مصاحبه با خواهر شهید جاویدالاثر اکبر غریبی نیکچه

مصاحبه با خواهر شهید اکبر غریبی

 

مصاحبه با خواهر شهید جاویدالاثر اکبر غریبی نیکچه

گفتند شهید گمنامه ، پلاک هم نداشت ، اصلا هیچ نشونه ای نداشت ؛ امیدوار بودم روی زیرپیرهنیش اسمش رو نوشته باشه … نوشته بود : “اگر برای خداست ، بگذار گمنام بمانم”

وقتي اكبر براي آخرين بار به منطقه اعزام مي‌شد، چند ماهي بيشتر به اتمام جنگ نمانده بود. اكبر در حالي مي‌رفت كه خدمت سربازي‌اش به اتمام رسيده بود، اما به دليل كمبود نيرو در جبهه‌ها، داوطلبانه چند ماه بيشتر خدمت كرد و همين خدمت خالصانه بهانه پروازش شد. شهيد اكبر غريبي از جاويدالاثرهاي جنگ است. شهيدي كه هنوز بقاياي پيكرش شناسايي نشده و مادرش ام الكثوم بهرمند دلخوش به بازگشت بند انگشتي از پسرش است تا به گفته خودش آن را روي قلبش بگذارد و اندكي از داغ سی و چند سال چشم انتظاري‌ اش بكاهد. وقتي به ديدار مادر شهيد غريبي نيکچه رفتيم، شرمنده بوديم كه چطور سال‌ها چشم انتظاري را در چند سطر نوشته خلاصه كنيم


مشاهده اطلاعات کامل شهید جاویدالاثر اکبر غریبی نیکچه


 

متن مصاحبه با خواهر شهید جاویدالاثر اکبر غریبی نیکچه

اکبرخیلی این ایام عید سرش شلوغ میشدهمیشه.بعد،دوستش محسن هم میومد،به همه کمک می کرد.خدمتم که رفغته بود ،می گفت:”بابام دست تنهاست.(چی گفتید؟)نمی تونست مثلا چیز کنه.دیگه بابامم دست تنها بود،هی مغازه رو خیلی میچرخوند.ایام عید برای ما خیلی خاطرست،روزایی که مردم در حال خریدو؛مثلا اون موقع ها یه مغازه آجیل فروشی داشتیم،خواربار فروشی.بعد اکبر خیلی زحمت می کشید،حتی وقتی تو خدمت بود نمی تونست،به ما تاکیید می کرد،می گفت :”شما کمک کنید به باباها!”.مثلا ما خب اون موقع ها،هیفده هیجده سال بودیم دیگه مثلا،می گفتیم:”بابا ما که نمی تونیم مثلا کار تو رو بکنیم،”می گفت :”نه،همون مثلا کمک کنید بار بزنه،اجیلارو هم بزنید”.ما اماده کنید که مثلا بابا مثلا ،یه چرخ می ذاشتیم جلو در خونه،اینا رو بار می کرد میبرد مغازه.ولی بابا،خیلی این احساس کم اکبرو میکرد،.یا مثلا داداشم خیلی بهش کمک می کرد،ولی خودش، از یه طرف تو بانک بود،تو بانک سر کار بود نمی تونست اونجوری به بابام رسیدگی کنه،بعد بابام خیلی دست تنها بود ،همش چیز میشد ،خاطرات یادش میومد ،می گفت اگه اکبر اینجا بود،فلان جنسو مثلا میرفت میاورد”بعد اکبر قبل ازینکه نزدیک عید بشه ،از فصل مثلا هم زمستونش اجیلا رو از مغازه های دیگه می خرید،با قیمت های مناسب ،ولی با کیفت های بالا،میومد اینا رو انبار می کرد ،می گفت:”دم عید مردم ندارن،باید یه چیزی بزاریم مثلا عیدشونو ،با این جنسایی که دارم کارشون راه بیفته،هم خودمون یه درامدی داشته باشیم”،هم برای خودمون یه سودی بزاریم ،هم برای مردم.ولی مثلا،واقعا تواین مدت ،اکبر خیلی زحمت می کشید،ازینجا هر جوری میشد ،تصمیم می گرفت این چند روزه رو ،نزدیک عیده،به بابام کمک کنه.مغازه رو یه تغییر تحویلی،بابام انگار سر زنده میشه.بعد دیگه؛همون موقع هم دیگه ،رفت و دیگه نیومد،ما شبای این روزا ،ما رو یاد اون روز اون می اندازه ،واقعا کمک دست بابام بود.یا خاطراتش میاد جلو چشمامون.یا یادم میاد مثلا انبار کردن ،مثلا پسته اجیلایی که ،از اصفهان بهترین گز رو می خرید.بزار مردم یه چیز درست حسابی بزارن سر سفره اشون.یعنی باور کن فکر محل،هم فکر بابام بود،هم فکر مردم بود.بعد،زمونایی که از خدمت میومد،دم عید،مثلا اجیل می ریخت کف خیابون.
یه پارچه می انداخت ،بیلو بر می داشت خودش بر می داشت به هم زدن .می گفت :”بزار مردم ببینن،جنسی که دارم میارم،جنس مونده نیست،همه تازه است”.همه در عرض ،یه ربع هم نمی شد،اون همه جنس فروخته میشد.یعنی،دست هر رو بخواد بگیره،(خیلی کمک می کرد)خیلی کمک می کرد.یعنی این بچه خیلی رئوف بود.(اصلا میومدن واسه خرید عید،مردمو می شناختن.می گفتن شما بفرمایید.می دونستن جنسو)ولی خیلی کمک دست بابام بود.یعنی تو خرید جنسو،نحوه مثلا ،گردوندن مغازه ،همه به عهده اکبر بود.ولی وقتی اکبر رفت،بابام خیلی ،خیلی تو هم رفته بود.می گفتیم:”بابا ما بهت کمک می کنیم”،””جای اکبرو که نمیگیرید هر چقدرم کمک کنید،اون یه جیز دیگه بود،عصا دستمون بود.”که دیگه اونجوریم،خبر شهادتش اینار،مامانم میگه:”کاش اون روز یه خبری ازون میومد ،من خیالم راحت میشد،یا جسدش،یا نشونه ای ازش میومد…”که ما این همه سال داریم انتظار می کشیم ،که تو تلویزیونم نشون میدن،یه سری شهیدا رو از زیر خاک در میارن،”…کاش ما ما هم اونجوری خبری ازش میومد،که ما یه ذره دلمون اروم میشد”.یعنی این روزا مامانم مریض شده بود.خیلی مثلا،می گفت:”خیلی ،اکبرو خیلی دوست دازم خبرشو بشنوم”.میگم :” یا جسدش میاد،یا خبری به ما ین روزا تو تلوزیون مثلا ،یه چیزی ،یه خبری بدن،همشم میگن “برین معراج ،شاید اونجا خبری باشه،شهدایی که میارن.دیگه مامانم خودش مریض احوال شده،یه مدت اونجوری،از اول زمستون که اینجوری قرص خوری،الانم که تو بستره.ولی اکبر خوبیاش همیشه هست.اصلا از یاد رفتنی نیست.خاطره اش،چه خواهرا،چه با دوستان،که چند سری قبل کی از دوستاش زنگ زده بود خونه خواهرم اینا،می گفت :”اکبر اینقد خاطره داره پیش ما .ما حیف می دونیم،این به شهادت رسیدهخیلی این بچه ،دوست داشت ما رو ،دست ما ها رو می گرفت.یعنی کاری نمی کرد که مثلا نمی ذاشت خجالت بکشیم ،یه وقتا می برد بیرون،یهحالی بهمون می داد.حتی بگم پول تو جیبیم اگه نداشتیم بهمون کمک می کنه.اکبر یه همچین خصلتی داشت. ((من خودمم کارمند بانک بودم،نمی تونستم این ایام شب عیدو برسم،ظهرم به همین شکل.من می گفتم:” ناراحتم شما داری فعالیت میکنی، اینجوری،به پدر کمک می کنی.می گفت:”شما خیالت ایشون هستش،کار می کنته))(بله)دیگه اکبر یلی بود برای خودش.یعنی بازار همه از دستش عاصی بودن.
می گفتن:”تو چرا باید جنسی رو بدی ارزون،جنسای ما بمونه اینجا”،می گفت “من میرم فصله،یعنی شیش ماهه پاییزو زمستونو دنبال جنس خوب می گردم،میام به مردم جنس خوب میدم.دم عیده،دو تا مهمون دارن،حد اقل بخورن لذت ببرن.بعد شما جنساتونو دوبله دارین به مردم میندازین ،این کارو نمی تونم بکنم.”.یعنی واقعا،بعضی موقع ها می دیدیم یه پیاله می کشید می گفت:”بزار بره زنو بچه نداره،خرجی نداره.دست پیرمرد پیرزن خیلی،اون سری هم گفتم ،خیلی ،به سالمندا احترام می ذاشت،.من خودم یه عمو داشتم که هیچ وقت چیزی نداشت،همیشه تک و تنها بود.اون هر وقت میومد اکبر دل اونو دست میاورد.یعنی یه جور میشد که،اولش قهر می کرد.بعد هیچکدوممونو بوس نمی کرد.میگف:”چرا مثلا دیر اومدین عید رو به من تبریک بگید.چون اون موقع ها بابام واقعا سرش شلوغ بود،یعنی همش دم مغازه،اینا تا بیان خونه دو نصف شب میشد.بعد دو نصف شب که میومدن،بعد مثلا انبار بود پایین.شروع می کردن به،اجیلا رو مثلا درست کردنو تو گونی ریختنوبعد مثلا واسه فردا صبحش هیچی،حتی چهار ساعتم نمی خوابیدن بعد شیش صبح با بابام همه اینا رو بار میزدن بار می زدن می بردن میذاشتن دم مغازه دیگه پرسه ر؛ عمه من می گفت:”چرا مثلا شب عید نیومدی عید بدی”،بابام می گفت :”بابا اینقدر سر من شلوغه ،نمیتونیم برسیم”عمم وقتی میومد،اول با لبخند،بعد می گفت :”ناراحت نشو”،بعد شروع می کرد عمه مو بوس کردن،”…تو چرا ناراحتی”.اول از ما دلخور بود.می گفت چرا مثلا:”می گفتیم بابا ما کار داریم شب عید که نمی تونیم بیایم بهت سر بزنیم”.اکبر می گفت شما کاریتون نباشه،یواشکی پول می ذاشت زیر پاش می گفت:”عمه اینجا رو نگاه کن ببین،پول کیه،مال توئه”این بلند شد انگار دنیا رو به این دادن.بچه ام نداشت،بابام اینا ساپورتش می کردن.بعدش شروع می کرد،بعد می گفت :”بابا همتونو بوس کنم،چرا من با شما قهر کردم؟”یعنی تا پوله رو می دید صد و هشتاد درجه تغییر می کرد.ما کلی می خندیدیم،اکبر می گفت :”بابا ، یاید دل اینو اینجوری به دست بیاری.اینا قدیمین،به پولو اینا اهمیت میدن”بعد اینجور،اکبر،تو این ایام خیلی خاطره داریم.اصلا هواش که چیز میشه دم عید،ما یاد اون میفتیم.خدامون چقدر بهش کمک می کردیم،همیشه هم می گفت:”اعتماد پدر مادرتونو داشته باشید من اگه یه زمانی جنگ رفتم،مبادا اونارو تنها بزارینا،ازدواجم کردین باید به اینا برسین”.
همون بار اول گفتن ایشون،ما این کارارو براشون انجام میدیم.مثلا مادرم اینجوری شد،مریض شد ،دائما داریم بهش می رسیم.که خدا زمانیم ،اصلا فکر نمی کردیم اینجوری ،عملش سخت بود.که بلند شه بشینه.((بالاخره خدا دیگه…))اره،دیگه،من بهش میگم،میگم:” مادر؛ تو اینقدر ناراحت نشو.اون هوای تورو از هر جهات داره.اون هوای تو رو داره،تو این لحظات که تو مثلا چیزی،کمک می کنه.اصلا باور کن،انگار مثلا اینجا می خوابیدیم،انگار یکی ما رو صدا می کرد،پاشو مادر یه کاری داره نصف شب بلند میشد می گفت:”کاش،از کجا فهمیدید که من کار دارم؟.انگار اکبر ادمو صدا می کرد.می گفت :”پاشو پاشو”،مخصوصا این خواهرمو.یشب منو انگار یکی اینطوری ولی اینجوری…”،یدفعه دیدم مادرم که میگه:” نمیاید به من کمک کنید؟”اصلا خودمونمی موندیم،یعنی باور،نیستش اینجا،ولی روحش انگار تو خونه است.یعنی ما خیلی اصلا احساسش می کنیم.(اون سری درباره محل تحصیل نپرسیدیم ما)((بله))،(می خواستیم بدونیم که،مقاطع تحصیلیش کجاها درس خونده؟،((مدارس که،یکی همینی که بود اذر مهر،شهاباد))،(بله بله)،((اذر مهر،اقای تاج داری هم مدیرش بود اون موقع،))(مدیر مدرسه… آذرمه،قدیم آذرمهر بود)،((حالا نمی دونم ،دایر هست اونجا))،(نه نه ،او نا رو که جمع کردن،تخریب شد )،((بله،شهبادم که دیگه…))،(خب اینجا مقطع ابتداییش بود،)،((ابتدایی بود،بله،اینجا،اینجا راهنماییش بود،)،((اینجا راهنمایی بود بله))،(دوره دبیرستان،)،(دبیرستان،یه مدتی دبیرستان اتابکی بود))،(اتابکی که تو ابتهی بود)،((ابتهی بود بود،بله،من خودمم اونجا بودم،بعد کار،طوری بود که اصلامن نسبت به سنشون بخوام بگم خیلی از من بیشتر بود.،درکش بالا بود.حرفایی میزد که اصلا ،درباره کارم صحبت می کردم ،میومد از شهرستان ها،یعنی هیچ کاری نداشت.که بخواد،مثل بعضی از بچه ها،بخواد تو خیابون پرسه بزنهاین اصلا می رفت شهرستان ها،می خرید،جنسو میاورد تهران،با یه سود خیلی جزئی می فروخت))،(توی رشته های ورزشی،البته تحصیلاتش تا دیپلمشو گرفت؟)،بله،( بعد دیپلم که دیگه ادامه نداد)نه دیگه سربازی رفت دیگه،(رشته تحصیلیش چی بود،خاطرتون هست؟)ریاضی فیزیک ((ریاضی))،(ریاضی فیزیک؟)بله،(بعد،محضر شما که،ما از حیث شغلیم دوستان ،عرض کردیم اجیل فروشی…)،خواربار فروشی دیگه،بله،به پدرم کمک،از بچگی به پدرم کمک می کرد.
یعنی باور کن سرو سامونی که اکبر به مغازمون داد اون زمونا،وضع خودشم خیلی خوب شد،نه اینکه گرون اینا بکنه،خیلی،یعنی از بچگی برامون اینجا سرملیه گذاشت،وقتشو،عمرشو همه رو اینجوری گذاشت،((وقف کرده بود)).(خاطرمه که ،سربازیشو قرمودید که دو سال خدمت کرد)،دو سالم تموم شد،اضافه خدمت،اره،چهار سال((اون موقع دوران جنگ بود))،(((آره ،28 ماه خدمت بود،اخرین ماهش بود،یا آخرین دوره مرخصیش بود ،که رفت دیگه نیومد))).((تموم شده بود،دو ماه اضافه رو گذرونده بودن))؛آره(دقیقا چه سالی خبری نیومد ازش؟)،دیگه بیستو یک تیر بود دیگه،(بیستو یک تیر چه سالی؟)،((سال شصت و هفت))،(((شصت وهفت بود)))،شصتو هفت بود بله(ده دوران بودن دیگه)،بله،(ده دوران بود،ده خوشم بود))،این عکساییکه انداخته،تو طاقچه هم گذاشتیم ،همش از اونجا،از ده دوران ،اینقدر جای قشنگیه،گلای خیلی سرخی داره،میگفت اصلا ادم کیف می کنه.وایساده بود،عکس انداخته بود واسمون فرستاد.((((بعد چجوری مطلع شدید؟حالا پی گیری اینا چجوری…))))، باور کن ما خیلی رفتیم،من خودم،((من خودم رفتم تو اون منطقه،اونجا بود.اونجا عراقیا…))،اونجا گفتن دیگه پی گیرش نباشین ،اینا فکر کنم،پادگانشون دیگه کلا رفته رو هوا.دیگه ما خلی،رفتیم پرونده تشکیل دادیم تو بنیادو اینا که یه خبری ازین بشه.یه روز یه اقایی اونجا بود،گفت خانوم :”پادگانشون رفته رو هوا ،دنبال چی دارید می گردید؟”،گفتم:”،”مگه…””،”گفت ما همه مرز ها رو رفتیم گشتیم،دنبال نگردید،برید بشینید،ببینید کی براتون جنازه میارن،یا پلاکی چسزس براتون میارنفاین که دنبال شهیدتون بگردین نیست دیگه”.،((((مثلا می گفتن به پادگان حمله شده،کامل از بین بردن)))).اره،اون شب که به پادگان اینا حمله میشه،میگن کلا رفت هوا.دیگه چیزی اینا نموند دنبالش بگردی بری،گفت:”فقط از طیق یا پلاکی ،یا به قول معروف دی ان ایی انجام بدین،”.ما ازمایشو اینام انجام دادیم ،ولی منتظریم ببینیم کی خبر میشه دیگه.(بعد اون دفعه،اماری که حالا گرفتیم دوتا برادر سه تا خواهر،یا …)چهار تا خواهر بودیم،که یکیش فوت کرده.یه نزدیک پنج شیش ساله فوت کرده(((به پادگان حمله هوایی شده بوده،یا نه زمینی)))،دیگه اون موقع می گفتن پادگان اینا دیگه رفت رو هوا .((“دیگه ازین ور به اون دیگه نمیتونیم بریم”)).کسی رو نمی ذاشتن اون ور بره(اون سال ها،عملیات شاخصی نداشتیم،الا عملیات مرصاد).
نه،قبل از عملیات مرصاد بود(عملیات مرصاد برج پنجه)،بله(بعد اینا …)نه عملیات مرصاد هنوز انجام نشده بود این،مثلا برنامه براشون پیش اومد(((((عملیات مثل اینکه بیست و یک حمزه بود)))))،(بیست و یک حمزه یه لشگره،)،(((((عملیات شد که خودشم نا پدید شد.)))))،((پس توی عملیات چیز شدن؟))،((((((بلهبعدشم صلح شدو ،داداش رفت دنبالشون ،پیداشون نکرد)))))،(نه،ظاهرا شصت و یکه،یکی شصت و یکه،ولی شصت و هفت،)قبل از عملیات مرصاد بود اکبر،بعد ازون دیگه نیست شد.(محل اعزام اینا فرموده بودید ابتدا ژاندار مری بود )،((ژاندار مری بله))،(اینا نیرو های ژاندارمری بودن،بعد ظاهرا مامور میشن لشگر بیستو یک حمزه فکر می کنم.)،((بله،لشکر بیست و یک))،بله.(فکر می کنم اینجوری بود دیگه،اینا مامور میشن به لشکر،لشکر ده دوران عقبه داره،و اون جغرافیا ،جغرافیاییست که به اصطلاح ده خوش داره)،((ده خوش داره بله،))،(من دیگه،حال یه بررسی تو این تاریخا،هم تو ایننرنت باید سرچ کنیم ،مثلا ببینیم چه عملیاتی تو اون تاریخا رخ داده ،چون شهدامون،در عملیات هاحوادثی رخ میده، به شهادت نرسیدن.)((بله))بله،(بعضا قبل از عملیات ،بعد از عملیات و دشمن،حالا یا قاعده پاتک رو داره،یاشبی خونای دیگه که حالا ،ممکنه تو عملیاتا حوادث دیگه رخ بده،چه رزمده،چه از مردم عادی به شهادت میرسند.،هوایموشک بارونا…)بله،(بالاخره اینجوری بود دیگه،اون سال ها،منجر به صدور قطع نامه شد.)بله،اون که بعد از چیز بود دیگه،((بلافاصله))،مرصاد بود دیگه،داداش من قبل از مرصاد بود.(بعد ازونا منجر به صدور قطع نامه شد،پذیرفته شدن از طرف ایران، )بعد دیگه جنگ خاتمه پیدا کرد (جنگ فقط تا همون ساله)بله،((دیگه هفته اخر نه پیامی نه نامه ای همه چی قطع شد))،(بعد از اون نامه…)،((یک هفته ای مونده بود ،نامه اش نیومد ،داداش رفت دنباش .برگشت،بهش گفتن “نصف شدو ،بعد مثل اینکه تو نامه اشم برای خواهرم نوشته بود باد انفجارم گرفته بودش))،(پسس در جا به شهادت نرسیده.)،((نه دیگه،ازون موقع خبر نداریم؟))،(((خبر نداریم))).تو نامه اشم هستن(تو نامه هاشم هستن،کو نامه هاش،دست پسرم بود،چیز کرد(حالا اگر بش]،نامه رو اسکن کرده،اگه نه امکانش بود،مثلا یا بیارید اینجا،ما همینجا اسکن می کنیم ،یا دستگاه اسکر بیاریم اینجا ،اسکن با وی پی های بالا ،)اتقاقا اون زمانا برا خواهرم خواستگار اومده بود،اون تو نامه اشم قید می کنه.
که مثلا تا تحقیق نکرده،چیز نکنید،خیلی سفارش می کنه.می گفت هوای پدر مادرو داشته باشید.دیگه اخرین نامه هاش بود دیگه.(نامه رو به خواهر می نوشته یا به برادر می نوشته)،((برای خانواده،))برای خانواده،یه نامه می نوشت(برای خواهر برادر ))پدر مادر که سواد نداشتن،ما براش نامه می دادیم،به دستمون می رسیم یا اون نامه رو،(چنتا نامه تقریبا با دست خط خودش دارید)،باید دو تا سه تا داشته باشیم تو خونه.((پدر مادر گرفتن،بنیاد شهید گرفت))بنیاد شهید خیلی عکسای اکبر رو گرفت (بایدعکس بگیرن از روش،باید اصلشو پیش خودتون نگهش دارید.دیگه به کسی ندید،هر کی می خواد بگید عکس بگیره از روش.الانم مثلا دوره های اموزشیشم هستش البومش ،اونا به درد می خوره؟(از البسه نظامی شهید چیزی دارید؟)همون یه کاپشنش بود،که الان سردار سلیمانیم انتخاب شد ،انتخاب شد عکس مامانم.(مادر یه بار رفته بود برای مراسمی که برای سردار سلیمانی بود؟)بله((مادرم عکسی دستش گرفته بود که عکس سردار سلیمانی هم بود.))خودتون عکسو ندارین؟)الان یه کاپشنشو داریم،الان همینجوری تو کمد گذاشتیم(حالا یه جوری باشه ما هم یه عکسی بگیریم مثلا مامانم اونو گرفته بود تو دستش عکسم انداخته بود.اگه اونو بخواید(حالا ما چنتا عکس به رسم یادگار بندازیم )بله.

خادم الشهداء
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *