خاطراتی از بسیجی شهید مجتبی فرنام

خاطراتی از بسیجی شهید مجتبی فرنام

 

خاطراتی از بسیجی شهید مجتبی فرنام

سوم مهر ۱۳۴۹، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش تراب، راننده بود و مادرش،اکرم نام داشت. تا دوم متوسطه درس خواند. در سال های جنگ و جبهه همواره سخنان امام خمینی(ره) را از تلویزیون دنبال نموده و گریه می کرد. بالاخره دلش طاقت نیاورد ، درس را رها نمود و قصد عزیمت به جبهه کرد.  میگفت ما در قبال کشور و اسلام وظیفه داریم ، نمی شود که در خانه بنشینیم و تماشا کنیم. چون آن دوران اعزام شدن به جبهه زمان می برد ، خود عازم جنوب شد و خودش را به جبهه ها رساند. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. از جبهه دائما نامه می نوشت و وضعیت خودش را خوب می دانست و خواهرش را به حجاب توصیه می کرد. بیست و هشتم شهریور ۱۳۶۶، در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به سر شهید شد. مزار او در بهشت زهرای تهران واقع است.


برای مشاهده پروفایل بسیجی شهید مجتبی فرنام کلیک کنید


با آمدنش ، شکوفه های مهرو دوستی در وجودمان جوانه زد . مثل غروب زندگی برایم نا آشنا بود . آمدنش را باور نمی کردم . شیرین زبان و زیبا و مثل اطلسی ها در باغچه ، همیشه لبخند می زد .کودکی باهوش و پراز معرفت ، نوزادی که از همان ابتدای تولد با شنیدن صدای الله اکبر گوئی صدای هل من ناصر ینصرنی حسین (ع) را شنید . چشمانش را باز می کرد و گویی می خواست موجودیت خود را اثبات کند . همه او را دوست می داشتند . کمتر گریه می کرد . هرگز به خاطر گرسنگی و تشنگی گریه نم کرد . شاید تشنگی و گرسنگی یاران حسین (ع) را تجربه می کرد. استوار بود و محکم. این همه پایداری را از کودکی 13 ماهه چگونه می توان باور کرد ؟ ا همانجا بود که او را شهید در راه خدا دانستیم . از بزرگ می شد و زیبائی ها را با خود بزرگتر می کرد . بیشتر می فهمید . مهربان بود و زیبائی ها را دوست می داشت . ده سال گذشت و اکنون او کودکی ده ساله بود . اوبیشتر از سنش دربرنامه های ماه محرم خدمت می کرد .

او روزها را پشت سر می گذاشت و جوان و جوانتر می شد . بیشتر می فهمید . بیشتر احترام می گذاشت و همیشه در حل مشکلات خواهر و برادر کوچکتر خود پیشقدم بود . جوانمرد و حلیم و با استقامت بود و همیشه مهربان و گشاده رو بود. او اکنون 17 ساله است . یک روز درخانه باز شد و غمگین و غم زده وارد خانه شد . کمتر اتفاق می افتاد که از چیزی ناراحت شود . بنابراین به طرفش رفتم و ماجرا را پرسیدم . زخم درونش بازشد و شروع کرد به گریه کردن . با گریه او فهمیدم زیر چه بار عظیمی از غم است . نگرانتر شدم و او را مجبور به بیان ماجرا کردم . محتبی جواب داد که یکی از دوستانش که باهم خیلی صمیمی بودند درجبهه شهید شده و خانواده اش امروز این خبر را شنیدند . خبر وحشتناکی بود . آن هم برای مجتبی که با او بیش از حد صمیمی بود. 

از آن روز هروقت صدای امام خمینی را از رادیو مبنی بر شرکت جوانان درجبهه می شنید ، در گوشه ای می نشست و به فکر فرو می رفت . همه می دانستیم به چه می اندیشد . همه می دانستیم در درون او چه غوغایی برپاست و منتظر بودیم ، منتظر شروع واقعه ای از جانب او ، و این انتظار زیاد طولانی نبود و چند روز بعد او را دیدیم که خوشحال وارد خانه شد . بطرف ما آمد و گفت : من فردا به جبهه می روم . حیرت زده و مبهوت از او پرسیدم : اما توخیلی کوچک هستی . با افتخار جواب داد : شناسنامه ام را دستکاری کرده ام و قرار است فردا عازم جبهه شوم. نمی توانستیم او را از دفتن منصرف کنیم ، چون او دریاز اخلاص و فداکاری و ایثار بود و هربار که از ماندن و نرفتن با اوسخن می گفتیم درجواب می گفت ؟ وظیفه همه ما کمک به همنوع ، کمک به ایران اسلامی و برپایی اسلام ناب محمدی است . من هم می خواهم سهمی در آن داشته باشم.

با حرفهای او ، با حرفهایی که طنین انداز عشق و معرفت درقلبهایمان بود ، همه شروع به گریه کردیم . پرسید چرا گریه می کنید ؟ مطمئن باشید من لیاقت شهید شدن را ندارم . اینجا هم خلوص و پاکی قلب را فراموش نکرده بود .پرسیدم پس درست چی ؟ جواب داد : برای آموختن و نوشتن وقت زیاد است . بسیاری از جوانها به جبهه رفتند یعنی ارزش من از آنها بیشتر است ؟ آیا این کلام ،‌ مادیگر چیزی نگفتیم و او با خوشحالی به بیرون از منزل رفت تا خبرعازم شدن خود را به دوستانش اطلاع دهد. صبح زود ، بعد از خواندن نماز صبح ، صبحانه اش را خورد و از ما خداحافظی کرد و خواست که همراه او برای بدرقه برویم وکه گفت : نمی خواهم به شما زحمت بدهم امام با اصرار زیاد ، پدر و مادر به همراه او از خانه خارج شدند . با رفتنش ، دیگر اطلسی های باغچه ، رنگ و حال و بوی فبلی خودشان را نداشتند . حتی قناریهای داخل قفس هم کمتر می خواندند.

با رسیدن اولین نامه او فهمیدیم که در کردستان است که زیاد از بودن در آنجا راضی نبود و نوشته بود دلم می خواهد جایی باشم که بتوانم با دشمن مبارزه کنم . بسیار تلاش کرد که از کردستان به جنوب منتقل شود . اما چون رفتن با نیروهای بسیج زیاد طول می کشید به صورت انفرادی به جنوب رفت . از رفتن به جنوب بسیار راضی بود و درهرنامه خود می نوشت که جای من خیلی راحت است و نگران من نباشید و مدام در هرنامه خواهر خود را به حجاب سفارش می کرد ، باینکه حجاب پوششی است محکم و نفوذ ناپذیر در برابر توطئة دشمنان اسلام و سفارش به درس خواندن می کرد و هربار از پدر و مادر حلالیت می طلبید . عشق به شهادت هر هرنامه ای که می نوشت موج می زد . نامه هایش رنگ و بوی شهادت می داد . ولی هربار می نوشت که لایق شهادت نیست. چندین بار به مرخصی آمد . ولی در آخرین مرخصی خود می گفت : این بار دفعه آخری است که به جبهه می روم و سفارش کرد که برایم لباس و کفش بخرید که لباسها و کفشهایم خراب شده است این بار نگاهش فرق می کرد گوئی دیگر نمی خواهد برگردد . خواهر کوچکش را بیش از همه در آغوش کشید و غرق در بوسه کرد و مدام سفارش به مراقبت صحیح و نگهداری از او می کرد .

ساعت سه آن روز قرار بود که مجتبی عازم شد . مادر آماده بدرقه و قرآن را درسینی گذاشته و پدر خوابیده بود . خواستم او را بیدار کنم ، اما مجتبی نگذاشت و گفت : پدر خسته است بگذارید استراحت کند و باز سفارشها ی خود را تکرار کرد و رفت . نگاهمان را بدقه راهش کردیم . این باور در فکر همه ما بود که مجتبی دیگر بر نخواهد گشت. آری ، آن روز آخرین باری بود که ما مجتبی را می دیدیم و با حرف زدیم . وصیت نامه خود را 9 ماه محرم نوشته بود و او یک ماه بعد در عملیات در اثر اصابت ترکش خمپاره ، به آرزوی دیرینه خود یعنی شهادت رسید. صدایش به شکل ریزش احساس ، دل را می لرزاند . به طریق بهار سخن می کفت . تنهایی را به معنای خزان ، چه شیوا ادا می کرد . چشمهایش ، مسیر دقیق پیدایش شقایق را نشان می داد . اما ، افسوس که چه زود به مانند کبوتر مهاجر ، به سوی بهار زندگی پرواز کرد و چه زود از شرنگ غروب نوشید و آیا او به فکر نبود که ما این بار تنها ، از قهوه زندگی باید بنوشیم ؟

خادم الشهداء
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *