تخفیف‌ها و قیمت جشنواره‌ها در قیمت فروش در نظر گرفته نمی‌شود
توجه : برای فیلتر کردن نمایش ها در نمودار بر روی عنوان هریک کلیک کنید .

شهید سعید رشیدی جهانShahid Saeed Rashidi Jahan

محل خدمت: سپاه پاسداران شناسه ایثار شهید : 00000534 دسته:
شهید سعید رشیدی جهان در یکم تیر 1345 ، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش صفی الله، کارمند بود و مادرش،مهیندخت نام داشت. تا اول راهنمایی درس خواند. پاسدار بود. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. چهارم مرداد 1367 ، در شلمچه بر اثر اصابت ترکش شهید شد. مزار او در بهشت زهرای تهران واقع است.

تلاوت سوره مبارکه الرحمن به نیت این شهید

تماس بگیرید

464 بار دیده شده مقایسه

شهید سعید رشیدی جهان در سال 1345/04/01 در محله امامزاده حسن(تهران) در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد در خانواده‌ای کم درآمد.

در سن شش سالگی وارد دبستان شد و دوران ابتدایی را با موفقیت سپری کرد و دوران راهنمایی را در مدرسه راهنمایی سروش گذراند و فقط اول راهنمایی را خواند و در زمان انقلاب با شروع انقلاب ایشان هم در راهپیماییها شرکت میکرد و در 15 سالگی در بسیج مسجد امام حسین بود و با شروع جنگ تحمیلی میخواست به جبهه برود ولی اجازه نمیدادیم.

دوستان او از بسیج آمدند منزلشان  تا اجازه بگیرند و بعد خانواده ایشان چون شهید تصادف کرده بود با موتور خانواده هم اجازه دادند که به جبهه برود و چون شناسنامه‌اش کم بود دستکاری کرد تا بتواند به جبهه برود سنش را به 16 سال رساند و ایشان فرزند دوم خانواده بودند.

پدربزرگ ایشان پیشنماز مسجد بودند و سن 16 سالگی به جبهه رفت و چند بار رفت و آمد و 6 الی 7 بار زخمی شد که بار آخر دستش ترکش خورده بود که نمیتوانست وضو بگیرد و دستشان را مرتب میبایست زیر برق میگذاشت یک روز گفتم سعید جان دیگر راضی نیستم که بروی گفتند از تو بالاتر هست که بگذارد بروم و آن قرآن است شما این حرفها را نزنید.

و ایشان آدمی ساکت و کم‌حرف بودند ولی زمانیکه به جبهه میخواستند بروند میخندید و بار آخر که میخواستند به جبهه بروند مادرشان خواب میبیند که در منزلشان دعای توسل بود میخواستند بروند عملیات.

یک هفته بود که رفته بود شب عید قربان شهید شدند و در شلمچه ماند و بعد از 3 روز طی عملیاتی ایشان را آوردند و شب عید غدیر به خاک سپردند.

شهید حس مسئولیت پذیری و انقلاب دوستی چون مادر هر چی به ایشان  گفته بود نرو جبهه گفته بود من باید بروم و میروم و شناسنامه‌اش را دست کاری کرده بود.


شهید سعید رشیدی جهان
تصویر زندگینامه شهید سعید رشیدی جهان

خاطرات برادر شهید سعید رشیدی:

بعد از یکی از عملیاتها (فکر کنم والفجر مقدماتی) مدت طولانی بود  که از برادرم سعید خبری نداشتم قرار شد که من به اهواز رفته تا از او خبری کسب کنم به اهواز رفتم و در پادگان دوکوهه در ؟ که دوستانم در آنبودند اسکان پیدا کردم تا با آنها به دنبال سعید بگردیم.

با یکی از این افراد شهید بصیریان (یکی از دوستان خیلی صمیمی سعید بود) تمام پادگان دوکوهه و تمام یگانهای آن تیپ را گشتیم ولی متأسفانه به هر کجا سر میزدیم میگفتند تا چند روز پیش اینجا بوده تا بالاخره بعد از چند روز برگشتن مأیوس شدم و قصد برگشتن به تهران را کردم به امید اینکه سعید به تهران بازگشته باشد سوار قطار شدم و مأیوسانه و ناراحت به خانه برمیگشتم که بعد از چند ایستگاه یک دفعه با صحنه خوشحال کننده‌ای روبرو شدم و از آنجا که خدا میخواست سعید در آن قطاری بود که من با آن به تهران بازمیگشتم.

بالاخره خدا یاری کرد و ما با یکدیگر به تهران بازگشتیم.

خاطره دوم :

در زمان شهادت سعید من در بهداری جنوب سپاه پاسداران انقلاب اسلامی  مشغول به خدمت بودم که یکی از دوستان از تهران به من زنگ زد و گفت سعید مجروح شده است ولی بیمارستانی که او بستری است مشخص نیست من به دلی مکان خدمتی خود تمام لیست مجروحین بیمارستانهای اهواز اندیمشک دزفول و … و مرکز اعزام مجروحین به بیمارستانهای عقبه را نگاه کردم ولی نامی از او نیافتم بالاجبار به تهران برگشتم و قرار شد در تهران به دنبال سعید بگردم.

به محض رسیدن به ترمینال جنوب در ساعت حدود 2 نیمه شب با یک وسیله به طرف منزل حرکت کردم نزدیک منزل بودم که دیدم اطراف منزل ما چراغانی میباشد من به خودم دلداری میدادم که نه این چراغانی مربوط به منزل ما نیست هرچند نزدیکتر میشدم بدنم بیشتر میلرزید تا بالاخره به منزل رسیدم و انگار دنیا بر سر من خراب شده است بعداً مشخص شد که همه در تهران از جمله همان دوستی که نامبردم همه از شهادت سعید خبر داشتند و سعید اصلاً مجروح نشده بود بلکه به فیض شهادت نائل گردیده بود.  

حجت‌السلام سعید رشیدی در بین مربیان آموزشی بود و دقیقاً یادم نیست مربی تاکتیک بود یا عقیدتی. و روزها آموزش ایشان را میدیدم تا اینکه در آخرین روزها آموزش بود و آموزشهای مربوط به تیراندازی به سلاحها را تئوری دیده بودیم و قرار بود عملاً  با تیراندازی سلاحها آموزش خود را تکمیل نماییم.

موقع نحوه شلیک آرپی‌جی 7 بود. همه برادران آموزشی نشسته بودیم و مربی آموزشی توضیحات کامل را دادند و قرار شد چند نفر از برادران آموزشی را انتخاب و با آرپیجی شلیک نمایند تا نیروها با نوع تیراندازی را یاد بگیرند. شاید در بین این نیروها کم‌جثه‌ترین و لاغرترین آنها من بودم و سعید هم در کنار مربی آموزشی ایستاده بود. سعید به مربی آموزشی مرا معرفی کرد تا اولین نفری باشم که با آرپیجی شلیک نمایم تا ترس نیروها ریخته شود و هم اینکه شلیک با آرپیجی آن چنان ترسی ندارد و راحت است.

مربی مرا دعوت کرد بنده هم تو دلم هی میگفتم آخه سعید بیکار بودی مرا معرفی کردی…

مربی آرپی‌جی و موشک آرپیجی را به من داد و با کمک سعید موشک را به آرپی‌جی گذاشتم  و آماده شلیک به طرف بشکه داخل نفتی شدم که در حدود 50 متری قرار داشت شدم. سعید به من میگفت دهانت را باز نگهدار و شلیک کن میگفتم سعید نمیتوانم میگفت شلیک کن نترس. بگذار نیروها روحیه بگیرند با هزار بسم ا… و صلوات شلیک کردم و درست هم به هدف خورد. تکبیر نیروهای آموزشی بلند شد ا…. اکبر

رفتم و نشستم و همه از راحت بودن و صدای موقع شلیک و موج شلیک و غیره سوال میکردند و شاید هم شلیک آرپی‌جی و لطفی که سعید در حق ما کرد باعث شد به جبهه که رفتم داوطلب آرپی‌جی‌زنی را درخواست کردم  ولی به لحاظ جثه و بیتجربگی مرا به عنوان کمک چهارم آرپی‌جی‌زن گماشتند ولی خوب از زدن آرپی‌جی در مدتی در منطقه جنگی بودم بی‌نصیب نشدم. ولی تانک و نفربر حداقل نزده‌ام. کاش…. این بود خاطراتی که از سعید داشتم روحش شاد و روانش گرامی باد.

شفاعتش شامل حال همه و به خصوص بنده عاصی بشود. انشاءا…

برچسب:
اطلاعات کلی
نام و نام خانوادگی

سعید رشیدی جهان

نام مستعار

نام پدر

صفی الله

تاریخ تولد

1345/04/01

سن

22

تاریخ شهادت

1367/05/04

محل شهادت

شلمچه

شهادت در عملیات

نحوه شهادت

حوادث ناشی از درگیری

مزار شهید

بهشت زهرای تهران

درصد جانبازی

محله

ابوذر شرقی

اطلاعات سازمانی
حوزه بسیج

محدوده پایگاه

پایگاه فعالیت

مسجد فعالیت

یگان خدمت

سپاه پاسداران

سمت و رتبه

رزمنده

رسته خدمت

ویژگی های شهید
فرهنگی مذهبی

ورزشی

شغلی

پاسدار

تحصیلات

اول راهنمایی

رشته تحصیلی

محل تحصیل

دست نوشته شهید

خاطرات شهید

خاطرات جبهه و شهدا کم نیست و باید از خدا بخواهیم که در درون ما تأثیر داشته باشد در مورد سردار رشید اسلام برادر شهید سعید رشیدی دو خاطره گرچه در کلام کوتاه ولی پربار عرض مینمایم:

یکی از خاطرات اینکه شب 67/05/02 که گروهان ما به خط زد و برادر رشیدی هم مسئول محور بودند بعد از گذشتن از موانع به قسمتی از منطقه که دشمن از آنجا عقب کشیده بود و هنوز شناسایی نشده بود رسیدیم و چاره نبود مگر؟ پیش برویم و اینجا حدود یک ساعت یا کمتر قبل از طلوع آفتاب میشد چون به صورت ستون در حرکت بودیم لذا وارد جاده‌ای که توسط دشمن مین گذاری شده بود شدیم و چند نفر از برادران در آنجا مجروح شدند و در این حین دشمن از حضور ما مطلع شد و آتش بسیار سنگینی روی ما بست آن لحظه حسینی و کربلائی در اینجا به وقوع پیوست که من دیدم برادر رشیدی دلسوزانه در میدان مین میدوید و بدون هیچ ترسی از آن همه مینهای متفاوت که زیر پایش بود برادران دیگر را به طرف دشمن هدایت میکرد و باید بگویم که در آن لحظه کجا بودند کسانی که دم از مسلمانی و شیعه بودن میزدند و دم از یاوری امام میزدند و در بستر گرم خانه آرمیده بودند و به خدا قسم هم آنها بودند که موجب پذیرش قطعنامه و نوشیدن زهر توسط امام عزیز شدند.

خاطره دیگر اینکه حقیر بعد از شهادت رشیدی بود که وقتی ایشان در همان روز بعد از طلوع آفتاب و بر اثر اصابت تیر مستقیم در سر به شهادت رسیدند تا چند ساعت بعد از آن رزمندگان دیگر آمدند و کار را ادامه دادند و آن خاطره اینجاست که من بعد از چند  ساعت از شهادت برادر رشیدی با توجه به خستگی جسمی که داشتم چند لحظه‌ای خوابم برد و در  عالم خواب چهره نورانی و الهی رشیدی را دیدم که بسیار خندان و خوشحال بود و آن خواب باعث تسکین من از مصیبت فراق آن دوست و برادرم شد و در همین جا از خداوند میخواهم که ما را هم به آن شهدای والا برساند گرچه لیاقت ندارم و امید آن را دارم که دست ما را هم همین شهدا بگیرند.


یاد و خاطره تمامی شهیدان بلاخص شهید سعید رشیدی گرامی باد:

خاطراتی از سعید دارم بسیار زیاد است ولی در این جا به دو خاطره که هیچ موقع از ذهنم محو نشده و همیشه در خاطرم هست بیان مینمایم:

بعد از قبول قطعنامه 598 سازمان ملل از سوی ایران عراق یک تهاجم عظیمی دیگری انجام داد و از طرف جنوب و غرب با تمامی تجهیزات و نیرو حمله‌ای وسیع راتدارک دید در آن موقع ما برای  دفع حمله و جلوگیری از پیشروی منافقین به اسلام آباد غرب رفتیم و عملیات مرصاد در این منطقه صورت گرفت.

بعد از عملیات به دوکوهه برگشتیم که به دیدن سعید در گردان حبیب بن مظاهر رفتم که بعد از معرفی خودم که به اینکه پسرخاله سعید هستم و به دیدنش آمده‌ام  برادران رزمنده گردان حبیب ابن مظاهر طوری دیگری به من نگاه میکردند و یک چیزی را از من مخفی میکردند تا اینکه یکی از برادران رزمنده به من گفت برادر سعید شهید شده است و الان هم وصیتنامه‌اش و ساکش در اتاق است اگر مایل هستید بیا و وصیتنامه‌اش را مطالعه کن.

بنده هم رفته و وصیتنامه سعید را از ساک درآوردم و مطالعه کردم و اشکی ریختم و غبطه میخورم که سعید و سعیدها رفتند و این نعمت بزرگ الهی (شهادت) را از همه ماها که آرزوی لقائش را داشتیم دریغ داشتید.

خاطره دیگری که دارم مربوط به دوران آموزشی نظامی (دوره عمومی) قبل از اعزام به جبهه بود که در پادگان شهید نوری در جاده قم تهران مستقر است بود.


خاطره‌ای از زبان یکی از دوستان شهید سعید رشیدی جهان:

روزهای آخر جنگ بود من نیز به هماره شهید سعید رشیدی مانند تمامی رزمندگان اسلام از دین مبین اسلام و خاک میهن عزیزمان در حال دفاع بودیم  که عراق پیشروی خود را به طرف شهر اهواز ادامه  میداد ما در حال عقب نشینی بودیم تا بعد از سازماندهی دوباره مزدوران بعثی را از خاک خود بیرون کنیم من و سعید به اتفاق چند نفر دیگر آخرین نفراتی بودیم که  عقب نشینی نمودیم در همان حال عقب نشینی یک مزدور عراقی با قناسه به طرف سعید شلیک کرد و او را به شهادت رساند چند لحظه قبل از شهادت ایشان من بر سر بالین او حاضر شده و به او گفتم که دیگر تو شهید خواهی شد فقط پلاک او را کنده و با خود به عقب آوردم ولی متأسفانه موفق به آوردن جنازه شهید نشدیم.

به عقب برگشتیم به امید آنکه در اولین فرصت پیشروی کنیم و شهدا از جمله شهید رشیدی را به عقب بیاوریم در همان حال خستگی به خواب رفته که شهید رشیدی را در خواب دیدم او با لبی خندان به من گفت که ناراحت نباش شهادت خواست خود من بود.

این خاطره‌ای از شهید رشیدی بود که با ذکر این خاطرات یاد آن شهیدان را زنده نماییم.

شهید رشیدی حدود 6 سال در جبهه‌های حق علیه باطل بود که چندین بار زخمی شد و در تاریخ 67/05/02 در پاسگاه زید به شهادت رسید.

نامه شهید

نامه شهید سعید رشیدی جهان:

با سلام و درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران امام خمینی.

پس از عرض سلام به برادر عزیزم امیدوارم که حالت خوب باشد و ؟ پدر و مادر به شما سلام میرسانند رقیه حسین ؟ به تو سلام میرسانند مامان و آقا و حسین زهرا و رقیه و همه در شهرستن هستند عمو دائی رضا دائی همه فامیلها سلام میرسانند همه سلام میرسانند. دیگر مزاحم شما نمیشوم والسلام نامه تمام

67/01/07 سعید رشیدی.

اسناد شهید

تصویر مزار شهید

شهید سعید رشیدی جهان
تصویر مزار شهید سعید رشیدی جهان

لطفا پیش از ارسال دلنوشته خود درباره شهید موارد زیر را مطالعه و بررسی نمایید.

الف) متن دلنوشته شما قبل از انتشار در وبسایت ، به طور دقیق بررسی می گردد و پس از تایید با نام خودتان برای عموم منتشر می گردد. بنابراین خواهشمندیم در ارسال متن خود دقت نمایید.

ب) در صورتی که دلنوشته ارسالی شما دارای محتوایی باشد که بتوان روی آن کار بیشتری کرد ، با هماهنگی خودتان ، ویراستاران وبسایت از نظر ادبی آن را ویرایش نموده و پس از ایجاد شاخ و برگ مناسب ، نسبت به انتشار آن در بخش های دیگر وبسایت اقدام می نمایند.

ج) توجه نمایید که از انتشار محتوای دارای اصطلاحات و الفاظ نامناسب ، محتوای مغایر با قوانین کشور جمهوری اسلامی ایران و هرگونه محتوایی که رنگ و بوی سیاسی و جناحی داشته باشد ، جدا معذوریم.

د) استدعا داریم که فارسی بنویسید و از کیبورد فارسی استفاده کنید. بهتر است از فضای خالی (Space) بیش‌ از‌ حدِ معمول ، شکلک یا ایموجی استفاده نکنید و از کشیدن حروف یا کلمات با صفحه‌کلید بپرهیزید. تنظیمات دقیق متن ارسالی شما توسط ویراستاران وبسایت انجام می گردد.

اولین کسی باشید که خاطره شهید می نویسد “شهید سعید رشیدی جهان”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نقد و بررسی‌ها

هیچ دلنوشته ای برای این شهید نوشته نشده است.