شهید سعید رشیدی جهان در سال 1345/04/01 در محله امامزاده حسن(تهران) در خانوادهای مذهبی به دنیا آمد در خانوادهای کم درآمد.
در سن شش سالگی وارد دبستان شد و دوران ابتدایی را با موفقیت سپری کرد و دوران راهنمایی را در مدرسه راهنمایی سروش گذراند و فقط اول راهنمایی را خواند و در زمان انقلاب با شروع انقلاب ایشان هم در راهپیماییها شرکت میکرد و در 15 سالگی در بسیج مسجد امام حسین بود و با شروع جنگ تحمیلی میخواست به جبهه برود ولی اجازه نمیدادیم.
دوستان او از بسیج آمدند منزلشان تا اجازه بگیرند و بعد خانواده ایشان چون شهید تصادف کرده بود با موتور خانواده هم اجازه دادند که به جبهه برود و چون شناسنامهاش کم بود دستکاری کرد تا بتواند به جبهه برود سنش را به 16 سال رساند و ایشان فرزند دوم خانواده بودند.
پدربزرگ ایشان پیشنماز مسجد بودند و سن 16 سالگی به جبهه رفت و چند بار رفت و آمد و 6 الی 7 بار زخمی شد که بار آخر دستش ترکش خورده بود که نمیتوانست وضو بگیرد و دستشان را مرتب میبایست زیر برق میگذاشت یک روز گفتم سعید جان دیگر راضی نیستم که بروی گفتند از تو بالاتر هست که بگذارد بروم و آن قرآن است شما این حرفها را نزنید.
و ایشان آدمی ساکت و کمحرف بودند ولی زمانیکه به جبهه میخواستند بروند میخندید و بار آخر که میخواستند به جبهه بروند مادرشان خواب میبیند که در منزلشان دعای توسل بود میخواستند بروند عملیات.
یک هفته بود که رفته بود شب عید قربان شهید شدند و در شلمچه ماند و بعد از 3 روز طی عملیاتی ایشان را آوردند و شب عید غدیر به خاک سپردند.
شهید حس مسئولیت پذیری و انقلاب دوستی چون مادر هر چی به ایشان گفته بود نرو جبهه گفته بود من باید بروم و میروم و شناسنامهاش را دست کاری کرده بود.

خاطرات برادر شهید سعید رشیدی:
بعد از یکی از عملیاتها (فکر کنم والفجر مقدماتی) مدت طولانی بود که از برادرم سعید خبری نداشتم قرار شد که من به اهواز رفته تا از او خبری کسب کنم به اهواز رفتم و در پادگان دوکوهه در ؟ که دوستانم در آنبودند اسکان پیدا کردم تا با آنها به دنبال سعید بگردیم.
با یکی از این افراد شهید بصیریان (یکی از دوستان خیلی صمیمی سعید بود) تمام پادگان دوکوهه و تمام یگانهای آن تیپ را گشتیم ولی متأسفانه به هر کجا سر میزدیم میگفتند تا چند روز پیش اینجا بوده تا بالاخره بعد از چند روز برگشتن مأیوس شدم و قصد برگشتن به تهران را کردم به امید اینکه سعید به تهران بازگشته باشد سوار قطار شدم و مأیوسانه و ناراحت به خانه برمیگشتم که بعد از چند ایستگاه یک دفعه با صحنه خوشحال کنندهای روبرو شدم و از آنجا که خدا میخواست سعید در آن قطاری بود که من با آن به تهران بازمیگشتم.
بالاخره خدا یاری کرد و ما با یکدیگر به تهران بازگشتیم.
خاطره دوم :
در زمان شهادت سعید من در بهداری جنوب سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مشغول به خدمت بودم که یکی از دوستان از تهران به من زنگ زد و گفت سعید مجروح شده است ولی بیمارستانی که او بستری است مشخص نیست من به دلی مکان خدمتی خود تمام لیست مجروحین بیمارستانهای اهواز اندیمشک دزفول و … و مرکز اعزام مجروحین به بیمارستانهای عقبه را نگاه کردم ولی نامی از او نیافتم بالاجبار به تهران برگشتم و قرار شد در تهران به دنبال سعید بگردم.
به محض رسیدن به ترمینال جنوب در ساعت حدود 2 نیمه شب با یک وسیله به طرف منزل حرکت کردم نزدیک منزل بودم که دیدم اطراف منزل ما چراغانی میباشد من به خودم دلداری میدادم که نه این چراغانی مربوط به منزل ما نیست هرچند نزدیکتر میشدم بدنم بیشتر میلرزید تا بالاخره به منزل رسیدم و انگار دنیا بر سر من خراب شده است بعداً مشخص شد که همه در تهران از جمله همان دوستی که نامبردم همه از شهادت سعید خبر داشتند و سعید اصلاً مجروح نشده بود بلکه به فیض شهادت نائل گردیده بود.
حجتالسلام سعید رشیدی در بین مربیان آموزشی بود و دقیقاً یادم نیست مربی تاکتیک بود یا عقیدتی. و روزها آموزش ایشان را میدیدم تا اینکه در آخرین روزها آموزش بود و آموزشهای مربوط به تیراندازی به سلاحها را تئوری دیده بودیم و قرار بود عملاً با تیراندازی سلاحها آموزش خود را تکمیل نماییم.
موقع نحوه شلیک آرپیجی 7 بود. همه برادران آموزشی نشسته بودیم و مربی آموزشی توضیحات کامل را دادند و قرار شد چند نفر از برادران آموزشی را انتخاب و با آرپیجی شلیک نمایند تا نیروها با نوع تیراندازی را یاد بگیرند. شاید در بین این نیروها کمجثهترین و لاغرترین آنها من بودم و سعید هم در کنار مربی آموزشی ایستاده بود. سعید به مربی آموزشی مرا معرفی کرد تا اولین نفری باشم که با آرپیجی شلیک نمایم تا ترس نیروها ریخته شود و هم اینکه شلیک با آرپیجی آن چنان ترسی ندارد و راحت است.
مربی مرا دعوت کرد بنده هم تو دلم هی میگفتم آخه سعید بیکار بودی مرا معرفی کردی…
مربی آرپیجی و موشک آرپیجی را به من داد و با کمک سعید موشک را به آرپیجی گذاشتم و آماده شلیک به طرف بشکه داخل نفتی شدم که در حدود 50 متری قرار داشت شدم. سعید به من میگفت دهانت را باز نگهدار و شلیک کن میگفتم سعید نمیتوانم میگفت شلیک کن نترس. بگذار نیروها روحیه بگیرند با هزار بسم ا… و صلوات شلیک کردم و درست هم به هدف خورد. تکبیر نیروهای آموزشی بلند شد ا…. اکبر
رفتم و نشستم و همه از راحت بودن و صدای موقع شلیک و موج شلیک و غیره سوال میکردند و شاید هم شلیک آرپیجی و لطفی که سعید در حق ما کرد باعث شد به جبهه که رفتم داوطلب آرپیجیزنی را درخواست کردم ولی به لحاظ جثه و بیتجربگی مرا به عنوان کمک چهارم آرپیجیزن گماشتند ولی خوب از زدن آرپیجی در مدتی در منطقه جنگی بودم بینصیب نشدم. ولی تانک و نفربر حداقل نزدهام. کاش…. این بود خاطراتی که از سعید داشتم روحش شاد و روانش گرامی باد.
شفاعتش شامل حال همه و به خصوص بنده عاصی بشود. انشاءا…
برچسب: سعید رشیدی جهان شهدای دفاع مقدس شهید سعید رشیدی جهان


نقد و بررسیها
هیچ دلنوشته ای برای این شهید نوشته نشده است.