهم بیایم داخل.» با آن قد بلندش، جلو در ایستاد. خواهرم را صدا زد. تا خواست حرفی بزند، با اشاره انگشتش گفت «هیس!» همیشه لبخندی کنار لبش بود. هیچوقت نه اشک هایش را دیدم و نه قهقه اش را.

خاله اش را بغل کرد. خواهرم گفت «میدانی چه شده؟ میدانی محمد سوخته؟» جعفر گفت «خب سوخته که سوخته! تو بالاتری یا خدا؟ تو بهتر میدانی یا خدا؟ شاید اینجوری اجرش پیش خدا و حضرت زهرا (سلام الله علیها) بیشتر شود.» خیلی برایش حرف زد. بعد خواهرم انگار که بخواهد جعفر دادخواهی اش کند، گفت «نمی گذارند من ببینمش.» گفت «اگر ساکت باشی و داد نزنی تو را کنارش میبرم.» خواهرم قول داد و جعفر او را برد!

 

مادر طاقت ندارد

وقتی خواهرم را با خود می برد ، دخترها و داماد های خواهرم داد می زدند که «جعفر نکن این کار را ! مامان طاقت نداره ، میمیره!» جعفر میگفت «نه، هیچی نمی شود. من با مسئولیت خودم او را می برم!» خواهرم را کنار جنازه سید محمد نشاند. جنازه که نبود، فقط یک تکه سوخته از سینه اش در آن بود. محمد را از پلاکش شناسایی کرده بودند. نشست کنارش به دردل «مادر به یتیمی بزرگت کردم، زحماتم حلالت باشد. پیش جدت شفاعتم کن و .» بعد جعفر خواهرم را بغل کرد و با خودش بیرون آورد. به او میگفت «دیدی خاله چیزی نبود؟ رفت پیش خدا! دعا کن من و شما هم همینجوری پیش خدا برویم.» با حرف هایش چنان آرامش به بقیه میداد که طرف را مطیع خود می کرد. پدر محمد روحانی بود که در حمله رژیم شاهنشاهی به مدرسه فیضیه در سال 42 مجروح شد و به واسطه آن جراحت چند سال بعد به شهادت رسید. خواهرم بعد از محمد زمینگیر شد. محمد دومین شهید فامیل بود بعد از حسینِ من. بعد از او جعفر و بعد از همه پسر خواهر دیگرم احمد به شهادت رسیدند.

 

نادعلی مظهر العجائب

وصیت کرده بود بعد از دفن پیکرش یکی از دوستانش با کمک پدر یا برادرش اعمالی برایش بجا بیاورند که اصلی ترین آن «نادعلی» بود، آن هم با تکرار نام «یا علی» تا نفس قطع شود. گویا با این دوستش قرار داشتند که صبحشان را هم با خواندن “نادعلی” آغاز کنند. روی قبرش چند بند از “نادعلی” را حک کرده اند؛ نادعلی مظهر العجائب… قطعه 53، ردیف 87، شماره 17

 

هدیه ای که به خودش نرسید!

جعفر که بچه بود یکبار به بیماری سختی مبتلا شد که در بیمارستان بستری اش کردند. بچه ها اصرار داشتند با من و پدرشان به دیدنش بیایند. آن وقتها 6 سال داشت. برایش یک بسته بیسکویت پتیبور خریدند که 4 بیسکوئیت در آن بود. آنها را که دید، خیلی خوشحال شد. سریع بیسکوئیت را باز کرد و به هر سه تایشان تعارف و اصرار کرد که از آن بردارند. آخرین تکه را هم به پسربچه مریض هم اتاقیاش داد. وقتی همه خوردند، یادشان آمد که به جعفر هیچ نرسید! خودش اما خوشحال بود که همه از آن خورده اند.

 

کلمه قرآن را میخوانم

سواد خواندن و نوشتن نداشتم. حتی الفبا را هم بلد نبودم و این موضوع بسیار ناراحتم می کرد. مخصوصاً وقتی جلسات قرآن میرفتم، مجبور بودم فقط سوره های کوچک را بخوانم، که آن هم بیشتر از نخواندنش خجالت زده ام می کرد. خواب حسین را دیدم. گفت «مامان چرا اینقدر ناراحتی؟ بیا این کتاب را بخوان.» با عصبانیت گفتم «حسین جان، تو که میدانی من نمی توانم چیزی بخوانم، مرا مسخره میکنی؟» اصرار داشت «بیا این را بخوان. بگو بسم الله الرحمن الرحیم» حس می کردم می خواهد سر به سرم بگذارد. با اکراه گفتم «لعنت خدا بر شیطون، بسم الله الرحمن الرحیم.» گفت بگو «کلمه قرآن را می خوانم.» تکرار کردم. گفت «مامان دیگر قرآن را یاد گرفتی.» الآن حدوداً 20 سال است که تمام قرآن و دعاها را می خوانم. برای تکمیل دانسته هایم، اندکی هم اساتید دخترانم در حوزه کمکم کردند که دیگر غلط هم ندارم.

فدای امام

بچه های بسیج پایگاه ابوذر خبر شهادت حسین را آوردند. آن شب برف زیادی آمده بود. با وجود شدت سردی هوا، آنقدر بدنم داغ شده بود که با یک عبای نازک تا صبح در حیاط قدم زدم. اگر بگویم ناراحت و دلتنگ نشدم، دروغ گفته ام. بچه از گوشت و پوست خود آدم است ، مگر می توان از او دست کشید؟ اما هیچ شکایتی هم نداشتم! به خدا گفتم، شهادت بچه هایم، شکرانه وجود حضرت امام .

 

غصه سوسنگرد

حسین 17 سالگی به جبهه رفت و 19 سالگی شهید شد. جعفر هم بعد از او به شهادت رسید در 22 سالگی. اگر بچه ها نمی رفتند، باید منتظر فجایع دردناکی بودیم! حتی یادآوری قصه پرغصه مردم و خصوصاً زنان سوسنگرد هم دردآور است چه اینکه بنا داشتند آن جنایات را در تمام ایران و تهران تکرار کنند. بجز شهدای ما، 2 تا خواهرزاده و یک برادرزاده حاج خانم و برادرزاده من هم شهید شده اند. اسلام هزینه دارد. هنوز هم تا توان داریم ، پای عهدمان ایستاده ایم.

تمام عمر من فدای او

«در زندگی رنج کشیدن یعنی گنج پیدا کردن. جنگ ما را سرفراز کرد. آمریکا جرأت حمله به ایران را ندارد ، چون قدرت سپاه و بسیج را دیده و از مرگ حتمی خود در مواجه با آنها می ترسند! خدا به عمر این مرد، امام خامنه ای برکت بدهد که اگر لحظه ای نباشد مملکت را می خورند! انشاءالله هرچه عمر من است برای او باشد. من فریاد میزنم که این مرد از تمام دارایی های دنیا حتی خانه ای هم از خودش ندارد.»

خادم الشهداء
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *