واگویه های وداع ، دل نوشته ای از رفیق شهید قاسم ساری
آسمان سیاه بود و ستاره سوسو می زد ، غروب غم انگیزی بود و دلم را حاله غریبی فرا گرفته بود. جلوی درب خانه متتظر دوستش ایستاده بودیم اما من مثل همیشه نبودم. او را خیلی مصمم می دیدم ، از این رو مانع نشدم و نه نگفتم. خیره به صورتش می نگریسم و بعد برای آخرین بار با هم دست دادیم و همدیگر را بوسیدیم.
نگاهش خیلی مهربان بود. سایه شوم آن شب وهم انگیز بر خیالم چیره شد. ای کاش آن غروب غم انگیز که قاسم در کنارم بود به انتها نمی رسید و ای کاش آن شب بی پایان فرا نمی رسید. چهره دوست داشتنی و لبخند مهربانش در آیینه ذهنم نقش بسته و تا ابد بر لوح سینه داغدارم می درخشد. قاسم جان با کدامین زبان می توانم در مدح اخلاق و منش و انسانیت بی نظیرت سخن بگویم. با کدامین چشم می توانم در سوگ شهادت جانگذارت بگریم و با کدامین دل می توانم قصه مهربانی هایت را بیان کنم. قاسم عزیز ، با کدامین آه می توانم دوری ات را بر خویش هموار سازم. اکنون استخوان های به جا مانده از پیکر مطهرت را چگونه بر شانه های لرزان و ناتوانمان تشییع کنیم و با کدامین خیال می توانم خاطرات تو را فراموش نمایم.
امروز درد من ، ناله و اشک من تنها در سوگ از دست دادن برادر نیست. به خدا قسم دوست داشتم همیشه با تو باشم. هم رزمت باشم و با هم پرواز کنیم اما می دانم خداوند آنان را که بیشتر دوست دارد ، زودتر به سوی خویش فرا می خواند. قاسم جان پانزده سال به امید بازگشتت منتظر بودم و امید داشتم که دوباره لبخند زیبایت را ببینم. برادر جان چشم انتظاری طاقت از کف برده بود ، انتظار چقدر سخت است اما سخت تر از آن وداع با تو بود. فاسم عزیز توکلم به خدا بود ، امید داشتم چشمانت را به رویم باز نمایی ، اما دریغ از نیم نگاهی و افسوس و صد افسوس که سفری بدون بازگشت را برگزیدی. من منتظر بازگشتت بودم اما انگار فرشتگان مقرب الهی برای دیدارت از من بی قرارتر بودند.
برای مشاهده پروفایل شهید قاسم ساری کلیک نمایید.
فقدان و شهادت جانکاهت برایم سخت است اما در برابر مشیت و اراده بی بدیل خداوند سر تعظیم و تسلیم فرود آوردم و حالا که تقدیر چنان قرار گرفته تو را با چشمانی اشکبار همراه با شکوفه های گل یاس به سوی درگاه نورانی اش روانه می سازم و به مصداق کلام مقدّسش (( کل نفس ذائقه الموت)) دیدارت را به قیامت وامی گذارم و بر این نکته واقفم که خداوند آنان را که بیشتر دوست می دارد زودتر به سوی خویش فرا می خواند.
هاشم





