کتاب تاریخ ورق می خورد و سال 1340 از میان اوراق کهنه آن نمایان می شود و ماهها یکی پس از دیگری می گذرد و زمستان سرد و سوزان از راه می رسد . در یکی از روستاهای زنجان در یک خانواده مذهبی کودکی پا به جهان می نهد که نامش را معرفت الله نهادند. پدر نظام منحط ارباب و رعیتی مشغول زراعت و کشت و کار بود و با عرق جبین معاش خانواده را تامین می نمود . کار و تلاش در محیطی که بدون کوچکترین امکانات ، حاصل دسترنج یکساله را بایستی تقدیم مالک کرد و عدم توجه به نیازهای روستائیان باعث گشت که او به همراه خانواده به تهران مهاجرت کرده و در یکی از محلات جنوبی شهر سکنی گزیند. با اوج گیری انقلاب اسلامی ایران به رهبری قائد عظیم الشان جهان اسلام حضرت امام خمینی ، او نیز به سهم خود در راهپیما ئیها شرکت جسته و با ابراز تنفر از رژیم پوسید و جناتیکار پهلوی ، خشم و انزجار خود را ابراز می نمود . در روزهای پیروزی نیز به کمک مجاهدین اسلام شتافت و در باز پس گیری مراکز نظامی از جنگ مزدوران طاغوت ، تلاش کرد و آنگاه با شادری و سرور ، پیروزی انقلاب خونبار اسلامی را همراه با مردم مسلمان و انقلابی ایران جشن گرفت.
بدین سان او با احاسس تکلیف جهت پاسداری از دستاورد خون شهیدان به حراست از محل و مقابله با ضد انقلاب پرداخت و در مجالس و محافل مذهبی شرکت جست و هنگامی که به سن قانونی رسید جهت خدمت مقدس سربازی فرا خواند شد و باشوق بسیار جهت خدمت به نظام جمهوری اسلامی خود را معرفی و اعزام شد . وقوع جنگ تحمیلی و تجاوز صدام صهیونیست به خاک مقدس جمهوری اسلامی او را نیز همچون سایر فرزندان انقلاب متاثر ساخت و درپی فرصتی بود تا به دفاع مقدس ملت ایران بپیوندد و هنگامی که توانست در جبهه شرکت نماید ، دیگران را ترغیب می کرد تا به این امر مهم اهمیت داده و می گفت : صدای ( هل من ناصر ینصرنی ) حسین (ع) هنوز طنین انداز است و مارا به کمک دین خدا فرا می خواند. او معتقد بود که این جنگ و مشکلات برای امتحان ماست و خداوند می خواهد مسلمان حقیقی را ازمسلمان دروغین تصفیه کند و کسی را برای ما فرستاده که از فرزندان حضرت ابا عبدالله است.
دیگران بخصوص خانواده را به صبر و عبادت دعوت می کرد و پیروی از رهبری انقلاب را واجب می شمرد . از شرکت در مراسم عبادی وسیاسی نماز جمعه و راهپیمایی و دلجویی از خانواده های شهدا را سفارش می کرد. در چند عملیات شرکت نمود و بافیض بردن از محیط جبهه نتوانست محیط شهر را تحمل کند و با اینکه چند بار پیشنهاد ازدواج و تشکیل خانواده به او شد ، ولی هربار به بهانه ای شانه خالی می کرد و می گفت : الآن جبهه واجب تراست. سرانجام ، این مرغ سبکبال عاشق به آرزوی خویش دست یافت و درعملیات کربلای 1 شرکت و باخلق حماسه های دیگر درتاریخ 1365/04/11 در منطقه مهران شربت شهادت نوشید.
دست نوشته های شهید در جبهه
بعد از مدتها انتظار بالاخره ایام موعود فرارسید. اما این روزها آنگونه نبود که باید می بود . بله بعد از دوماه و اندی که انتظارمان بسر آمده ، محرم ماه خون و ماه ایثار فرارسید . همگونه که قبلا انتظار می رفت رزمندگان اسلام می بایستی در چنین روزی عملیات انجام می دادند . اما محرم ، ماه عزاداری است . صدامیان کافر آنچنان در سوراخهای خود خزیده اند که احساس می کنند هر لحظه سپاه اسلام آنان را به اسارت خود در می آورند . به امید روزها و شبهای عملیات که انشاالله بزودی خواهد بود.
1362/07/27
ساعت 1/30 دقیقه نیمه شب است. لاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم حسین جان به انتظار نشسته ایم . در پای تلفن تا خبر شروع عملیات را بشنویم تا اگر سعادت داشتیم به مهمانی تو بیاییم . حسین جان عاشقان تواینگونه اند . شبها و روزها گریه می کنند و از خدا می خواهند تا ما را به شما نزدیک کند . هم اکنون کفار بعثی منطقه را زیر آتش گرفته اند ولی عاشقان تو منطقه را ترک نخواهند کرد تا اینکه به تو برسند. شاید یکی دو کیلومرت به شهر پنجوین عراق فاصله نداشتیه باشیم . عملیات والفجر است و مرحله چهارم با موفقیت به انجام رسید و محورهای شهر پنجوین آزاد گردید . امام دراین مرحله جان برکفان می خواهند حتی تا بغداد هم پیشروی کنند . حسین جان خودت کمک کن . ماکسی را نداریم . نه آمریکا ، نه شوروی ، و نه فرانسه . ما فقط خدای مهربان را و حسین (ع) دلاور را داریم. دو ساعت از نصف شب می گذرد من نگهبان تلفن هستم . بقیه برادران در استراحت . آنها خیلی خسته اند . به خدا هروقت یاد این بچه های می افتم گریه ام می گیرد . دستانشان ترک خورده ، پاهایشان درد می کند، خیلی خسته اند . به خدا قسم دلهایشان پاک است . همه شان نوجوان و جوان هستند . قلبشان پرازشور حسین (ع) است . حسین جان چرا اینها را نجات نمی دهی ؟ برای شروع عملیات زحمت می کشند از شدت خستگی باکی ندارند . چون هدف دارند . این بسیجیها ، سپاهیان و دیگر برادران بهترین لحظات عمرشان را در این بیابانها می گذرانند.
1362/08/11
امروز عصر گفتند که امشب عملیات است. برادران در حال دعا هستند. در دعا گریه می کنند. همه آماده اند با حضور قلبشان و از هر لحاظ خود را آماده ساخته اند برای عملیات. خداوندا کمکشان کن. بعضی مواقع به فکر می افتم که آیا انسان چگونه قادر است که ساعتی در این سنگرها بماند ، جایی که هر لحظه احتمال می رود با برخورد گلوله توپ فرو ریزد و یاحتی مورد گزند حیوانات خطرناک قرار گیرد. آنگاه به این نتیجه می رسم ، وقتی که هدف اسلام باشد ، برای حفظ آن باید تحمل هرگونه مشکلات را نمود ، هرچند که خیلی جالب است . آن هم زندگی در بیابان و با آبهای رودخانه ای و یا لباس خاکی و غذاهای سرد کنسرو شده ، انسان را روحیه می دهد.
خدایا ، خدایا تاانقلاب مهدی خمینی را نگهدار
جنگ ، جنگ ، تا پیروزی نهایی



نقد و بررسیها
هیچ دلنوشته ای برای این شهید نوشته نشده است.