حاج شیخ عنایت اله احمدی فرزند عزیزاله در دوم تیرماه ۱۳۰۴ در روستای کوسج آباد از توابع شهرستان خدابنده به دنیا آمدند. از آغاز کودکی بسیار فرد پرکار و مهربان و خداجود بود. از سن ۷ سالگی وارد مکتب خانه شد. بسیار فرد هوشیار و درسخوان بود که در بین شاگردان مکتب خانه از نظر انشاء نمونه شناخته شد. ایشان در سن جوانی صدای بسیار رسا و خوبی داشت. مداح اهل بیت بود. در سن ۲۰ سالگی مربی قرآن شد و خیلی ها بوسیله ایشان قرآن خوان و قاری قرآن شدند.
فعالیت های بسیار دیگری هم داشت. در سن ۲۴ سالگی ازدواج کرد و در همان سن وارد حوزه شد و درحوزه شهرک هیدج (از توابع شهرستان ابهر) مشغول شد و به مدت ۱ سال در همان حوزه بود و پس وارد حوزه علمیه شهرستان قزوین شد و در همان جا معمم شد (عمامه گذاری کرد). سپس وارد حوزه علمیه بازار در تهران شد و پیش مرحوم آیت الله خونساری مشغول درس خواندن شد و تا حدود خارج پیش رفتند و بعد هم خارج می خواندند. از همان آغاز فعالیتهای انقلابی خود که از سال ۱۳۴۲ شروع شد بسیار فرد انقلابی و عاشق امام بود و در تمام تظاهرات و راهپیماییها شرکت داشت. در مساجد بر علیه شاه و رژیم پهلوی سخنرانی میکرد و مردم را آگاه میکرد. حتی بخاطر همین برنامه ها چندین بار دستگیر شد. اعلامیه های امام را در خانه پنهان میکرد و بین مردم در فرصت مناسب پخش میکرد تا شروع پیروزی انقلاب . پس از پیروزی انقلاب در کنار امام و پیرو خط امام بود. پس از آغاز جنگ مردم را آماده برای دفاع از موازین اسلام و مملکت می کرد. در تبلیغات جبهه وجنگ شرکت می کرد. سال ۶۳ وارد حوزه علمیه شهرستان ابهر شد و مدیر حوزه امیرالمومنین شد ومدرس آنجا هم بود به شیوه استادی عالی درس می داد و همه شاگردان از آن جناب راضی بودند و سه بار جبهه بعنوان مبلّغ و رزمنده به جبهه رفت و تکهای سنگین در کردستان شرکت داشت و در آزادسازی چند تا از روستاهای سقز پاوه و بانه شرکت داشت و در آخرین باری که می خواست به جبهه برود در سانحه هوائی به دست مزدوران بعثی صدامی در آسمان اهواز به همراه آیت اله محلاتی و چند تا از یاران ایشان به شهادت رسید. عاشق بود، عاشق امام حسین و امام بود. آن شب بسیار چهره نورانی داشت. خلاصه بگویم اخلاق پیامبر گونه داشت تمام همسایگان از ایشان راضی بودند به عیادت مریضان می رفت. سرانجام ایشان که از طریق سازمان تبلیغات اسلامی به عنوان مبلّغ قصد عزیمت به جبهه جنوب را داشتند که در تاریخ ۱ اسفندماه ۱۳۶۴ در آسمان اهواز بر اثر سانحه هوائی که از طرف هواپیماهای رژیم متجاوز عراق بود به فیض شهادت نائل آمدند. مزار شهید بزرگوار در گلزار شهدای تهران است.
از تحصیل تا تبلیغ
وی در سال 1304 در یکی از قریه های زنجان به نام کوسج آباد(شهرستان خدابنده) در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. از کودکی علاقه فراوانی به تحصیل داشت و با مشکلات فراوانی که برای تحصیل فرزندان رعایا وجود داشت، با قبول تمامی مشکلات به تحصیل پرداخت. ایشان چند سال در مکتب به تدریس پرداخت و پس از ازدواج به قزوین آمده، به تحصیل در حوزه علمیه آن شهر پرداخت. پس از مدتی به هیدج ابهر رفته، به تدریس و تحصیل پرداخته، در آن جا شاگردان فراوانی را تربیت کرد. سپس حوزه علمیه بازار تهران را برای تدریس و تحصیل انتخاب نمود.
در آستانه پیروزی انقلاب، همیشه در تظاهرات ها شرکت داشت و خود را موظف می دانست تا فرامین امام(ره) را در قالب تبلیغ به گوش مردم برساند و مردم را در مورد انقلابی که در حال شکل گیری بود آگاه کند. پس از پیروزی انقلاب، در شورای روحانیت مبارز غرب تهران به فعالیت پرداخت. سپس به دلایلی از این شورا بیرون آمد و امام جماعت چند مسجد شد.
خارِ چشم منافقان
او در طول عمر شریف خویش همواره به مبارزه با منافقین و روحانی نماها پرداخت و از رهگذر این مبارزه، استهزاها و رنج های بسیاری را به جان خرید تا جایی که در هر مسجدی که به منبر می رفت، عده ای پای منبرش حاضر می شدند و مزاحم ایراد خطبه های افشاگرانه اش می شدند. اما ایشان به مولای خود اباعبدالله الحسین(ع) اقتدا داشت و هیچ یک از این مزاحمت ها، مانع انجام رسالت هایش نشد و اگر عرصه در مسجدی برایش تنگ می شد در محلی دیگر به کار خود ادامه می داد.
در شوق شهادت
پس از آغاز جنگ تحمیلی، مدتی عازم جبهه های حق علیه باطل در کردستان شد و پس از بارگشت از جبهه، به ابهر رفته، مدیریت حوزه علمیه آن جا را برعهده گرفت و به مدت یکسال به تدریس پرداخت. او عشق عجیبی به شهادت داشت و با شنیدن خبر شهادت هر یک از شهیدان، ساعت ها در شوق شهادت می گریست. در نهایت نیز نتوانست تاب بیاورد و به سازمان تبلیغات اسلامی تهران بازگشت و با درخواست داوطلبانه، دوباره به جهبه عزیمت نمود و در همین راه در پی حمله ناجوانمردانه جنگنده های عراقی به هواپیمای مسافربری در آسمان گلگون اهواز، در یکم اسفند سال 1364 به همراه 43 تن از یاران انقلاب، در حالی که همچون سرورش امام حسین(ع) سر در بدن نداشت و همچون مولایش حضرت عباس(ع) دست خود را فدای راه اسلام کرده بود، به درجه رفیع شهادت نائل آمد و در قطعه 53 بهشت زهرا آرام گرفت.
برچسب: حجت الاسلام عنایت الله احمدی شهید احمدی شهید حجت الاسلام عنایت الله احمدی

توسط جواد احمدیدر تاریخ
سلام بر آشنا ياني كه هنوز هم براي خيلي از ما هم غريبند..
سلام بر آنان كه فصل پرواز را غنيمت شمردند ، تا بالاتر از عشق پر كشيدند و قصه تلخ زمينگير شدنها را از آبي آسمان به نظاره نشستند..
و سلام بر تو اي پدرم ،
واژهايي گرم و دوست داشتني كه تكرار آن قلب خسته مرا تسلي مي بخشد.. وقتي در سجاده مادر نشسته و با تسبيه دانه درشت اشك ذكر پدر پدر را تكرارميكنم ، ناگهان گرمي دستهاي مهربان تكيه گاه دلتنگي هايم ميشود و آتشفشان بغض فرو خورده ام در سينه آرامش مي گيرد..
كودكي من در انتظار پدري گذ شت كه روزي تفنگ بردوش عقيده اش گرفت..با غريبي همسفر شد و به مهماني خدا رسيد و من در تمام اين سالها هر روزبارها وبارها كوچه هاي غربت و تنهاييم را به دنبال پدر گشتم.چشم به در و گوش به زنگ خانه دوختم و باور داشتم كه هرسفركردهاي روزي باز خواهد گشت ..تمام لالايي هاي كودكي من با اشك هايم براي تو خاتمه يافت ..تمام قصههاي كودكي من قصه لاله و کبوتر،قصه خاكريز و سنگر و قصه سرخ تا خدا رفتن بود ..
دفتر نقاشيام پر بود از تفنگ ، پوتين ساك،پلاك و مردي كه به جاي دو دست با دو بال در آسمان، بالاتر ازپولها و خورشيد نقاشيام پرواز ميكرد .از كودكي در خط مقدم خط خطيهاي دفترم پدر را جستوجو ميكردم .وقتي دوستم از من خواست دست ازانتظار ديدن تو بردارم با او قهر كردم و ديگرشريك بازي هاي بچهگانه او نشدم من بازي سخت انتظار را بهتر از تمام كودكان ياد گرفتم .اي پدر من درسالهاي بي برگشت تو بزرگ شدم ، قد كشيدم و به مدرسه رفتم
اما در صفحه مدرسه باز هم سخن از بابا بود.چه آب داد و نان داد و من هر بار بي اراده در دفتر مشقم بابا جان داد را
مينوشتم..هر بار كه در دفتر انشايم از زخم هاي تن تو مي نويسم تن دفترم زخم بر ميدارد .. پدرجان كاش ميشد، تمام دنيا را از من بگيرند و به جاي آن فقط يك لحظه بتوانم چشم درچشمان آسماني تو بدوزم..يا لااقل تو مي توانستي يكبار مرا در دامن بنشاني و دست نوازش بر سرم بكشي و من با نشاطي كودكانه به سويت مي دويدم و مثل تمام كودكان پول توجيبي ام را ازتو ميگرفتم ..پدرجان كاش ميشد فقط يك روزتو نان آور خانه ما مي شدي و مادر فقط مادر ميشد ..اي اش تو در كنارما بودي ، خودت را ميخواهم ، قاب عكست بر روي ديوار ، نامت بركوچههاي شهرهيچ چيز ديگر برايم پدر نمي شود..پدرجان اي كاش ازسفري كه رفتي برايم سوغاتي ديگرجز پارههاي پيكرت ميآوردي ..از مادر بگويم ،او كه يك تنه كوله بار دلتنگي هاي من را به دوش ميكشد.اشك ازگونههايم برميچيند وازمن ميخواهد گريه نكنم و اشك هاي خود را لابه لاي چادر تودار خود پنهان مي كند در حالي كه نمي داند من بارها و بارهاست كه اشكهاي پنهاني او را ديدهام.. پدرجان اي اتفاق سبز زندگي ام كه سال ها پيش مثل يك روياي شيرين آمدي و رفتي ،اي كه مزارت در قطعه شهدا تنها دلخوشي عصر پنجشنبههاي من است ،توكه آسمانها را زير بال و پر گرفتي پس چرا به كوچههاي تو درتوي پسري سري نمي زني .. چه ميشد اگر مي آمدي و دستهاي كوچك من غبار غربت را از پيراهن خاكي تو مي تکاند ..اگر چه سالهاست پرنده زخمي روحم زير چتر تو و يادگاري هايت و نه در سايه سار دستهاي مهربانت پناه گرفته است ،اگرچه نيستي تا مثل بقيه پدران پسرت را در آغوش بگيري و من هر روز گرد و غبار قاب عكس تو را پاك مي كنم و تو را در آغوش ميگيرم..اگرچه رفتي و سالهاست مادر هنوز در بدرقه ات كوچه وداع را آب پاشي ميكند ، اما من چهره زيباي تو را بارها وبارها در سايه روشن منورها در خواب ديدهام درحالي كه نوار سبز يا حسين (ع) بر پيشاني بستهاي و به من لبخند ميزني و ميگويي پسر بابا ،چقدر شبيه من شدهاي .اما خوشحالم..
از اينكه فرزند تو هستم.. فرزند تو جواد احمدی
توسط خادم الشهداءدر تاریخ
التماس دعا برادر.