خاطرات شنیدنی از شهید جعفر فرج

خاطرات شنیدنی از شهید جعفر فرج

خاطرات شنیدنی از شهید جعفر فرج

بوی لحظه آخر…

خبر شهادت خواهرزاده ام محمد را جعفر به من داد فقط تکه ای از سینه محمد را آورده بودند که آن هم سوخته بود… سینه اش را بو کردم. بوی لحظه ای را میداد که وقت خداحافظی بغلش کرده بودم… همه فامیل از ترس روبرو شدن خواهرم با پیکر پسرش، اجازه نمیدادند او را ببیند. از من پرسید «محمد بود؟» گفتم «بله، بوی محمد بود….» هیچکس جرأت نمیکرد به او بگوید که فقط تکه ای از سینه پسرش را آورده اند…

دادخواهی از جعفر!

حال خواهرم را به جعفر خبر دادیم. خودش را رساند. گفت «یا الله بگویید می خواهم بیایم داخل.» با آن قد بلندش، جلو در ایستاد. خواهرم را صدا زد. تا خواست حرفی بزند، با اشاره انگشتش گفت «هیس!» همیشه لبخندی کنار لبش بود. هیچوقت نه اشکهایش را دیدم و نه قهقه اش را. خاله اش را بغل کرد. خواهرم گفت «میدانی چه شده؟ میدانی محمد سوخته؟…» جعفر گفت «خب سوخته که سوخته! تو بالاتری یا خدا؟ تو بهتر میدانی یا خدا؟ شاید اینجوری اجرش پیش خدا و حضرت زهرا (سلام الله علیها) بیشتر شود…» خیلی برایش حرف زد. بعد خواهرم انگار که بخواهد جعفر دادخواهی اش کند، گفت «نمیگذارند من ببینمش…» گفت «اگر ساکت باشی و داد نزنی تو را کنارش میبرم.» خواهرم قول داد و جعفر او را برد!


برای مشاهده اطلاعات کامل شهید جعفر فرج کلیک نمایید.


مادر طاقت ندارد…

وقتی خواهرم را با خود میبرد، دخترها و دامادهای خواهرم داد میزدند که «جعفر نکن این کار را! مامان طاقت نداره، میمیره!» جعفر میگفت «نه، هیچی نمیشود. من با مسئولیت خودم او را میبرم!» خواهرم را کنار جنازه سید محمد نشاند… جنازه که نبود، فقط یک تکه سوخته از سینه اش در آن بود… محمد را از پلاکش شناسایی کرده بودند. نشست کنارش به دردل «مادر به یتیمی بزرگت کردم، زحماتم حلالت باشد… پیش جدت شفاعتم کن و …» بعد جعفر خواهرم را بغل کرد و با خودش بیرون آورد. به او میگفت «دیدی خاله چیزی نبود؟ رفت پیش خدا! دعا کن من و شما هم همینجوری پیش خدا برویم…» با حرفهایش چنان آرامش به بقیه میداد که طرف را مطیع خود میکرد. پدر محمد روحانی بود که در حمله رژیم شاهنشاهی به مدرسه فیضیه در سال 42 مجروح شد و به واسطه آن جراحت چند سال بعد به شهادت رسید. خواهرم بعد از محمد زمینگیر شد. محمد دومین شهید فامیل بود بعد از حسینِ من. بعد از او جعفر و بعد از همه پسر خواهر دیگرم احمد به شهادت رسیدند.

نادعلی مظهر العجائب…

وصیت کرده بود بعد از دفن پیکرش یکی از دوستانش با کمک پدر یا برادرش اعمالی برایش بجا بیاورند که اصلی ترین آن «نادعلی» بود، آن هم با تکرار نام «یا علی» تا نفس قطع شود… گویا با این دوستش قرار داشتند که صبحشان را هم با خواندن “نادعلی” آغاز کنند. روی قبرش چند بند از “نادعلی” را حک کرده اند؛ نادعلی مظهر العجائب… قطعه 53، ردیف 87، شماره 17…

هدیه ای که به خودش نرسید!

جعفر که بچه بود یکبار به بیماری سختی مبتلا شد که در بیمارستان بستری اش کردند. بچه ها اصرار داشتند با من و پدرشان به دیدنش بیایند. آن وقتها 6 سال داشت. برایش یک بسته پتیبور خریدند که 4 بیسکوئیت در آن بود. آنها را که دید، خیلی خوشحال شد. سریع بیسکوئیت را باز کرد و به هر سه تایشان تعارف و اصرار کرد که از آن بردارند. آخرین تکه را هم به پسربچه مریض هم اتاقی اش داد. وقتی همه خوردند، یادشان آمد که به جعفر هیچ نرسید! خودش اما خوشحال بود که همه از آن خورده اند.

کلمه قرآن را میخوانم…

سواد خواندن و نوشتن نداشتم. حتی الفبا را هم بلد نبودم و این موضوع بسیار ناراحتم میکرد. مخصوصاً وقتی جلسات قرآن میرفتم، مجبور بودم فقط سورههای کوچک را بخوانم، که آن هم بیشتر از نخواندنش خجالتزده ام میکرد… خواب حسین را دیدم. گفت «مامان چرا اینقدر ناراحتی؟ بیا این کتاب را بخوان.» با عصبانیت گفتم «حسین جان، تو که میدانی من نمیتوانم چیزی بخوانم، مرا مسخره میکنی؟» اصرار داشت «بیا این را بخوان. بگو بسم الله الرحمن الرحیم…» حس میکردم میخواهد سربهسرم بگذارد. با اکراه گفتم «لعنت خدا بر شیطون، بسم الله الرحمن الرحیم…» گفت بگو «کلمه قرآن را میخوانم…» تکرار کردم. گفت «مامان دیگر قرآن را یاد گرفتی…» الآن حدوداً 20 سال است که تمام قرآن و دعاها را میخوانم. برای تکمیل دانستههایم، اندکی هم اساتید دخترانم در حوزه کمکم کردند که دیگر غلط هم ندارم.


خاطرات شنیدنی از شهید جعفر فرج

خاطرات شنیدنی از شهید جعفر فرج

خاطرات شنیدنی از شهید جعفر فرج

خادم الشهداء
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *