بوسه بر عطر پرواز
بغض های حقیر ما، روبروی تصاویر گلگون شما سرریز می شود و راه را برای کلام می بندد ؛ با شما شقایق هایم. از شما چه باید گفت و چه باید نوشت؟ واژه های خاکسترگونه ما، فقط بلدند روبروی شما ضجه بزنند. اما کاش می دانستند که یاد شما حرکت است؛ حرکتی برای بهبودی وضعِ «بودن». چه باید گفت که شما حنجره های خود را عبور دادید تا آن سوی مرزهای تکبیر، آن سوی مرزهای ندیدن؛ جایی که واژهای یافت نمیشود تا شما را با آن ستود. اصلاً شما که برای تحسین برانگیزی قلم های ما بوسه بر عطر پرواز نزدید!
هر روز و هر شب، خاکریزها، با اشک ها و دعاهایتان گره میخورد. شما، درشتناکی شب را با تکبیرهای فاتحانه تان درهم می شکستید و روزهای سنگر را سپیدتر از بال های کبوتران می کردید. ما مانده ایم و یاد شما. بدا به حال ما، اگر یاد شما را زندگی ما قاب نگیرد. اینجا فراوانند داغ های کمرشکن و زخم هایی که شما مرهمشان هستید؛ شما را می گویم که نگاهتان رفت و در جهت قبله پروانه ها خانه کرد.
وقتی دست نوشته های شما خوانده می شود، در مییابیم که شما نام دیگر خورشیدید و قرابتی نزدیک با خود عشق دارید. وقتی وصیتنامه های شما را می خوانند، تازه می فهمیم چرا با عزم آخرین نفر از شما، آسمان چمدان خود را بست و کوچید تا بر شرم خویش نیفزوده باشد. وقتی عکس شما را در ذهن خویش ورق میزنیم، تازه میفهمیم که عکسهای تک تک شما اشاره میکرده است به بهترین فصل حیات و ما غافل بودیم. حال ما مانده ایم و دستانی که به دیواره های قفس میخورد. ما مانده ایم و نام جاوید شما که از لمس رهایی، خنده میزند. ما مانده ایم و موسم یاد شما که روزهای ما را ترمیم می کند.
نویسنده: محمدکاظم بدرالدین




